الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم:
کیسلوفسکی
اصلا و ابدا جذابیت های زمان کشف اش را برایم
ندارد، خصوصا وقتی که دیرتر
فیلم های مستند
لهستانی اش را دیدم.
اگر فیلم برداری زیبا و زن های - کم و بیش زیبای فیلم های فرانسوی اش را- حذف کنیم، عمق و چیز خاصی باقی نمی ماند. حتی موزیک های فیلم هایش با گذشت زمان به نظرم نسخه احساسات گرای موزیک ARVO PART می آیند.
اما خوشبختانه عیسای مونترال و دنی آرکان، هنوز به نظرم فیلم و فیلم ساز قابل تاملی می آیند...
کاریسماکی حال دیگر در ایران شناحته شده است ولی در این یاد داشت اولین باری بود که او در مجله فیلم معرفی می شد. گرچه کارهای اخیرش هم به معنای خوب و هم به معنای بد، سیاهی کارهای اول اش را ندارند، ولی او هنوز – بر عکس جارموش – به اصول اولیه اش پایبند است.
فیلم دوم – و احتمالا آخرین فیلم یونگ کیون بائه، ظاهرا به جذابیت فیلم اول او (چرا بودی دارما به شرق رفت) در نیامده است، و حتی در IMDBهم اطلاعات زیادی از او پیدا نمی کنید. او هم چنان مرموز باقی مانده است، (هیچ عکس دیگری هم از او موجود نیست). بعد از کریس مارکر او دومین فیلم سازی ست که هیچ علاقه ای به دیده شدن ندارد و در هیچ فستیوالی ظاهر نمی شود...
حقیقت غیر
قابل باور،
(در لیست تاپ تن تماشاگران) اولین فیلم
هال
هارتلی
ست که
آن سال
در جشنواره نتونستم ببینمش، ولی دیرتر جزو علاقه مندان او شدم و هستم و
یک روز مفصل به کل کارهای او خواهم پرداخت...
رویاها (کوروساوا) - ده فرمان (کیسلوفسکی) - عیسای مونترال (دنی آرکان) - شهر غم (هوشیا ئوشین) - چکاوک ها روی سیم ( یرژی منزل) - دختر کارخانه کبریت سازی (آکی کاریسماکی) - آخرین تصویر کشتی غرق شده (آلیسو اوسوئیلا) - یک مشت زمان (مارتین اسفاک) - چرا بودی دارما به شرق رفت؟ (یونگ کیون بائه) - احساس و حرکت - آب باد خاک
ماهنامه فیلم- شماره 94
1369 -1990
به سوی
سینمایی عمیق و انسانی
گزارش
اختصاصی از جشنواره سیدنی
اریک فروم
معتقد است: "هر نوع روش فکری و کنش مشترک بین یک گروه را، که به فرد احساس ثبات
و ریشه داشتن و مشخص کننده هدفی برای وقف زندگیشان در مسیر آن باشد، می توان
مذهب نامید". خوب یا بد، راستین یا کاذب، بیکار یا گرفتار، تماشاگران
جشنواره سیدنی هم دلیل مشترکی برای حضور خود دارند و همین است که هنوز لطف
خاصی به جشنواره می دهد. آن هم
در زمانی که دسترسی به فیلم ها از طریق ویدئو،
روز به روز رایج تر می شود. مردی چاق، کوتاه قد، ریش بلند و صدایی گرفته، با
اطلاعات و دانش بسیار بالای سینمایی که هیچ تناسبی با قیافه غلط اندازش ندارد،
با آن لهجه غلیظ آلمانی، همیشه موی دماغ مهمان های جشنواره است. او را در هیچ
یک از رویدادهای سینمایی دیگر نمی توان پیدا کرد. فقط در روزهای جشنواره از
جایی ظاهر
و تا پایان آن دوباره ناپدید می شود. پیرزن لاغری که برای سی و
هفتمین بار است که به این جشنواره می آید و این بار به دوره ی سی و هفتم،
کارمندان جشنواره هر سال با یک چین اضافه روی صورتشان اما مثل همیشه با همان
لبخند، در حال پخش برنامه فیلم ها و بلیط و خوشامد به تماشاگران هستند. چهره
های جوان و جدیدتری که هر سال اضافه می شوند و بیش ترشان باید شاگردان مدرسه
های سینمایی باشند. تماشاگرانی که بعلت بی بضاعتی یا صرفه جویی، غذایشان را در
طول روز همراه خودشان در یک سبد، همراه با یک فلاسک حمل می کنند.
آن هایی هم که
هر روز لباس و آرایش تازه دارند کم نیستند... همه مان انگار که به مراسم آیینی
سالانه
مان آمدیم.
فیلم انتخاب شده برای افتتاح جشنواره همه راتکان داد: رویاها ی کوروساوا، یکی از پخته ترین، زیباترین و شخصی ترین فیلم های سازنده اش، متشکل از هشت اپیزود که به صورتی نه چندان مشخص با هم در ارتباطند: شکوفه ندادن گلهای درخت هلو و حرص بیشتر بشربرای قطع کردن و فروش آن ها، انفجار اتمی، گردش یک دانشجوی جوان نقاشی در تابلوهای ون گوگ و ملاقات با او، دیداری ترسناک با جن هایی که زمانی آدم بوده اند، دیدار سربازهای کشته شده در جنگ با فرمانده شان، زندگی در دهکده ای که انگار از دوره ی زندگی بشر در بهشت باقی مانده است... هنوز هم این پیرمرد آرامشش را باز نیافته است. اسپیلبرگ پس از ساختن ئی تی، اگر تنها یک کار خوب کرده باشد تهیه همین فیلم است. رویاها یکی از فیلم های کم یاب تاریخ سینماست که تکنولوژی فوق پیشرفته و گران سینما به نحوی غریب و زیبا، وقف حرفی صادقانه، با حسن نیت و انسانی شده است. تنها نقطه ضعف های فیلم به مواردی از گفتگوها مربوط می شودکه شاید کمی بیش تر از حد لزوم، روشن و رو هستند. حضور اسکورسیسی هم در نقش ون گوگ خیلی نچسب است.
تکان بعدی را سریال تلویزیونی ده فرمان (کریشتوف کیسلو فسکی) به تماشاگران داد که نمایش آن از روز دوم شروع شد. فیلمی کوتاه درباره کشتن و فیلمی کوتاه درباره عشق دو نسخه سینمایی از دو اپیزود این سریال ده قسمتی تلویزیونی است که از ابتدا به قصد تهیه فیلم سینمایی تنظیم و برنامه ریزی شده بودند و برنده چندین جایزه ی بین المللی شده اند. محل زندگی تمام شخصیت های قسمت های مختلف این مجموعه در یکی از بلوک های آپارتمانی بزرگ در یک مجموعه مسکونی است. انگار که همه شان زندانی هایی در سلول های کوچک شان هستند که راه فراری برای شان وجود ندارد: یک برنامه ریز کامپیوتر که با پسر ده ساله اش زندگی می کند و بشدت علم زده است. زنی که از همسایه ی پزشکش می خواهد وضعیت شوهرش را که تحت درمان او قرار دارد به او بگوید تا بتواند سریع درباره نگه داشتن، یا سقط بچه ای که در شکم دارد تصمیم بگیرد. دگرگونی در رابطه ی دو برادر که با مرگ پدر، ارث هنگفتی از طریق کلکسیون تمبر او به آنها می رسد. مادری که مجبور به دزدیدن فرزند خودش می شود و ... ناتوانی در برقراری ارتباط بین انسان ها، شک و تردیدشان به یکدیگر، حضور همیشگی بیماری و بیمارستان و رنج جسمی یا روانی آن ها و فضاهای گرفته و ابری و غم آلود محل زندگی شان، تماشای همه مجموعه را قدری دشوار می کند. با این حال شوق و کنجکاوی و انتظار برای قسمت بعدی، ده روز از چهارده روز جشنواره را برایم هیجان انگیزتر از هر جشنواره دیگری کرد.
یکی از دوستانم که در تلویزیون دولتی ABC در استرالیا که استاندارد بالایی هم دارد به عنوان دست یار فیلم بردار کار می کند، پس از دیدن چند قسمت از مجموعه گفت: "از خودمان خجالت می کشم. می گوییم در کشورهای کمونیست آزادی نیست، ولی آن ها این نوع فیلم ها را می سازند و ما که مثلاً آزاد هستیم چه می سازیم؟"
روز سوم دیگر انتظار فیلم فوق
العاده ای را نداشتم اما عیسای مونترآل
ساخته دنی آرکان از (ایالت فرانسوی زبان) کانادا چنین فیلمی بود. تا
به حال ندیده بودم که فیلم سازی به این پختگی و جامعیت،
عمیق ترین، جدی ترین و
غم انگیزترین ناتوانایی های معنوی انسان معاصر را با طنز، شوخ طبعی
و بذله گویی
غریبی در سینما بیان کند. خود او در گفتگو با هفته نامه تایم اوت چاپ
لندن می گوید: "من لذت غریبی از دست گذاشتن روی مسائل مهم و جدی زندگی می برم،
البته تا جایی که خودم را زیادی جدی نگیرم. زندگی هم زمان پر از جنبه های جدی و
خنده دار است."

تنها اشکالی که می شود به فیلم گرفت، عدم وجود راز و ایهام در فیلم است. با این حال اعتقاد دارم که کارگردان بزرگی به دنیای سینمای معاصر پا گذاشته است.
شهرغم از تایوان که عنوانی تقریباً احساساتی دارد، بشدت از کمبود احساسات رنج می برد. سبک همیشگی هوشیا ئوشین، نماهای طولانی، دوربین بی حرکت و دور نسبت به شخصیت ها و سوژه، عدم اغراق در بازی ها، استفاده بیش از حد از سکوت و ... با حال و هوای این فیلمش همخوانی ندارد. یا بهتر است بگویم برای ما که چشم هایمان بادامی نیست، دنبال کردن سینمایی بدون قصه، بدون داشتن سابقه ذهنی و تاریخی مربوط به آن، به مدت 158 دقیقه، کار دشواری است.
و باز هم یکی از آن فیلم ها که
فضای تازه در کشورهای بلوک شرق، آزادشان کرده است:
چکاوک ها روی
سیم ساخته
یرژی منرل از چکسلواکی و
بازجویی از لهستان ساخته
ریژارد بوگاژکی. شکی نیست که این مساله
از لحاظ سیاسی اتفاق بزرگی است ولی دلیل ندارد حتماً اتفاق بزرگ سینمایی هم
باشد. خدا
می داند که اگر بازجویی
از یک کشور جهان سوم می آمد، باز هم همین سر و صدا را در کن راه
می
انداخت و برنده جایزه اول بازیگر زن می شد یا نه؟ داستان فیلم درباره زن
خواننده ای است که بدلیل روابط متفاوتش با مقام های بالای سیاسی، به جرم جاسوسی
دستگیر می شود و چند سال از عمر او در زندان و 116
دقیقه از عمر ما در سالن سینما تلف می شود. اما
چکاوک ها روی سیم برنده جایزه اول
برلین، حکایت دیگری دارد و پس از 22سال
هم چنان تر و تازه باقی مانده است. یک قبرستان بزرگ آهن و ماشین، محل وقوع
داستان فیلم است. حدود ده نفر که ظاهراً عوامل بورژوازی در رژیم گذشته اند باید
با کار اجباری به افراد سازنده تبدیل شوند. یک پروفسور پیر فلسفه ، یک نوازنده
ساکسیفون، که سازش را آلتی بورژوایی تشخیص داده اند، یک آرایشگر، و روابط
دوستانه، دعواها، عشق و عاشقی بین این شخصیت ها به اضافه بازدیدهای مکرر مقام
ها و ... گفتگوهای فوق العاده شیرین و طنزآمیز از نویسنده مشهور چک،
بوهومیل هرابال که فیلم نامه آن را
نوشته است.

آکی کاریسماکی
کارگردان فنلاندی درباره انگیزه ساختن فیلم فوق العاده ساده اما قوی، آرام و
تلخش،
دختر کارخانه کبریت سازی می
گوید: "روزی در بهار گذشته بی هدف در خیابان های شهر می گشتم.
زیادی حرف می زدم
و مسخره بازی در می آوردم. روزبعد در حالیکه از خودم بشدت متنفر شده بودم به
تلافی تصمیم گرفتم فیلمی بسازم که کارهای برسون
در مقابلش اکشن باشد! بعدها هم اسم آن تکه آشغال را گذاشتم: دختر کارخانه
کبریت سازی. اسمی که طولانی بودن آن به سادگی موجب فراموش شدنش می شود".
صحنه های بسیاری در فیلم، بخصوص صحنه های مربوط به کارخانه، یاد آور کارهای
شهید ثالث بخصوص در غربت او بود. ورسیون امروزی هملت بنام
هملت کاسب می شود فیلم دیگری از
همین کارگردان با سبک و حال و هوایی کاملاً متفاوت و کمدی بود، که حکایت از
استعداد فوق العاده و روحیه جستجوگر
کاریسماکی
دارد.
دو فیلم کاملاً مارکزی از سینماهایی تقریباً ناشناخته و فیلم سازانی ناشناخته تر، از دیگر سورپریزهای دوست داشتنی امسال بودند: آخرین تصاویر کشتی غرق شده ساخته الیسو اوسوبیلا از آرژانتین که برنده جایزه بهترین فیلم نامه از جشنواره مونترآل و جایزه دوم جشنواره استانبول است. فیلم درباره کارمند یک شرکت بیمه است که در اوقات فراغتش داستان می نویسد. با دختری عجیب از خانواده ای عجیب تر آشنا می شود و تصمیم می گیرد از آن ها برای الهام گرفتن و خلق شخصیت های داستانش استفاده کند و در اینجا عوامل سورئال واقعیت بیرون، با عوامل سورئال تر ذهن نویسنده، در ترکیب پیچیده ای، داستان فیلم را بوجود می آورد.
اما دومین فیلم مارکزی از جغرافیایی کاملاً دور و متضاد با آمریکای جنوبی می آید: نروژ. نخستین فیلم مارتین آسفاک به نام یک مشت زمان درباره پیرمردی که با احساس حضور و شنیدن صدای همسرش که پنجاه سال پیش مرده است، خانه سالمندان را ترک می کند و به سوی مقصدی رهسپار می شود که بعداً معلوم می شود محلی بوده که همسرش در اثر اهمال او در حین زایمان، جانش را از دست داده است.

چرا
بودی دارما به شرق رفت؟
اما کشف بزرگ و اصلی فیلم دیگری
است: چرا بودی دارما به شرق رفت؟ که
به هیچ وجه نمی توانم احساس و تجربه رخ داده شده در وجودم را پس از دیدن این
فیلم، با کلام به دیگران منتقل کنم. با عرض تاسف برای کسانی که خوشحال بودند که
از دست تارکوفسکی و سینمایش خلاص
شده اند، گمان من
این است که یک تارکوفسکی دیگر متولد شده است. 137
دقیقه (که دوست داشتم از این هم بیش تر بود)، شاهد سوال ها و تلاطم های عظیم
روح بودا در جستجوی بصیرت و روشن بینی، از طریق حضور افکار و تعلیمات او بر
سه شخصیت اصلی فیلم هستیم. پلان سکانس های طولانی از تنهایی شخصیت ها در طبیعت،
گذر آب در جویبارها، برگ ها و بیشه زارهایی که رنگ ها و نحوه قرار گرفتن آن ها
در کادر و حرکت آرام دوربین و ... نشان دهنده تاثیر روشن و بدیهی تارکوفسکی
بر این فیلم است. البته حضور مشخص فرهنگ و عرفان شرق و بودیسم، دیدن فیلم را
(برای ما شرقی ها )،کمی دل پذیرتر و آسان تر از آثار
تارکوفسکی و
برسون می کند.

یونگ کیون بائه سازنده این فیلم که نقاش و استاد هنر دانشگاه سئول است، هشت سال صرف تهیه این فیلم کرده است. او جدا از کارگردانی، نوشتن فیلم نامه، تهیه فیلم، فیلم برداری جادویی، تدوین و صدابرداری آن را هم انجام داده است و اتفاقاً این نخستین اثر اوست! آیا با یک نابغه طرف نیستیم؟ امیدوارم جشنواره فجر و مسئولان بنیاد فارابی به هر ترتیبی شده امکان نمایش این فیلم را (که هیچ گونه ایراد سانسوری هم ندارد)، برای تماشاگران ایرانی فراهم سازند.
* بخش جنبی
از فیلم شعاری و کلیشه ای فصل خشک سفید، که واقعاً هم خیلی خشک و بی رنگ و بو و خاصیت بود بگذریم، به بخش جنبی جشنواره می رسیم که شامل مجموعه ای از فیلم های مستند (با موضوع هایی بیش تر اجتماعی و سیاسی) و نیز فیلم های تجربی و آوانگارد، همراه با مروری بر آثار پرستون استورجس بود.

یکی از جلب کننده ترین فیلم های این بخش احساس و حرکت نام داشت، مستندی درباره ویم وندرس و فیلم هایش، که اصراری به بررسی تمام و کمال فیلم های او نداشت و حتی به بعضی از فیلم های او اشاره ای هم نکرده بود. اما به هر حال فرصت مغتنمی بود که از نظرها و خاطره های هنرمندانی چون هری دین استنتن، روبی مولر (فیلم بردار پاریس تگزاس و چند فیلم دیگر او)، پیتر فالک، دنیس هاپر، ساموئل فولر و ... درباره وندرس باخبر شویم. هم چنین گوشه ای از نظرها و عقاید خود او: "من همیشه خیلی راحت و سریع می توانم داستان یا فیلمی را شروع کنم و حتی پنج شش ورسیون مختلف برای شروع آن کف دستتان بگذارم. اوضاعم تا وسط های فیلم هم بد نیست، یک جوری ترتیبش را می دهم، ولی همیشه با پایان مشکل دارم. برای من پایانی وجود ندارد، بنابراین همیشه فکر می کنم که پایان فیلم هایم قلابی است".
از دیگر فیلم های مربوط به دست اندر کاران سینما بجز مستندی درباره کارل براون (فیلم بردار چند فیلم گریفیث)، فیلمی هم درباره زندگی و فیلم های پرستون استورجس به نمایش در آمد که همراه فیلم دیگری بنام تک روهای هالیوود ساخته تاد مک کارتی بود. فیلم اخیر همان طور که از اسمش پیداست درباره فیلم سازانی است که با تکروی و پررویی، سعی در مبارزه و تغییر روش فیلم سازی هالیوود را داشته اند و ثمره گفتگویی طولانی با باگدانوویچ، پل شریدر و اسکورسیسی است.
جدا از شب مخصوص سینمای اسکاندیناوی، شب دیگری نیز به سینمای انگلیس اختصاص داشت. یکی از آن ها درباره پسربچه ای بود که فکر می کرد قایق است. با شوخ طبعی پل برنس – مدیر جشنواره- چند بار قسمت هایی از این فیلم در کنار آب باد خاک، قبل از شروع جشنواره و هم زمان با پخش گفتگوهای او برای تبلیغ و معرفی جشنواره از تلویزیون به نمایش درآمد. در مجموع 109فیلم کوتاه و 58فیلم بلند از 26کشور مختلف در این دوره به نمایش درآمد که 11فیلم، نخستین اثر بلند سازندگانش بودند و در طی چهارده روز برگزاری جشنواره، جمعاً هفتاد هزار نفر از فیلم ها دیدن کردند.
%20jpeg.jpg)
و ... آب ، باد ، خاک
9 ماه پیش که پل برنس مدیر جشنواره که عاشق دونده است از لوکارنو باز گشته بود، تلفنی نظرش را درباره فیلم پرسیدم، او بلافاصله و در یک کلمه گفت: "بی رحم". پیش خودم گفتم این ها هم نفسشان از جای گرم بیرون می آید . با بی صبری انتظار آمدن فیلم را به سیدنی می کشیدم. چهار سال و اندی پیش بود که آن را دیدم، زمانی که برای مسئولان تلویزیون نشان داده شد و بعد توی قوطی ماند. بالاخره زمان موعود می رسد. متاسفانه مسئولان بنیاد فارابی، بدلیل نبودن پرواز یک روز دیرتر می رسند. پیش از شروع فیلم برنس آن را به طور مختصری معرفی می کند و نام دونده را هم یادآوری می کند. عده زیادی از تماشاگران استرالیایی با شنیدن نام این فیلم بشدت دست می زنند . فیلم شروع می شود. اواسط نمایش آن به خودم می گویم : او راست می گفت، واقعاً بی رحم است. آب باد خاک بدلیل ساخت انتزاعی تر و شخصی تر نسبت به دونده، همان طور که انتظارش را داشتم موفقیت آن را تجدید نمی کند و نمی تواند وارد فهرست ده فیلم تماشاگران شود (دونده در سال 1986مقام ششم را بدست آورده بود)، اما همه را میخ کوب تا آخر فیلم در سالن نگه می دارد و این برای فیلمی که به قول برنس : "خیلی باد و خاک دارد، ولی آب آن چنانی ندارد"، و پر از سیاهی و بدبختی است، امتیاز مهمی به شمار می رود.
پس از رسیدن آقایان بهشتی و
نویدی، مذاکراتی با تلویزیون
SBS
(که کانال تلویزیونی
فرهنگی و چند زبانی در استرالیاست و فیلم های غیر انگلیسی و غیر آمریکایی را یا
زیر نویس پخش می کند)، و انستیتوی فیلم استرالیا (AFI)،
برای معرفی سینمای ایران شروع می شود، که هنوز هم در جریان است وامیدوارم به
نتایج مثبت و سازنده ای برسد. مسئولان بنیاد فارابی بروشورها و کاتالوگ هایی با
کمیت و کیفیت خوب، برای عرضه آورده بودند. چندین دانشجوی سینمایی هم پس از
پایان فیلم به سراغ من آمدند و جویای منابع اطلاعاتی بودند. من هم با فتوکپی
گرفتن از تمام قسمت های انگلیسی مجله فیلم، کاری را که از دستم بر می آمد
برایشان انجام دادم. ناگفته نماند که بجز این مورد، حتی تلویزیون ها یا موسسات
سینمایی خارجی، علی رغم وجود اطلاعاتی که بنیاد فارابی در اختیارشان می گذارد،
علاقه بیشتری به بریده مطبوعات دارند. چون به هرحال همه ی ما می دانیم که
فروشنده یک کالا آن را به بهترین نحو ارائه می دهد، اما نقد مطبوعات با معرفی
آنها توسط اشخاص بی طرف، منبع موثق تری برای آن هاست. بنابراین خواهش می کنم
اگر به صفحات انگلیسی اضافه نمی کنید، لااقل از آن کم نکنید. نمی دانید
همین سه
چهار صفحه چه نقش مهمی در معرفی سینمای ایران دارند.
* فیلم برگزیده ی هیئت منتقدان: عیسای مونترآل : ساخته دنی آرکان (کانادا/ فرانسه)
* ده فیلم
برگزیده تماشاگران جشنواره
1- فرشته ای
روی میز من (استرالیا/ نیوزلند)
2- عیسای
مونترآل (کانادا و فرانسه)
3- مجموعه
ده فرمان (لهستان)
4- بازجویی
(لهستان)
5- دختر زشت
(آلمان)
6- مادربزرگ
(بورکینافاسو/ سوئیس/ فرانسه)
7- چرا بودی
دارما به شرق رفت؟ (کره جنوبی)
8- حقیقت
غیرقابل باور (آمریکا)
9- چکاوک ها
روی سیم (چکسلواکی)
10- آخرین
تصاویر کشتی غرق شده (آرژانتین/ اسپانیا)
تکلمه:
نمی دانم سینمای دنیا عمیق تر و
انسان گراتر شده، یا بخاطر وجود پل برنس است. (او سال گذشته نیز مدیر
جشنواره بود، اما امسال اولین بار است که مسئولیت کل انتخاب فیلم ها را به عهده
دارد)، که جشنواره سی و هفتم سیدنی در زندگی کوتاه جشنواره ای بنده، مهم
ترین و بهترین است. بندرت فیلمی را پیدا می کنم که از آن متنفر باشم و جدا از
فیلم های مورد علاقه ام، فیلم های خوب با لحظات به یاد ماندنی دیگری نیز در
جشنواره ی امسال حضور داشتند، که پرداختن به همه آن ها از حوصله این گزارش
بیرون بود.