الان، (2010)، که به این مصاحبه نگاه می کنم:

روش پیاده کردن مصاحبه توسط مصاحبه کننده، کاملا با سلیقه ام تطابق ندارد، ولی از آن اذیت کننده تر، اشتباهاتی است که در نسخه چاپ شده وجود دارند. البته الان شما در این جا تصحیح شده را می خوانید، ولی به هر حال باید مسئولیت اش را قبول کنم و دارم سعی می کنم این کار را بکنم، منتها اسکن شده مصاحبه را بی اجازه تان حذف کردم (به دلیل اشتباهات چاپی و غیر چاپی)...

پیک سنجش - 8 اردیبهشت 1382 -2003
کارهای دلی تر، از دید من سینمایی تر است

مریم السادات نوابی نژاد

مانی پتگر هم سایه دیوار به دیوار ما، دعوت ما را برای یک گفتگو پذیرفت، به شرط آن که فقط داستان زندگیش را تعریف نکند. به شرط آن که از تجربه های دور و نزدیکش با ما حرف بزند. ما هم پذیرفتیم. چون بنای ما در این صفحه جز دانستن و فهمیدن تجربه هایی نیست که افراد را از مرحله ی آزمون و خطا، به تصویرهای روشن
و شفافی می رساند که سادگی حقیقت زندگی را در نگاهمان تکرار می کند.

مانی پتگر
را با عکس هایش شناختم. فیلم دونده، آب باد خاک و فیلم کلید یادتان هست؟
گفتگوی ما با یک مستندساز عکاس، بهانه ای است برای رسیدن به این نتیجه منطقی، که با پای همت و علاقه می شود از بلندترین کوه ها بالا رفت و به سربلندترین دشت ها رسید.

کی و کجا به دنیا آمدید؟
اهمیتی ندارد کجا به دنیا آمده ام و چه کار کرده ام و چطور درس خوانده ام.

ولی شما که اهل مطالعات روانشناسی هستید، می دانید که هفت سال اول زندگی خیلی مهم است.
بله خیلی مهم است. اگر از این جنبه بخواهید نگاه کنید باید بگویم من در یک خانواده نقاش به دنیا آمدم. خانواده ام که بیشتروقت ها درباره نقاشی و فرهنگ و هنر با هم حرف می زدند.

چرا جذب نقاشی نشدید؟
علاقه نداشتم. به خصوص این که می دیدم بعضی از هنرمندها فقط به حرف زدن درباره فرهنگ و هنر
اکتفا می کنند. به نظر من باید فرهنگ و هنررا زندگی کرد، نباید درباره اش حرف زد. برای همین  هیچ وقت طرف نقاشی نرفتم.

یعنی هیچ وقت دست به رنگ نبردید تا نقاشی بکشید؟
تا نه سالگی خط های چپ و راستی می کشیدم و پنهان می کردم.

چرا پنهان می کردید؟
چون می دانستم که با سلیقه پدرم هماهنگی ندارد.

سال های درس و مدرسه چطور گذشت؟
تا دبستان خوب درس می خواندم. اما دبیرستان که رفتم، افت تحصیلی شدیدی داشتم.
تجدید می شدم و حتی یک سال ترک تحصیل کردم، اما به هر زحمتی بود تا دیپلم خواندم.

چه اصراری داشتید دیپلم بگیرید؟
چون آن سال ها اگر دیپلم نداشتیم، می شدیم سرباز صفر!

به جز درس نخواندن، در آن سال ها چه کار می کردید؟
تا 12 سالگی همه کتاب های کانون محل را تمام کرده بودم. هر چه کتاب رمان و داستان که به دستم
می رسید، اما از 17 سالگی تا الان فقط دو سه داستان خوانده ام. مطالعا تم بیش تر رنگ و بوی
جامعه شناسی و روان شناسی گرفته است.

چرا مطالعات شما به این سمت رفت؟
چون من به آموزش خیلی اعتقاد دارم اما نه هر آموزشی! چون معتقدم آموزشی که کاملا داوطلبانه
و با قصد مستقیم آموزش گیرنده اجرا شود، دیگر تعمدی و اجباری نیست. ولی آموزش اجباری خلاقیت را می کشد.

شما هم به همین روش پیش رفتید؟
بله، چون فکر می کنم اگر کسی آن قدر زنده باشد که احساس شور زندگی وادارش کند چیزی را بسازد، حتما آن را می سازد. اگر به موسیقی علاقه داشته باشد، به چطور نواختن آن می رسد، حتی به سینما که گران ترین رشته است، دسترسی پیدا می کند.  با لوازم تصویری ساده و کامپیوتری که در خانه دارد، می تواند  فیلم  بسازد.

این همه، یعنی آدم هر کاری را بخواهد می تواند انجام بدهد؟
بله، همین فیلم سازی را می شود با وسایل ساده و ابتدایی شروع کرد. با یک دوربین دستی و خانگی
اگر نتیجه کارت خوب بود، آن وقت سازمان های دولتی و خصوصی از تو حمایت می کنند تا فیلم بسازی.

از نظر شما آدم خلاق چه کسی است؟
به نظر من خلاق ها فقط هنرمندان هفت رشته نیستند. در استرالیا که روابط آدم ها در فضای سردی
تعریف می شود، به یک راننده اتوبوس برخوردم که گویا یونانی الا صل بود، با همه می گفت و می خندید
و یک جوری آن ها را با طنزش به فکر می انداخت.

از نوجوانی تان می گفتید!
یازده ساله بودم که مادرم فوت شد. شانزده ساله بودم که در کلاس های نقاشی برادرم کار می کردم. شب ها هم در اتاق کوچکی که در همان کلاس ها قرار داشت، می خوابیدم. تا این که سال 60 عکاسی کوچکی زدم و مشغول به کار شدم.

در آن تنهایی هایی که داشتید، چطور به مطالعات روانشناسی و جامعه شناسی رسیدید؟
من در محیطی بزرگ شدم که همه اهل کتاب و هنر بودند. مادرم کتاب های روان شناسی و تربیت فرزند را به انگلیسی می خواند. خیلی اتفاقی با دکتر عیسی جلالی آشنا شدم و شاید اگر این مطالعات نبود سرنوشت دیگری پیدا می کردم.

این مطالعات به درد شما خورد؟
این مطالعات سعی در شناخت روح و روان و وجود آدم هاست. فقط معیارهایی برای شناخت
به ما می دهد. 4 تا ستون به من می دهد بقیه اتاق ها و در و پنجره روابطمان را خودمان باید یگذاریم.

بالاخره دیپلم شما در سربازی به دردتان خورد؟
16 بهمن باید می رفتم سربازی و 22 بهمن انقلاب شد. در اولین دوره بعد از انقلاب قرار بود بروم، که همه دیپلم ها گروهبان بودند. ولی من معاف شدم، چون جزء نیروهای مازاد بر احتیاج بودم.

چطور شد عکاسی زدید؟
از 16 سالگی با یک دوربین روسی کوچک عکاسی می کردم. بعد هم با پولی که از ارثیه مادرم به من رسید، با شریکم که پسرعمویم بود، یک عکاسی زدم و امیر نادری زیاد به ما سر می زد.

این آشنایی چطور اتفاق افتاد؟
کلاس نقاشی پدرم در دهه سی و چهل به شکل مغازه بود و پرده ای داشت که مغازه دیده نمی شد. امیرنادری آن موقع در سه راه جمهوری در عکاسی فوکس، شاگرد عکاس بود. ظاهرا یک روز آمده و از برادرانم نامی و نیما خواست که داخل کلاس نقاشی را ببیند.

 

و این اولین جرقه آشنایی بود؟
بله، از طریق دوستی اش با برادرانم دیرتر وقتی بزرگ شدم افتخار آشنایی با او را پیدا کردم. عکس هایم را نشانش می دادم. تصویرهایی درشت از شهر و از طبیعت!

چطور شد عکاس فیلم دونده شدی؟
خواهش کردم عکاس فیلمش باشم. قبول کرد ولی خیلی مطمئن نبود.

چرا عکاس فیلم؟
سینما
از 17-16 سالگی برایم خیلی جدی شده بود. پدرم همیشه به سینمای مبتذل آن موقع
فحش می داد و هر وقت با برادر بزرگم
 نامی به سینما می رفتم، فیلم هایی که می دیدم جزء فیلم های هنری سینمای خارجی بودند.

جرقه اولیه فیلم ساختن شما به عکاسی و حضور سر صحنه  فیلم دونده بر می گردد؟
قبل از این فیلم هم شروع کرده بودم به عکس گرفتن سینمایی. مثلا دوتا عکس از یک منظره می گرفتم که از دور عین هم بود ولی از نزدیک که نگاه می کردی با هم یک فرق کوچولو داشتند. تک نما بودن عکس
به من احساس خفقان می داد. مهم ترین ایراد عکس این بود که صدا نداشت.

و شروع کردید به فیلم ساختن!
در سال 1991 اولین فیلمی که در ساختار خودش مستند- روایتی بود و بین خط قصه و مستند
عمل می کرد، نماهای دور و با طول زمانی بلند. فیلمی که قصه در آن کمرنگ است و لازم نیست در آن دنبال آدم های خوب یا بد بگردید. شرایط در آن خاکستری است.

فکر نمی کنید این طور فیلم ها از مخاطب عام فاصله دارد؟
همان طور که تماشاگر حق انتخاب دارد، من هم حق انتخاب دارم و تماشاگر خاص را انتخاب می کنم. دوست دارم فیلم هایم واقعی و روراست باشد. چون این اصلی است که زندگی آن را از ما می خواهد.

و قصه سفر؟
وقتی آب باد خاک توسط تهیه کننده اش تلویزیون، به نمایش در نیامد، نادری قصد سفر کرد. چند تا
دعوت نامه داشت از چند جشنواره که اولی اش سیدنی بود. گفت: می توانی تو هم بیایی! گفتم: اگر ویزا بدهند چرا که نه! خاله ام در استرالیا بود و همیشه دلم می خواست زندگی در خارج از ایران را تجربه کنم.

در آن جا چه اتفاقی افتاد؟
دو ماه بعد از رفتن برای یک فیلم بلند و یک سریال تلویزیونی عکاسی کردم. در فیلم نامه نویسی آماتوری
دو بار جایزه بردم و با این که خیلی دلم می خواست آن قصه ها را بسازم، اما هیچ وقت نتوانستم از متولیان دولتی در آن جا پولی بگیرم و دیرتر فیلم های ارزان تری را با خرج خودم ساختم.

و بعد هم فیلم سازی به شیوه تجربی!
سال 91 به امریکا رفتم تا با امیر نادری کار کنم. آن جا بود که فهمیدم تکنولوژی آن قدر پیشرفت کرده
و کیفیت دوربین های ویدیویی آن قدر خوب هست، که بشود با همین دوربین های معمولی فیلم ساخت.

تجربه اول؟
فیلم زاویه مقابل بود که یک مستند تجربی 28 دقیقه ای است و فیلم دوم ام  نقطه دید نام دارد که
11 دقیقه است و آن را روی دستگاه های خانگی مونتاژ کردم.

این فیلم ساختن ها هزینه نداشت؟ به خصوص در مهاجرت؟
نه، در ضمن با اعتباری که این دو فیلم در جشنواره های داخلی استرالیا کسب کردند، توانستم
فیلم سومم را بسازم.

به جز فیلم سازی کار دیگری نمی کردید؟
همه جور مسئولیتی در سینما داشتم، از دستیار2 تا دستیار3 ، صداگذاری و تدوین فیلم های کوتاه و مستند و بالاخره بعد از 8 سال به ایران برگشتم.

در ایران چه کردید؟ چه ساختید؟
مستندی راجع به محسن مخملباف و فیلم سلام سینما را ساختم. سه اپیزود 50 دقیقه ای درباره زندگی سه زن فعال درسینمای ایران، یعنی خانم رخشان بنی اعتماد، خانم تهمینه میلانی و خانم نیکی کریمی ساختم. خانم کریمی را به عنوان ستاره ای که دوست ندارد، ستاره باشد کار کردم و 6-5 کار تجربی، که خیلی خیلی شخصی تر و دلی تر از کارهای مستندم هستند.

خود شما کارهای مستند را ترجیح می دهید یا کارهای دلی و شخصی را؟
کارهای دلی تر، از دید من سینمایی تراست. هر چند نه در ایران و نه در خارج از کشور، فروش چندانی ندارد.

سینمای مستند به شما تحمیل شد یا انتخابش کردید؟
اولش از روی ناچاری مستندساز شدم. چون امکان ساختن فیلم داستانی نداشتم. اما بعد از4-3 کار،
دیدم محمل مناسب تر و دموکرات تر و چند لایه تری برای دغدغه هایم است و می دانم تا آخر عمر
حتی در فیلم های داستانی ام هم مستند می سازم. این شاید بزرگ ترین کشف سینمایی ام است.
فیلم مستند خیلی رازآمیزتر است.

می توانید یکی از آن تجربه های شخصی را برایمان تعریف کنید.
مستندی ساختم در روزی که آن کسوف بزرگ در سال 1378 اتفاق افتاد. داشتم از انعکاس های نور
در حیاط خانه مان فیلم می گرفتم که یک گنجشک زخمی افتاد کف حیاط و جلوی دوربین ام.

برخورد دیگران با این تجربه های شخصی چگونه است؟
همین فیلم چند جا نمایش داده شد و جایزه هم برد. همه می پرسیدند: این گنجشک نماد چیست؟
گفتم هر نمادی که ذهن شما دوست دارد آن را ببیند.

شما چطور در کارهای سینمایی تان به این نگاه رسیدید؟
این نگاه از سی سال پیش از طریق آشنایی ام با فیلم های مدرن شهیدثالث و کیمیاوی آغاز شد.

 

سینما را تعریف کنید؟
سینمای مورد علاقه ام تصاویری به ظاهر مرده، که بیش تر از هر زمان دیگری، زندگی در آن جریان دارد.

حالا که سفر را تجربه کرده اید و برگشتید، ایران را برای ماندن ترجیح می دهید یا خارج از کشور را؟
حقیقت این است که جهل در ایران کمتر مرا اذیت می کند تا جهل در خارج. مثلا در جایی مثل استرالیا
که تا آخر عمر هم اگر درس بخوانی آموزش مجانی است، وقتی می بینی مردم پرتند، اذیت می شوی.

الان چه فیلمی می سازید؟
یک فیلمی دارم که خیلی ساختنش طول کشیده راجع به دو برادرم است. 8 سال پیش تهیه شده
و در بعضی از مراحل حقوقی در رابطه با موسیقی به مشکل برخورده ام که فکر می کنم خیلی زود
این مشکل ها رفع شود.