الان، (2010)، که به این یادداشت نگاه می کنم:

چی بگم؟ کن الان با مدیریت های جوان تر، عوض شده یا هنوز شبیه -1995 و 1996- سال هایی است
که من رفته بودم؟
آن جا نبودم ولی تماشای بعضی از فیلم های نمایش داده شده در طی این سال ها، به جز استثناهایی
-که همیشه هم در کن بوده اند- خبر از تغییر خاصی نمی داد -حداقل از دید من- شما چی فکر می کنید؟ آیا این توصیفاتم از تمایلات اسکار و کن برای نزدیک تر شدن به هم، هنوز هم کم و بیش صدق می کند؟

ماجرا (آنتونیونی) - پیر ریسیان - جیم جارموش - هال هارتلی - هنری جاگلوم - آتوم اگویان - آکی کاریسماکی - پاریس تگزاس - زیر آسمان برلین - عیسای مونترآل - دیوید لین - کیسلوفسکی - جین کمپیون - تارانتینو - بانی و کلاید - بوچ کاسیدی و ساندنس کید - کابوی نیمه شب – سر پیکو - بعد از ظهر سگی - تارکوفسکی - شیلا ویتاکر

تصویر - تابستان 1374-1995 
بین اسکار و کن

فروردین امسال اولین باری بود که پایم را در کن گذاشتم. شهری کوچک و ساحلی در جنوب فرانسه با
70-60 هزار ساکن محلی. کل مرکز شهر را می شود در عرض نیم ساعت پیاده روی تماشا کرد. 
جشنواره کن، در ماه خرداد به مدت 12 روز برگزار می شود و در روزهای دیگر سال، زندگی در آن به شکل معمولی اش ادامه دارد.

سه ماه دیرتر دوباره به این شهر بازمی گردم. تمام آن هایی که در سینمای دنیا کسی هستند،
(و یا می خواهند کسی باشند)، در این جشنواره حضور دارند، از علاقمندان به هنرپیشگی (و جلب توجه
در جلوی دوربین، که ساحل دریا را بهترین جا برای معرفی خود و استعدادهایشان تشخیص داده اند)،
تا منتقدین، تهیه کنندگان و فیلم سازانی که برای رسیدن به خوراک جسمی و فکریشان، ساعت های زیادی را در تاریکی، جلوی پرده سینما صرف می کنند.

در این نوشته قصد بر این بوده که بخشی از احساسات و برداشت های اولیه راجع به کن را ذکر کنم. ولی در حال حاضر که چهار هفته از اتمام جشنواره گذشته است و تمام زرق و برق های توریستی اش از یادم رفته، تنها نکته هایی که به نظرم می آید، کولاژهای ذهنی آزادانه ای هستند، که شاید قصد دارند خیلی ساده، (ولی با قصد پرهیز از ساده نگری و سطحی نگری)، به مسائل سینما و اصولا روابط بین سینمای هنری و تجاری و مقایسه کن و اسکار بپردازند.

 

سکانس اول: نمایش فیلم

سینما خرج زیادی دارد، پس باید به هر طریق ممکن فروش فیلم را تضمین کرد. اسکار محبوب ترین
و مشهورترین واقعه سینمایی به شمار می آید که هر ساله مراسم پخش جوایز آن در 80-70 کشور دنیا
به صورت زنده پخش می شود. کن دومین واقعه از لحاظ محبوبیت و اولین، از لحاظ هنری است که مراسم پخش جوایز آن هر ساله در 18 کشور اروپایی، به طور زنده پخش می شود.

داوران اسکار، اعضای آکادمی هنر آمریکا هستند، که معمولا افرادی مسن و با سلیقه ای محافظه کارانه
و از مد افتاده اند و خیلی هایشان جزء سهام داران کوچک و بزرگ 4-3 استودیوی گرداننده هالیوود هستند، که معمولا صاحب 12-10 تا فیلم کاندید شده، می باشند. آن ها کارشان درحقیقت از مصادیق بارز
(خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی) است. خودشان سرمایه فیلم  را می گذارند، دوستان
و آشنایان قدیم و جدیدشان آن ها را می سازند و با دادن جایزه به محصولات خود، فروش آن را بالا می برند. ولی در کن بر عکس اسکار، فیلم های نمایش داده شده، (به جز در کشور سازنده اش)، نمی تواند در هیچ جای دیگر نمایش داده شود. داوران جشنواره هرساله عوض می شوند. دست اندرکاران کن از متخصصین رشته های مختلف سینما و از کشورهای متفاوت هستند و رای آن ها هیچ گونه نفع مستقیم شخصی
و مادی برایشان ندارد.

برندگان اسکار معمولا کارگردانان و هنرپیشگان مشهوری هستند که مشهورتر می گردند و قیمتشان برای کار بعدی بالاتر می رود. برندگان کن یا چهره های مهجوری هستند که یک شبه ره صد ساله می پیمایند،
یا فیلم سازان مشهور سینمای هنری هستند که با موفقیتشان در کن، بیننده معمولی تر و بیشتری نیز برای فیلم هایشان پیدا می کنند. در رشته پخش و بازاریابی فیلم می گویند: کار ما کنجکاو کردن و کشاندن یک سری تماشاگر اولیه برای هر فیلم است... بعد از این مرحله، از بزرگ ترین بودجه ها و آژانس های تبلیغاتی هم هیچ کاری بر نمی آید، و فقط انتخاب با تماشاگر است که آیا قصد تعریف و
تمجید از فیلم برای دوستان و آشنایان را دارد یا خیر.

اسکار شدیدا نگران آن تماشاگر اولیه است و قصد دارد که با اظهار نظر مساعد، دوستان وآشنایانش را هم به داخل سینما بکشاند. کن چون نگران زبان و ساختار هنری فیلم ها نیز می باشد، تحسین و تجلیل عموم مردم برایش اهمیت ندارد.(در سال 1959 فیلم ماجرا، اثر آنتونیونی، علیرغم هو شدن از طرف تماشاگران، برنده جایزه ویزه هیئت داوران گردید). کسی که به دیدن فیلمی که جایزه اسکار گرفته می رود، می خواهد همان چیزی که انتظار دارد، ببیند، ولی کسی که به دیدن فیلم برنده در جشنواره کن رفته، انتظار هرگونه
اثر غیر عادی را نیز دارد. در سیستم هالیوود، کارگردان و سایر عوامل فنی با گرفتن دستمزد بالایی فیلم را می سازند و ستاره های مشهور با دریافت دستمزدهای افسانه ای در آن ها بازی می کنند و تماشاگران
هم با پرداخت پول بلیط، با خیال راحت، مثل موقعی که دارند کوکاکولایی را در هر گوشه ای از دنیا می خرند و مطمئن هستند که همان مزه ثابت را دارد، به دیدن فیلم می روند.

بعضی ها می گویند که در تاریخ سینما بیش تر از 40 فیلم اریژینال نداریم، باقی فیلم ها همه بازسازی
همان ها هستند. در اسکار به فیلمی جایزه می دهند که می دانند قبلا حسابی فروخته و بعد هم بیش تر خواهد فروخت. در کن فقط به آن هایی جایزه می دهند که احساس کنند از لحاظ فرم و محتوا و فرم، چیز جدیدی به سینما افزوده اند، حتی اگر محبوب هم نباشد.

برای فروش بیشتر هر فیلم وجود ستاره ای مشهور الزامی است. در هالیوود معمولا هنرپیشه ها ستاره هستند، در کن، (کشور محل تولد تئوری مولف)، کارگردان ها ستاره اند. در اسکار، سیاست، (آن هم از نوع محافظه کارانه اش)، می تواند در انتخاب فیلم های برنده دخیل باشد. در کن معمولا بازی های سیاسی، (به معنای استانداردش)، وجود ندارد و اگر هم بعضی وقت ها ملاحظاتی باشد، نه تنها محافظه کارانه
و در خدمت سیستم حاکم نیست، بلکه مترقی و پیشرفته نیز محسوب می گردد. (مثل دادن جایزه به فیلم چینی که سازنده اش با دولت مشکل دارد و...). پیر ریسیان، یکی از سه گرداننده اصلی جشنواره کن، علاقه شدیدی به تی شرت و لباس های اسپرت دارد تا حدی که در مراسم اسکار نیز او تنها کسی است که اجازه دارد لباس رسمی نپوشد، (به شرط این که از چشم دوربین ها به دور باشد).

سکانس دوم: تهیه فیلم

هر ساله خرج ساختن فیلم افزایش می یابد، و از آن بدتر شانس پیدا کردن پخش کننده برای فیلم های هنری کم و کم تر می شود. تا 7-6 سال پیش در غرب، سینماهای تجاری وجود داشت که فیلم های تجاری نمایش می داد.(تازگی ها ترجیح می دهند به جای تجاری، از واژه Main Stream استفاده کنند. یعنی چیزی معادل جریان اصلی)، و معمولا مجتمع های عظیم ساختمانی هستند که 5-4 سالن سینما دارند و 8-7 فیلم در روز نمایش می دهند.

اولا هرگونه تماشاگری از هر گروه سنی و با  سلیقه متفاوت (اکشن، عشقی، تاریخی، کمدی و...)
می تواند یکی از انواع ژانرهای فیلم هالیوودی را تماشا کند. سانس ها هم جوری تنظیم شده اند
که هر ده دقیقه، یک فیلم آغاز می گردد که این امر، اولا برای آن هایی که اصلا فرقی نمی کند چه ببینند، انتخاب را ساده تر ساخته، ثانیا با پایین آوردن تعداد کارمندان در سینما، (خصوصا یک آپاراتچی که با سیستم کامپیوتری، تمام فیلم ها را هم زمان نمایش می دهد). در این نوع مجتمع ها، صرفه جویی فراوانی نیز به عمل می آید.

قطب دیگر این جریان، سینمای هنری است که معمولا سالن های نمایش کوچکی دارند و به علت گرانی زمین در مرکز شهر، معمولا در نقاط دورتر قرار دارند و فیلم های غیر هالیوودی را که معمولا هنرپیشه مشهوری نیز ندارد، نمایش می دهند. سازندگان این گونه فیلم ها می توانند از هر گوشه دنیا باشند،
با محبوبیت های جدید سینمای کشورهایی مثل ایران و چین، حتی شاهد نمایش فیلم هایی از این کشورها نیز در این گونه سینماها بوده ایم. در صورتی که تا چندین سال پیش سینماهای هنری یا معدود فیلم های غیر هالیوودی آمریکایی را، (که قرار هم نیست صرفا به علت غیر هالیوودی بودن هنری هم باشند)، نمایش می دادند و یا بیشتر فیلم های فرانسوی را که محبوب ترین فیلم های غیر انگلیسی زبان در دنیا هستند.

کارگردانان هنری ساز آمریکایی را که در حال حاضر شهرتی در دنیا به هم زده اند، معمولا کارگردانان مستقل می دانند، که همراه با تهیه کنندگان مستقل (از سیستم هالیوود)، فیلم های ارزان قیمت می سازند. کسانی مانند جیم جارموش، هال هارتلی و هنری جاگلوم، که بیشتر سرمایه فیلم هایشان به وسیله
افراد معمولی، از میان دوستان و آشنایان و یا از معدود مراکز هنری فرهنگی اروپایی، (و یا خیلی به ندرت آمریکایی)، تهیه می گردد.

انسان معاصر در هر گوشه دنیا که باشد، در حال حاضر وقت زیادی را در روز برای تماشای تصاویر صرف
می کند. روی همین اصل ژانر (اسکار- هالیوود) های محلی نیز در هر گوشه دنیا به وجود آمده است.
حال دیگر می شود فیلم به زبان چینی (ساخت هنگ کنگ)، و یا به زبان فرانسوی و ایتالیایی را در هر جای دنیا دید، که ساختارش اسکاری- هالیوودی است. از آن طرف هم جیم جارموش آمریکایی، اکی کاریسماکی فنلاندی را تحت تاثیر قرار می دهد. یا آتوم اگویان کانادایی ارمنی، تحت تاثیر وندرس آلمانی فیلم می سازد و... و در کل، دنیا هر روز کوچک و کوچک تر می شود.

به هر حال تهیه کنندگان و کارگردانان فیلم های مستقل و هنری  هم می خواهند که فیلم های هنریشان را بسازند. اروپایی ها شانس این را دارند که از کمک های دولتی استفاده فراوان بکنند، ولی آمریکایی ها بالاخره موظف هستند که پول سرمایه گذاران خصوصی شان را، (خصوصا اگر دوست و آشنایشان باشند)، برگردانند. در فیلم های اسکاری مواقعی پیش آمده که حتی ستاره های مشهور نیز نتوانسته اند فیلم را
به موفقیت مالی برسانند. بنابراین سعی می شود تا جایی که ممکن است، ستاره و سکس و خشونت
با هم ترکیب شوند. فیلم های هنری- اسکاری، اولی را ندارند، ولی سعی می کنند دومی و سومی را
یک جوری وارد کنند (پدرو آلمادووار- پیتر گرین اوی). این گونه فیلم ها معمولا زندگی و روابط انسانی را
به صورت غیر واقعی و نمایشی، (به تعریف بد از مد افتاده و تصنعی اش)، ترسیم می کنند. در فیلم های هنری- کن ی، زندگی و روابط انسان ها واقعی تر هستند، (نه به معنای واقع گرا یا واقع نما). در آن ها ابعاد نمایشی، تعریف گسترده تری پیدا می کند که می تواند حتی شامل پیچیدگی و ابهام نیز باشد. فیلم های هنری نه قصد و نه قدرت این را دارند که اسکاری ها را از مدار خارج کنند، ولی اسکاری ها می خواهند دنیا را زیر سلطه خود قرار دهند. (تازه فقط به سینماها هم قانع نیستند. شکلات، تی شرت، ویدئوگیم و...).

اسکاری ها 90-80 درصد سینماهای دنیا را قبضه کرده اند و فیلم های جشنواره ای، که سکس
و خشونتش کم تر باشد برای به دست آوردن جایی میان 20-10 درصد باقیمانده، شانس کمتری دارند. اسکاری ها سینمای حاکم بر دنیا هستند، فیلم های هنری سینمایی، مظلوم و برای اقلیت و خواص اند. تلویزیون و ویدئو هم با ساختاری شبیه اسکاری ها، به ترویج سلیقه هالیوودی تماشاگر در هر گوشه دنیا کمک می کنند. در شرایطی که دوربین ها دائم و بدون هیچ گونه دلیل، لحظات زندگی را مانند گوشت چرخ کرده خرد می کنند، کار متصدیان گریم و اسپشیال افکت و آهنگ سازان، چندین برابر مهم تر و قیمتی تر از کار سناریست می گردد، و کارگردان که کنترل کننده و سازنده تمام لحظات فیلم است، تحت تاثیر سلیقه تماشاگر. تهیه کننده نگران از آینده کارش، داوطلبانه فیلمش را پاستوریزه و هم شکل با دیگر محصولات تولید شده، توسط همکارانش بیرون می دهد. اسکار، سینمای سهل الهضم است و کن، سینمای متفکر،
که معمولا سهل الهضم نیست.

بین اسکار و کن:

با همه این ها که گفتیم، امروزه دیگر در سینما دو قطب کاملا متفاوت و قابل تشخیص وجود ندارد.
چرا که از اواسط دهه هشتاد، یک ژانر جدید از ترکیب این دو، (سینمای تجاری و هنری)، به وجود آمده،
که نامش را هم خیلی ساده و راحت سینمای هنری- تجاری گذاشته اند
.(Main stream Art house)
یعنی رسیدن به سنتز، بعد از دعوای بین تز و آنتی تز و تولید فیلم هنری سهل الهضم.

در عمل هم سالن های سینماهای جدیدی در غرب در حال پدیدار شدن است. شرکت های بزرگ سینمایی که فیلم های تجاری- هالیوودی نشان می دهند، شروع کرده اند به ساخت سینماهای کوچک هنری
در محله های مهم و روشنفکری شهرهای بزرگ. از طرف دیگر  صاحبان سینماهای موفق هنری، آن قدر
در سال های اخیر پول درآورده اند که در جهت خرید سالن دوم و سوم و راه انداختن فروشگاه و کافه تریاهای سینمایی هم فعالیت می کنند. بعضی از فیلم های هنری آمریکایی و اروپایی که از فروش خوبی برخوردار بودند به پیدایش این نوع جدید سینما کمک زیادی کردند. فیلم های پرفروشی مانند:
پاریس تگزاس
، زیر آسمان برلین، عیسی مونترآل و مجموعه کارهای کسانی مثل جیم جارموش، هال هارتلی، دیوید لینچ و اخیرا کیسلوفسکی و خصوصا پیانو ی جین کمپیون و پالپ فیکشن از تارانتینو،
با داشتن اعتبارات هنری و جوایز در کن، فروش خوبی هم در گیشه کردند، تا حدی که در حال حاضر فیلمسازی مستقل مد شده است.

قبلا تهیه کنندگان و کارگردانانی که به سراغ فیلم های ارزان می رفتند، قصد داشتند که خود را آلوده سیستم نکنند، ولی در حال حاضر خیلی ها می روند که اول یک فیلم موفق ارزان و مستقل بسازند،
تا به این وسیله پایشان به هالیوود باز شود. آن ها در حقیقت قصد دارند که بدون هنرپیشه مشهور
و بدون سرمایه زیاد، به طریقی ادای هالیوود را در بیاورند و دودوزه بازی کنند.
اگر کارشان گرفت و به هالیوود رسیدند که چه بهتر، چون قبلا از دور چراغ سبز را نشان داده بودند.
اگر هم نگرفت، که می گویند ما از اول هم مستقل بودیم و هالیوود را مسخره می کردیم.

به لیست فیلم های پرفروش دنیا نگاه کنیم، بیشتر فیلم ها با پایانی غم انگیز و تلخ در دهه هفتاد حضور دارند، بانی و کلاید، بوچ کسیدی و ساندنس کید، کابوی نیمه شب، سرپیکو، بعدازظهر سگی و...).
دهه هشتاد شد، دهه زیر همه چیز زدن.
در غرب آن را دهه حرص می نامند. اکثر روشنفکرها و چپی های دهه 60 و70 به سرپایینی 40 سالگی رسیده و ترس از مرگ و تنهایی، آن ها را بیشتر و بیشتر علاقمند به پول درآوردن می کند. سقوط کمونیسم در اواسط دهه، امید اقلیت کوچکی را که هنوز امیدی به آلترناتیو داشتند محو می کند. دیوار بین دو آلمان فرو می ریزد. بیکاری، مهاجرت و مسائل نژادی بالا می گیرد و ابعاد واقعی مشکلات محیط زیست پدیدار
می گردد و ژاپنی ها از آمریکایی ها جلو زده، بزرگ ترین تولید کننده و مصرف کننده کالا می گردند و دهه 90 بحران های اقتصادی آغاز می گردد، سرمایه داری نیز جواب نمی دهد. چه کسی دیگر وسط این شلوغ پلوغی ها حوصله دیدن فیلم های عبوس آنتونیونی و تارکوفسکی را دارد و اصلا چه کسی حتی دلش
به صد سالگی سینما خوش است، (برای کن که اصلا چند سالگی سینما اهمیتی نداشت، وگرنه در این رابطه فقط یک مرور آثار بر کارهای جان فورد را نمایش نمی داد و نیز مستندی راجع به تارکوفسکی،
که تعدادکمی آمدند و نصفشان وسط فیلم رفتند). مطمئنم 2 سال دیگر که مقارن با 50 سالگی جشنواره کن خواهد بود، جشن بزرگی برپا خواهد شد و سنگ تمام خواهند گذاشت. برای آن ها 50 سالگی کن از صد سالگی سینما، خیلی مهم تر است.

در آینده ای نزدیک هر خانه جدا از تلویزیون و ویدئو، ماهواره و کامپیوتر نیز خواهد داشت. تلویزیون ها و ویدئو تصاویر را بزرگ تر از قبل به ما نشان می دهند و صدای فیلم ها حتی در خانه هایمان استریو دیجیتال
و دالبی خواهند شد. تماشای تصویر، بیشتر از هر چیز  دیگری در این دوره و زمانه وقت ما را می گیرد.
در غرب اکثریت بزرگی از مردم بین روزی 3 تا 4 ساعت تلویزیون، ویدئو و فیلم سینمایی تماشا می کنند
در صورتی که حتی ممکن است نیم ساعت هم وقت نداشته باشند که با بچه هایشان رابطه درست
برقرار کنند.

مشکلات اجتماعی – اقتصادی درهمه جای دنیا بیداد می کند. اگر یک فیلم ساز دهه شصت- هفتادی هم در این دوره و زمانه بخواهد فیلم بسازد، باید سعی کند که لای حرف های آن چنانی اش، مردم را سرگرم کند. هنری بین ها هم احتیاج دارند که سرگرم بشوند. مخصوصا اگر سکس زیادی هم باشد که چه بهتر، چرا که خیلی هایشان از خودشان با دیگران خجالت می کشند که بروند فیلم معمولی سکسی ببینند،
پس حداقل سکس بی دلیل موجود در بعضی فیلم های هنری، ارضاء ذهنی را هم برایشان فراهم می کند.( اشتباه نشود، مثل آتوم اگویان می شود فیلم راجع به سکس و برهنگی ساخت، ولی هنوز یک انسان اخلاق گرا بود). تماشاگر کن هم مانند تماشاگر اسکار باید جذب و سرگرم شود. منتهی نوع آن کمی متفاوت است و حداقل توهین زیادی به عقل و شعور تماشاگر نمی کند.

کن، دیگر علاقه ای به بحث کردن و بالا و پایین پریدن بر سر این که فلان کارگردان یا فلان فیلم، زبان سینما را به هم ریخته و تئوری جدیدی آورده، ندارد. آن جا فقط می خواهند به آن گروه از فیلم های هنری جایزه بدهند و آبرو و اعتبارشان را بر سر آن بگذارند، که اثبات صحت انتخابشان برای دیگران و سیاستمدارانی که خرج برگزاری این جشنواره ها را تامین می کنند، مشکل نباشد. اگر هنوز دنبال کن سابق هستید بیشتر باید به سراغ فیلم های برنده جوایز جنبی بروید. جوایز ویژه هیات داوران و منتقدین، جوایز ویژه مربوط به بخش
دو هفته کارگردانان
، که معمولا به فیلم های به مراتب بهتری داده می شود تا جوایز اصلی، نخل طلایی بهترین فیلم و بهترین کارگردانی. کن، دیگر به دنبال به وجودآوردن جریان یا فکری جدید در سینما نیست.
هر جا جرقه هایی از یک استعداد جدید را ببیند، دست روی آن می گذارد و می گوید من او را کشف کردم.

تازه خیلی وقت ها برنده های کن، قبلا در دنیا شناخته شده اند و جوایزی هم برده اند. چرا راه دور برویم؟
از فیلم سازان کشور خودمان، خانه دوست کجاست؟ در کن رد شده بود. و اصلا کیارستمی را لوکارنو کشف کرد. یا مخملباف، تازه با سیزدهمین فیلمش وارد کن شد.( او در حقیقت 11 سال پیش با دستفروش توسط شیلا ویتاکر دبیر جشنواره لندن که غیر رقابتی هم هست به دنیا معرفی شده بود). ولی چون کن اعتبار و شهرتش در سینمای هنری دنیا درجه اول است، کیارستمی و مخملباف نوعی حاضر نیستند که فیلم های جدیدشان را به جشنواره دیگری بدهند. پس از این طریق کن، هر جایی که در کشف فیلم سازان جدید از دیگر جشنواره ها عقب بماند، چند سال بعد خود را سریعا به جایی که باید باشد می رساند و با دادن
جایزه هایی مهم، حتی خاطره جایزه های قبلی را از ذهن فیلم سازها پاک می کند.

به نظر من همین مساله باعث شده که این نوع جدید سینمای هنری- تجاری در مقایسه با فیلم های هنری و تجاری، علیرغم بعضی از محاسنش، یک عیب بزرگ داشته باشد و آن مساله متظاهر بودن و ادای فیلم هنری را درآوردن است. کن به عنوان یک جریان تا اواخر دهه هشتاد دنبال  معرفی سینمای هنری بود،
ولی در حال حاضر، (البته بدون در نظر گرفتن استثناهایی معدود)، جوایز آن، خصوصا جوایز اصلی، شامل فیلم هایی می شود که جدا از ارزش های هنری، برد تجاری نیز داشته باشند. بنابراین غیر از این که هوای مردم را دارند، بلکه حتی اگر فیلمی 15-10 دقیقه تشویق تماشاگران را دریافت کند، و مطبوعات متفق القول از آن تعریف نکنند، جایزه ای به آن تعلق نخواهد گرفت. گذشت آن روزهایی که ماجرا ی آنتونیونی
هو شود، ولی کن با گستاخی و اطمینان، جایزه ویژه هیئت داوران
 را به آن بدهد. شاید یکی از دلایل این تغییر موضع این باشد که چون امروزه میزان موفقیت همه چیز با پول اندازه گرفته می شود و دولت ها
بی پول هستند و بیکاری و نژادپرستی و دیگر مشکلات اجتماعی در اروپا بیداد می کند، اگر دولت فرانسه احساس کند که جشنواره کن با میلیون ها فرانک بودجه، محبوبیت، (و در نتیجه اهمیت) ندارد، گردانندگان آن را به زیر سوال می کشد و بخشی و یا حتی کل بودجه جشنواره را قطع می کند. اعتبار
در این دور و زمانه با محبوبیت، یک چیز قلمداد می شود. درست است که تماشاگران کن فقط خبرنگاران
و دست اندر کاران سینما هستند، ولی همین اشخاص برای ابقاء شغل و مقام خود در هر جای دنیا که هستند، محتاج تایید افکار عمومی می باشند، تنهایی سخت است.

تا اواسط دهه 50 در غرب، مردم هنوز گیج جنگ جهانی دوم و جنگ سرد بودند. از اواسط دهه 50 تا اواخر دهه 60، هم طغیان های جیمزدینی داشتند، هیپیسم و ووداستاک، انقلاب های دانشجویی و... همه بر علیه هرگونه ساختار و قانونمندی اجتماعی می شوریدند. دهه هفتاد تبدیل به دوره محو ایده آل های
دهه 60 شد. شکست در جنگ ویتنام، واترگیت در آمریکا، دست راستی شدن و مصرف گرایی بیشتر
در اروپا و ژاپن، انقلابات متفاوت در کشورهای جهان سوم و کوشش آن ها برای مستقل شدن و...
باعث شد که روشنفکرهای اروپایی وآمریکایی در این دهه توانایی بیشتری برای انتقاد از خود
و سیاستمدارانشان پیدا کنند.

اسکار هم که در عرض چندین سال اخیر اعتبارش را بر سر دادن جایزه به فیلم های پرخرج استودیویی از دست داده و ناگزیر جهتش را کمی به سوی کن کج کرده است. این دو بالاخره روزی خیلی زیادتر از حد قابل قبول به هم شبیه خواهند شد. لطفا گول پیر ریسیان را که در مراسم اسکار تی شرت می پوشد، نخورید.

در باب مضرات جایزه:

بحث بر سر این که آیا کوئنتین تارانتینو کارگردان مهم و بزرگی است یا خیر، هر چقدر هم مفید باشد یک ضرر اساسی دارد و آن این که
هر
جشنواره ای با هر جایزه ای که به فیلمی می دهد، در حقیقت باعث می شود که موج ساخت محصولات مشابه را نیز به راه اندازد. در این دوره و زمانه همه دیگر راجع به فرمول موفقیت آمیز سکس و خشونت به اندازه کافی می دانند، فقط مساله این جاست که چطور می شود از این دو عامل به طور عجیب و غریب و شوک دهنده ای استفاده کرد.
البته خوب است که سناریست ها و فیلم سازان جوان برای ارتباط سریع تر با تهیه کننده و راه انداختن فیلمشان، بتوانند به آن ها بگویند که (فیلم من در سبک تارانتینو، کیسلوفسکی یا جارموش خواهد بود)، ولی قرار نبوده که سبک های شخصی این فیلمسازان تبدیل به بسته بندی و ژانر
و کلیشه جدید گردد، چرا که جایزه ها قرار است قدرت و جرات بیشتری برای خلاقیت ها و طغیان ها به هنرمندان بدهند،
نه این که آن ها را محتاط و معتاد به یک سبک دیگر بکنند.

من نمی دانم که بدون اسکار یا کن چه نوع فیلم ها یا سینمایی می داشتیم، ولی به هر حال اسکاری
که نماینده تجارت است، بعضی اوقات جوایزی به فیلم های مهم و پیشرو داده است و کن ی که نماینده هنر بود، هم بعضی اوقات جوایزی به فیلم های تجاری و غیر هنری داده است. هر سال که می گذرد موضوع، شخصیت پردازی، فیلم برداری، موزیک، نقش آفرینی هنرپیشه ها و دیگر مسائل زیبا شناسانه فیلم های هنری و تجاری بیشتر مشابه به هم می گردند و ژانر سوم به وجود آمده از ترکیب این دو، (سینمای هنری-تجاری) در دنیا قوی تر می گردد. در کل هر روز که می گذرد، همه چیز در دنیا بیشتر و بیشتر پاستوریزه شده و شبیه به هم می گردند، حتی آدم ها.