کسی برای دوست داشتن، خوشبختانه هنوز هم فیلم مورد علاقه ام هست، و اصولا فیلم های هنری جاگلوم را (اگر بشود گیر آورد) دنبال می کنم. اگر شما هم این کارگردان مهجور را می شناسید، و از او فیلمی دارید و علاقه مند به رد و بدل هستید، لطفا با بنده تماس بگیرید.

ماهنامه فیلم-شماره 81
13
77 -1998

گزارش اختصاصی از سی و ششمین جشنواره فیلم سیدنی
(نوزدهم خرداد – تا  دوم تیر68)
هوای بهاری برای غیر استرالیایی ها

سی و ششمین جشنواره ی سیدنی در زمستانی نه چندان سرد، در فضایی متفاوت با دوره های پیشین برگزار شد. پس از استعفای راد وب از سمت مدیریت جشنواره، و انتخاب پل برنس (منتقد فیلم) به جای او، انتظار و توقعی دیگر در تماشاگران جشنواره ایجاد شده بود. توقعی که تا آخر جشنواره، کم و بیش برآورده شد. به رغم پافشاری برنس بر این نکته که پس از شروع کارش تنها در چهار جشنواره شرکت کرده و شش ماه فرصت، زمان کمی برای انتخاب شایسته ی فیلم ها بوده است، اثری از این کمبود وقت در انتخاب فیلم ها (در مجموع) دیده نمی شد، البته شانس دیدن هیچ شاهکاری برای نگارنده پیش نیامد، ولی فضای حاکم برای انتخاب فیلم ها نسبت به سه سال گذشته، بسیار متفاوت و جسورانه بود و خوش بختانه سهم فیلم های محافظه کارانه (که با دو دوزه بازی، هم ادعای هنری بودن داشته باشند و هم به نحوی حرف بزنند که به برقبای هیچکس برنخورد تا فیلم ضرر مادی نکند)، بسیار کم تر شده بود.

داستان فیلم ها بیشتر حول و حوش موضوع های انسانی دور می زد و استفاده از تم های انتقادی، سیاسی و اجتماعی کمتر دیده می شد (باید بگویم خوش بختانه، پس از آشنایی بیشتر با  ازو، برسون، وندرس و تارکوفسکی، دیگر حوصله ی دیدن فیلم های سیاسی را ندارم) ، به همین دلیل کوشش زیادم برای تقسیم بندی موضوعی فیلم ها به جایی نرسید.

از سینمای جهان سوم و با سلام بمبئی شروع می کنیم. این فیلم قرار است بیش تر درباره ی جهان سوم باشد، نه از آن. مخصوصاً وقتی متوجه شوی بنیاد راکفلر در فیلمی، که فقر و فحشا و مواد مخدر را
در خیابان های بمبئی نشان می دهد، سرمایه گذاری کرده است. پس کاندیدای جایزه ی اسکار شدنش
هم غیر طبیعی نیست. بهرحال جدا از جنبه های سیاسی و اجتماعی، فیلم حتی از لحاظ سینمایی هم
حرف تازه ای ندارد.


 ناقوس بعد از ظهر

ناقوس بعد از ظهر ساخته ی وو زبتیو فیلم دیگری از نسل جوان سینمای چین، (معروف به نسل پنجم) ، اثری است زیبا و تاثیرگذار با همان سبک تصویری مدرن سینمای چین، که به طور معمول تشکیل می شود از پرده ی عریض اسکوپ، نماهای دور و نزدیک، (بدون استفاده معمول از نمای متوسط)، حداقل گفتگو و استفاده  کم از موسیقی. داستان فیلم درباره ی تعدادی سرباز چینی است که پس از اعلام پایان جنگ با ژاپن، یک گروه سرباز ژاپنی را که در غاری مخفی شده اند (و خبر از پایان جنگ ندارند) ، پیدا می کنند. به رغم به تصویر کشیدن خشونت ژاپنی ها، فیلم در نهایت موضعی ضد جنگ دارد و در خیلی از لحظه ها حتی دل سوزی بیننده را نسبت به ژاپنی ها برمی انگیزد. بی سبب نیست که چهار سال توقیف بوده و به تازگی
با مقداری اصلاح، اجازه ی نمایش و پخش پیدا کرده است.

چهره های رنگ شده از هنگ کنگ ساخته ی الکس لا درباره ی چگونگی گذراندن دوره ی سخت و طاقت فرسای فراگیری آواز و رقص در مدارس سنتی است، که معمولاً شامل کودکان هشت نه ساله می شود. فیلم با این که شخصیت معلم کلاس را یک بعدی و بیش از حد منفی تصویر کرده است، دارای لحظه هایی فوق العاده زیبا، کمیک و در عین حال تاثر آور از دنیای بچه هاست.

قلعه ی نظامی از الجزایر ساخته ی محمد چوبخ با فضایی کم و بیش کمدی، درباره ی زندگی مرد مجردی است که در یکی از روستاهای الجزایر زندگی می کند ولی بزرگان و سایر مردان روستا که خودشان متاهل هستند(آنهم نه یکی، بلکه هر کدام سه همسر دارند)، او را مجبور می کنند ازدواج کند. انتقاد فیلم از جامعه  مرد سالاری که زن ها مثل کنیز از مردان پرستاری می کنند و پشت سر هم بچه بدنیا می آورند، حرف تازه ای برای ما نیست.

آخرین فیلم ساتیا جیت رای را هم که اقتباسی از" دشمن مردم" نوشته ی هنریک ایبسن بود با دلخوری تمام تماشا کردم. باید اعتراف کنم هیچوقت از این فیلم ساز خوشم نیامده است.

اما دنیای دوم! و سینمای اروپا که برایم دنیای اول است: سینمای فرانسه به خاطر تقارن با دویستمین سالگرد انقلاب کبیر فرانسه، سهم زیادی از جشنواره ی امسال را به خود اختصاص داده بود. جشنواره با فیلم کمدی خواننده (نه به معنای آواز خوان، شاید بهتر باشد کتابخوان ترجمه شود) ساخته میشل دویل افتتاح شد و با فیلمی کمدی از رنه کلر به نام 14ژوئیه پایان یافت. هم چنین باید به شب مخصوص سینمای فرانسه اشاره کرد با سه فیلم از کارگردان های جوان آن کشور، بعنوان نمونه های نسل جوان فیلم سازان فرانسه که هیچ کدام اثر مهمی نبودند و همان تم های مشهور فرانسوی را با همان روشنفکربازی ها و عشق و سکس و... دنبال می کردند. خانه ژان ساخته ی ماگالی کلمان یک فیلم فمینیستی با کاراکترهای قوی تک بعدی، مکانی عجیب برای دیدار ساخته ی فرانسوا دوپیرون با همان تم عشقی معروف فرانسوی،
با این فرق که حالا کاترین دونو و ژرار دوپاردیو در دوره ی چهل سالگی شان هستند و از همه دیدنی تر،
آوا و خشم ساخته  ژان کلود بریسو درباره ی تمایلات تهاجمی و غیر قابل پیش بینی دو نوجوان
و روانشناسی شخصیت آن ها.

کلود شابرول پس از فیلم ویولت نوزیه دوباره دست به ساختن ماجرایی واقعی و جنجالی زده است
که بر محور شخصیت زن (و البته همان ایزابل هوپرت) ، می چرخد و این دفعه خیلی خیلی معمولی تر، خسته کننده تر و شعاری تره با بازی های اغراق آمیز، بازاری و شخصیت های یک بعدی. آخرش نفهمیدم که شابرول چرا آنقدر کارگردان مهمی قلمداد می شود؟ این فیلم با نام کسب و کار و زنان، داستان زندگی زنی است به نام ماری. او  آخرین زنی است که در فرانسه و در سال 1934  سرش با گیوتین قطع شده است. جرم او کمک به سقط جنین زن هایی بوده که پدر بچه های شان نامعلوم بوده و یا این که وضع مالی شان اجازه نمی داده بچه های شان را در آن دوره ی بحران اقتصادی زمان جنگ بزرگ کنند.

Keep Your Right up (گارد راستت را بالا بگیر) عجیب غریب ترین و ثقیل ترین فیلمی است که تا کنون از ژان لوک گدار دیده ام و درواقع، غیر قابل فهم ترین فیلمی که تا به حال در عمرم تماشا کرده ام. با این که تا حالا ده فیلم از او دیده بودم و از همه ی آن ها کم و بیش لذت برده ام و از نفس افتاده یکی از 20 فیلم زندگیم است و با فرهنگ گدار هم تا اندازه ای آشنایی دارم، از این فیلم هیچ نفهمیدم. همان تم های همیشگی با آسمان و منظره های زیبا، موسیقی غیرقابل پیش بینی، رفتار دیوانه وار خود گدار در فیلم (به نقش یک کارگردان) که قرار است قوطی های فیلم آماده اش را به جایی برساند. (یادآور فیلم های ژاک تاتی). مکث فراوان (در بعضی موارد دو تا سه دقیقه) ، روی صورت دو نوازنده ی گیتار و سینتی سایزر که در استودیویی مشغول تمرین موزیک هستند ( این ایده در بافت فیلم اسم کوچک، کارمن بسیار خوب از کار در آمده بود) ،
و در مجموع تمام فیلم تکرار و باز هم تکرار تم های قدیمی خودش که دیگر هیچ چیز تازه ای در آن ها باقی نمانده است. یک اثر کاملاً  شخصی و حتی شخصی تر از برسون و تارکوفسکی. واقعاً دست وزارت فرهنگ و هنر فرانسه درد نکند که پول های کلانی را در اختیار او می گذارند که با خیال راحت فیلم های سوپر شخصی اش را بسازد. کاش لااقل کمی از این پول ها را به برسون بی چاره می دادند که  آفرینش اش را بسازد.

دیدن 14ژوئیه ی رنه کلر برایم لطف خاصی داشت. نه این که خود فیلم هنوز خیلی جالب به نظر بیاید
(جدا از حرکت های پیچیده و جالب دوربین). یک راننده تاکسی پررو و گستاخ، دختر گل فروشی نجیب
و محجوب، پسری جوان و خوش قیافه و مرد مسن همیشه مستی با مزاحمت ها و دردسرهای بدون قصدش، که همگی در روز تعطیل 14ژوئیه در میدانی بزرگ، که مرکزی تفریحی است جمع شده اند و دارای روابط مختلف عشقی و غیره با هم هستند. فضولی های همسایه ها و غیبت ها و خبرچینی های شان، شخصیت ها را به دلایل موجه و غیرموجه، به جان هم می اندازد و دست آخر هم دختر و پسر اصلی
به وصال هم می رسند. معمولاً باید فرانسوی بود تا از کمدی فرانسوی لذت برد.


 لورنس عربستان

دربخش فیلم های قدیمی جشنواره که ظاهراً در تمام جشنواره ها رسم رایج شده است، نسخه کامل لورنس عربستان به نمایش گذاشته شد. 35دقیقه بیشتر از کپی قبلی هفتاد میلیمتری با صدای استریو، واقعاً دیدنی بود. همچنین فیلم کوتاهی از چارلی چاپلین به نام چگونه فیلم ساخته می شود به بهانه صدمین سالگرد تولد او، که تدوین ش توسط خودش انجام نشد و در سال81این کار انجام گرفت. فیلم ما را
به تماشای استودیو، تمرین با بازیگران، حقه های سینمایی و دیگر مراحل مختلف فیلمسازی می برد.

به طرف شرق (1921) یکی از کم فروش ترین فیلمهای گریفیث (با فصل غیر قابل باوری از قهرمان زن فیلم که میان یخ های شناور رودخانه ای گیر کرده بود)، قدرت غریب تکنیکی سینمای آمریکا و گریفیث را به نمایش گذاشته بود. دختری با روبان زرد از جان فورد، که فقط زیبایی زرد و طلایی فیلم به تنهایی، انسان را تا آخر فیلم روی صندلی میخ کوب می کرد.

از سینمای معاصر آمریکا فیلمی به نام تعطیلات طولانی آخر هفته (ناامیدی)، ساخته ی گرگ آرکای
به نمایش در آمد که خوش بختانه هیچ ربطی به هالیوود و سیستم متعارف فیلم سازی آمریکا نداشت.
دو دختر و دو
پسر جوان در یک تعطیل سه چهار روزه آخر هفته، دور هم جمع شده اند، خسته و کسل
و ناامید از همه چیز، بدون آن که چیزی در دنیا بتواند خوش حالشان کند. کارگردان فیلم از آن بعنوان اثری که بدون پول و گروه و به طریقه ی چریکی در خیابان های لوس آنجلس تهیه شده یاد می کند. بودجه ی فیلم تنها پنج هزار دلار بوده است. (به رغم زمان طولانی فیلم) شناختی که پس از دیدن این فیلم از نسل نیمه جوان (حول و حوش 30سال) بدست می آید. نسلی که همه چیز را امتحان کرده و غم گین، خالی و پوچ، زندگیش را ادامه می دهد، قابل توجه است. لااقل می شود کاراکترها را بعنوان موجودات واقعی انسانی لمس کرد. با تمام خوش حالی ها،غم ها،امیدها و نا امیدی هایشان. بر خلاف فبلم های هالیوودی که
آدم هایش همگی" مدل" هستند. فیلم ترکیبی ست از "سینما واقعیت" فرانسوی و فیلم های زیرزمینی نیویورکی.

کسی برای دوست داشتن، نوشته و ساخته ی هنری جاگلوم، اورسن ولز را در آخرین نمایش او روی پرده سینما نشان می دهد(مشخصات و داستان فیلم در شماره 56 ماهنامه ی فیلم چاپ شده است). جاگلوم در یک مقاله از درس هایی که ولز به او یاد داده، چنین نقل می کند:

1- به هیچ کس اجازه نده به تو بگوید چه کار باید بکنی. هرگز فیلم ت را به قصد آن که مردم به این نحو
می خواهند نساز، فیلم خودت را بساز و امیدوار باش آن ها، آن را خواهند فهمید.

2- هرگز به سراغ هالیوود نرو و اگر می خواهی هنرمند باشی، به کمک مالی آنها متکی نباش.

وقتی به سابقه ی فیلم سازی او نگاه می کنیم در می یابیم که او واقعاً شاگرد خوبی برای ولز بوده است. در مدت پانزده سال تنها شش فیلم ساخته که همه ی سرمایه آن توسط خودش یا تهیه کنندگان اروپایی اش تامین شده. در مورد این فیلما جدا از نحوه ی پرداخت تصویری و سینمایی اش، جدا از حضور پیامبر گونه ی اورسن ولز در سراسر فیلم و صحبت ها و نظرهای او درباره ی زندگی و سینما، جدا از بازی های فوق العاده(و البته طبیعی از نوع اروپایی) و کار با پانزده تا بیست شخصیت در آن واحد، و جدا از طنز تلخ موجود
در آن، باید به تاکید روی موضوع اصلی، حیاتی و حتی تراژیک انسان در جامعه ی غربی، در ارتباط با مقوله  آزادی، فرد گرایی و تنهایی اش اشاره کرد.

دومین فیلم خوب و با اهمیتی که دیدم، مستندی بود به نام کارگردان : آندری تارکوفسکی که توسط
انستیتو فیلم سوئد در طی مراحل فیلمبرداری ایثار ساخته شده است. هر قدر فردی هم بی علاقه
به سینمای تارکوفسکی باشد، باز با دیدن این فیلم فوق العاده،  که کار دست یار او میخاییل لژیلوفسکی است، تحت تاثیر عشق و علاقه، درد و رنج و کوشش و مستحیل شدن آرش وار تارکوفسکی در طی مراحل فیلمبرداری، مونتاژ (و حتی توصیه هایش در مورد رنگ و چاپ فیلم هنگامی که روی تخت بیمارستان است)،
قرار می گیرد. زمانی که تارکوفسکی درباره ی مرگ حرف می زند. زمانی که اولین برداشت آتش گرفتن خانه، بدلیل قطع کار دوربین و سایر اشکال های فنی بی استفاده شده است، به طور آشکار می توان متلاشی شدن و شکست را در صورت او دید. زمانی که پس از ساخته شدن مجدد خانه، همه برای فیلم برداری دوباره آماده شده اند و تارکوفسکی به طرف ارلاند یوزفسون می آید، شانه هایش را می فشارد
و پیشانی اش را می بوسد، نه من که خیلی های دیگر در خودشان می پیچیدند تا جلوی بغض شان را بگیرند. دلم برای بابک احمدی کباب است، اگر این فیلم را ندیده باشد.

جدا از سینمای تارکوفسکی، فیلم بعنوان یک اثر مستند و آموزشی برای دانشجویان سینما نیز از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

چند مستند قابل توجه دیگر نیز  در جشنواره حضور دارد. خط آبی باریک از آمریکا، ساخته ی ارول موریس، درباره ی دست گیری و متهم کردن شخصی است به قتل یک افسر پلیس،که به نظر سازنده فیلم
بی گناه است. پس از سر و صدای زیادی که این فیلم در آمریکا و در دنیا به پا کرد، پرونده مورد بررسی دوباره قرار گرفت و در محاکمه ی دوم، رای به بی گناهی متهم داده شد و او از اعدام بوسیله ی صندلی الکتریکی نجات پیدا کرد. جالب این جاست که به تازگی همین متهم سابق، از سازنده ی فیلم به دادگاه شکایت
کرده است، به اتهام سوء استفاده از او بعنوان یک موضوع جالب!

قصه ی باد ساخته ی یوریس ایونس مستند ساز بزرگ سینمای هلند که به تازگی در سن 91 سالگی درگذشت، فیلمی است زیبا و شاعرانه درباره ی چین و رازهای نهفته در آن سرزمین و قصه ی بادی معروف که فیلم ساز به دنبال آن بود که بتواند با تنفس آن، علاجی برای آسم مزمنش پیدا کند. فیلم در بسیاری لحظه ها از یک مستند صرف خارج می شد و حالتی کاملاً شخصی و انتزاعی به خود می گرفت.

برای همه ی انسان ها مستندی درباره ی سفرهای انسان به ماه بود که با استفاده از شش میلیون فوت فیلم گرفته شده توسط آپولوهای مختلف تدوین شده بود. به رغم اینکه فیلمهای اولیه 16میلیمتری بوده اند، کیفیت این نسخه ی 35میلیمتری دست کمی از فیلمهای فضایی هالیوودی نداشت. با این فرق که
در بعضی مواقع این فیلمهای واقعی و صحنه های عملیات فضانوردان به نظر خیلی مصنوعی و شبیه اسپیشال افکت های بسیار قدیمی و از مد افتاده به نظر می رسید.

نام من برتولت برشت است مستندی درباره ی این نویسنده ی آلمانی بود که دوره های مختلف زندگی او را در آمریکا به نمایش می گذاشت، مستندهایی درباره ی ایدز، ماجرای ایران کونترا، و زندگی کلاوس باربی جلاد آلمانی در جنگ جهانی دوم و تاریخچه ای از رقص و سینمای موزیکال در آمریکا نیز قابل توجه بودند.

سینمای استرالیا به علت قطع کمکهای مالی دولت در بحران به سر می برد. اما با این همه چند فیلم خوب در سال گذشته تهیه شد. ازجمله سوییتی (جین کمپیون) و جزیره از پل کاکس، که هیچ یک بعلت عدم تمایل تهیه کنندگان ش در جشنواره نشان داده نشد، ولی طبق معمول فعالیت سینمای این کشور در زمینه ی فیلم های کوتاه مثل هر سال پر ثمر بود. بهترین فیلم استرالیایی، یک فیلم نیمه مستند بنام کار روی بدن بود که خاطرات و داستان های عجیب و غریب، ترسناک، مشمئزکننده و حتی خنده دار آدم هایی را تصویر کرده بود که در صنعت مهم و بزرگ تشییع جنازه کار می کنند. صنعت، بدلیل لزوم گذراندن دوره های تخصصی مهم و دقیقی که درست کردن، مرتب کردن، و گریم کردن بدن و صورت مرده ای که قرار است در تابوت چند هزار دلاری با ماشین لیموزین در مراسمی کاملاً اشرافی به خاک سپرده شود.

امیدواریم با موقعیت مالی سینمای استرالیا در حال حاضر و هجوم و سرمایه گذاری کمپانی های فیلم سازی آمریکا و ژاپن برای ساختن فیلمهای اکشن و علمی تخیلی در بیابان های استرالیا و استفاده از گروه فنی
و لابراتوارهای ارزان تر و چندین و چند امتیازی که استرالیا در اختیار فیلمهای بین المللی و سینمای دنیا
می گذارد، لزومی به تشییع جنازه ی سینمای استرالیا پیدا نشود.