الان (2010) که این یادداشت را نگاه می کنم:

بعد از گذشت هفت سال از نوشتن این یادداشت، خالصانه قیم را دوست می دارم، تا حدی که در لیست ده فیلم محبوب زندگی ناقابل ام قرار دارد (شماره 400)، چرا؟ اگه واقعا می خواهید دلیل اش را بدانید، خوب لطف کنید و این مقاله را بخوانید... ممنون!

تقویم - برنامه خانوادگی - نقش های سخن گو  - ممیز مالیاتی - اگزوتیکا

ماهنامه فیلم- شماره 300
1382-2003

تم درخواستی از مجله فیلم: هر اثر هنری که در زندگی تان نقش مهم داشته است (نقل به مضمون)

قیم،  آتوم اگویان

دروغ های حقیقی

قیم (68 دقیقه، 1984)، تز فارغ التحصیلی آتوم اگویان، راجع به پیتر جوان 23 ساله ای است که تمام زندگی اش را در خانه ای گذرانده که والدینش همدیگر را دوست نداشتند. روی همین اصل به این نتیجه رسیده که بهتر است بیش تر اوقات در زندگی اش تظاهر کند. او می گوید:  اگر انسان تبدیل به دونفر بشود، یک قسمت تماشاگر است و همان جور باقی می ماند و قسمت دیگر نقش های متفاوتی را به عهده می گیرد. مثل یک بازیگر. والدین او برای سعی در بهتر کردن اوضاع، پیتر را به یک مرکز مشاوره خانوادگی می برند.
در آن جا همه جلسه های مشاوره و بحث های خانوادگی، با سه دوربین ویدیویی  روی نوار ضبط می شود.

پیتر هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارد و مانند والدینش در ربط گرفتن با دیگران مشکل دارد. مشاور
در طی صحبت هایش با آن ها به این نتیجه می رسد که پیتر، (با دیدن اوضاع و روابط پدر و مادرش)،
قصد دارد معیارهای زندگی آن ها را رد کند. پیتر در گفتگوهایش با خود، (و ما که دیرتر متوجه می شویم
به درخواست مشاور خانوادگی، افکارش را روی نوار ضبط می کند)، به مشاورش حسودی می کند، چون اعتقاد داردکه:
او با شغلش درگیر مسائل آدم های دیگر می شود و به زندگی آن ها جهت تازه ای می دهد.

تا این که یک روز پیتر به مرکز مشاوره می آید که نوارهای ضبط شده از جلساتش را تماشا کند،
ولی منشی تازه وارد، او را با دکتر روان شناس اشتباه می گیرد و همراه با نوارهای جلسه های خودش، نوارهایی از دیگران را نیز به او می دهد.

 پیتر از روی کنجکاوی یکی از آن ها را تماشا می کند که مربوط به یک خانواده شرقی است که با دختر بیست و یکی دو ساله شان مشکل دارند. (در فیلم به جز تیتراژ و موسیقی، هیچ اشاره مستقیمی به قوم ارمنی نمی شود). در حین نصحبت های خانواده شرقی با مشاور، متوجه می شویم که پدر خانواده از رفتار غیرسنتی و غربی دخترش شکایت دارد و احساس می کند که او با این کار، احترام پدرش را زیر پا می گذارد. در ضمن پدر و مادر دختر، (که نامش آزا است و نقش آن را آرسنی خنجیان بازی می کند)، در زمان مهاجرت به کانادا به علت مسائل سیاسی و اجتماعی و بی پولی مطلق، فرزند پسرشان را در زادگاهشان به جا گذاشتند (و آزا دیرتر در کانادا متولد شده). و حال که پدر پیر شده و در مغازه کوچک صنایع دستی اش احتیاج به کمک هم دارد، متوجه شده که چه قدر پسرش در این شرایط می توانسته برای او مفید باشد.

مشاور پیتر در جلسه بعدی به او پیشنهاد می کند که به خرج والدینش و به مدت یک هفته به سفر برود، بلکه از افسردگی در آمده و زندگی فعالی را شروع کند. در این جاست که پیتر تصمیم می گیرد به تورنتو برود و خود را به جای پسر گم شده خانواده ارمنی معرفی کند. پدر و مادر جدیدش با کنجکاوی و هیجان
از او می پرسند و از خاطرات کودکیش برایش تعریف می کنند و با نگاه هایی خیره و عاشقانه، هر حرکت او را بر سر سفره غذای بزرگی که برای او چیده اند، زیر نظر دارند.

پیتر، (که خانواده ارمنی اورا پتروس می خوانند)، از آن ها می پرسد که آیا خواهر یا برادر جدیدی دارد؟ پدر جدیدش جرج، می گوید که: خواهرت دو ماه است خانه را ترک کرده و دیگر هرگز به این جا برنخواهد گشت! پیتر از این همه عشق پدر جدیدش به خود و تنفر از دخترش تعجب می کند. جرج می گوید که کشور جدیدش کانادا را خیلی دوست دارد و با این که وضع مالی اش به خوبی قبل نیست، ولی از این که درگیر سیستم ( فاسد و رشوه خوار) کشور زادگاهش نیست، خوشحال است. ولی دیرتر پیتر با خواهر جدیدش، (در خانه جدیدش)، ملاقات می کند و رفتار و حضور او را خیلی عادی و منطقی می بیند، در حالی که جرج
با دخترش رفتاری کاملا مردسالارانه و خشن دارد. این جاست که پیتر برای اولین بار در زندگی اش تصمیم می گیرد چیزی را عوض کند. او قصد دارد به هر قیمتی روابط پدر و خواهرش را بهبود بخشد؛ پدری که مثل کودکان قهر می کند و بهانه می گیرد، تا حدی که همسر او طی سی سال زندگی هنوز نتوانسته،
(و نخواسته) با شوهرش مستقیما راجع به مسائل صحبت کند، و خواهری که از دخالت های بی جای پدرش کلافه و عصبی است.

همه چیز در این فیلم زیبا و به نظر ساده، چند لایه و عمیق است. پدر و مادر شرقی در حقیقت والدین حقیقی پیتر محسوب می شوند و والدین اصلی او، والدین واقعی اش هستند. پیتر تنهاست و نیاز به هم صحبت دارد. او احتیاج به برادر و یا خواهر دارد. او محتاج نزدیکی عاطفی و دوستی است و حال یک دفعه
از خانواده ای سرد و بی رابطه، به خانواده ای گرم و پررابطه پرتاب شده است. شاید به همین علت است که به عنوان یک خارجی، (در خانواده آن ها)، بیش تر قادر می شود جنبه های متفاوت شخصیت ها
و نگرش های آن ها را ببیند.
با این که خانواده جدید پیتر، (از چشم کانادایی ها)، یک خارجی محسوب می شود، ولی او خود حقیقی اش را درمیان آن ها، با فرهنگی متفاوت و به نوعی متضاد، پیدا می کند.

پس از چند سال زندگی در استرالیا، ( که خود کولاژی است مینیاتوری از دنیا)، متوجه شدم که شرقی
و غربی فقط در شرق و غرب جغرافیایی زندگی نمی کنند. از لحاظ روحیه و طرز فکر و معیارهای فردی، خانوادگی و اجتماعی، یونانی ها، ایتالیایی ها و ساکنان کشورهای آمریکای جنوبی با ما شرقی (های خاورمیانه ای)، تفاوت زیادی ندارند. حتی ممکن است که از بعضی جنبه ها، روحیه یک ایرلندی، از یک ژاپنی هم به ما نزدیک تر باشد.
در کل شاید بشود گفت که دنیا نه فقط از لحاظ جغرافیایی، بلکه از لحاظ روحیات انسانی هم
به شرق و غرب تقسیم می شود. شرق بیش تر دلی و حسی، در میان انفجارها و خرامیدن های عاطفی زندگی می کند و حواس اش به گذشته است و غرب، مخ را زیادی جدی گرفته و برای شناخت هر چیزی
آن را می شکافد و بیش تر در آینده زندگی می کند. خود آتوم اگویان ترکیبی است از این دو. تولد در مصر
از یک خانواده ارمنی و مهاجرت به کانادا (در سه سالگی). او از چشم یک کانادایی انگلوساکسون، یک خارجی محسوب می شود و از دید یک ارمنی، یک غربی یا غرب زده، چون از بچگی دوست نداشته به زبان ارمنی صحبت کند و حتی آن را یاد نگرفته. او در قیم، (که اولین فیلم - تقریبا- بلندش، پس از دو فیلم کوتاه است) ، تمام دغدغه های زندگی و فیلم های آینده اش را نشانمان می دهد و اتفاقا محتوای این فیلمش، چند لایه تر و عمیق تر از  فیلم های آینده اش است.

آیا می شود بدون از دست دادن آزادی های شخصی و حریم خلوت خود، به انسان های دیگر هم نزدیک بود؟ و به دنبال جواب این سوال، جستجو و سفری در شباهت ها و تفاوت های جنسیت و عشق، مضمون فیلم های برنامه خانوادگی، نقش های سخنگو، ممیز مالیاتی و اگزوتیکا هستند. در حقیقت تمام
این فیلم ها درباره نحوه نزدیک شدن انسان ها به همدیگر هستند؛ فیلم هایی مملو از تلاش انسان هایی که به دنبال تعریف مشخصی از وصل هستند، ولی نقاط مشترک و غیرمشترک عشق و جنسیت، آن ها را حسابی گیج کرده است.

در قیم، موضوع اصلی باز هم نزدیکی و عشق است، منتها در این فیلم عشق را، (به معنای فلسفی)،
در قالبی خانوادگی می بینیم. جرج،
پدر شرقی، آرزو دارد که او شغل خانوادگی، (اداره یک مغازه صنایع دستی) را ادامه دهد و برای او آزادی انتخاب قائل نیست و پیتر هم به این کار علاقه ای ندارد، ولی رفتار پدرش که خواسته اش را آن قدر رک و صریح ابراز می دارد، برای او جالب است، چون در آن خواسته حداقل شور زندگی می بیند، (درست برعکس خانواده بی تفاوت و سرد آنگلوساکسونی اش)، و در آخر فیلم هم
به نظر می آید که حداقل چند سالی هم که شده، خواسته پدرش را عملی خواهد کرد. او بخشی از آزادی شخصی اش را فدای حس وصل به خانواده می کند و از این کار احساس ناراحت کننده ای هم ندارد.
رابطه پیتر با مادر جدیدش سونیا نیز خیلی مهم است. سونیا دائما به او توجه دارد و در عین حال مثل
جرج، زیاد هم برای او تعیین تکلیف نمی کند. او آن قدر مهربان است که حتی نگران حال والدین سابق پتروس - پیتر هم هست. ولی پیتر به او می گوید که: نگران نباش! آن ها مثل شماها آن قدر هم عاطفی (Emotional) نیستند.

پیتر نزدیک ترین رابطه فکری و حسی را با خواهرش آزا دارد. آزا دقیقا هماهنگی خوبی از شرق و غرب است. او توجه و محبت و عشق دارد، ولی در عین حال حریم فردی و شخصی افراد را می شناسد و در نظر می گیرد. شاید به علت همین نزدیکی است که پیتر تصمیم می گیرد در هر شرایطی رابطه آزا و جرج را بهتر کند، ولی به رغم این قصد و حسن نیت پیتر، باز جرج است که قواعد بازی را مشخص می کند.
به عنوان مثال او در سکانس مهمی از فیلم وانمود می کند که سکته کرده و در حال (مثلا) جان دادن
،
قول هایی را که می خواهد از دخترش می گیرد و در آخر،(در حالی که سونیا و آزا در اطراف جرج که روی زمین افتاده نشسته اند و سعی در کمک کردن دارند)، از پتروس می خواهد که از آن ها عکس یادگاری
(و مدرک) بگیرد.

مهم ترین و زیباترین سکانس فیلم یک پلان/سکانس هفت دقیقه ای است که پیتر شب وارد خانه جدیدش می شود و با روشن کردن چراغ متوجه حضور بیست، سی مهمان می شود که به مناسبت تولدش جمع شده اند. آزا او را به طرف کیکی که روی میز قرار دارد می برد و با نقشه قبلی جرج، او را به داخل کیک هل می دهند و او در حالی که هنوز صورتش بعد از تمیز شدن، کمی کیکی است با مهمانان صحبت می کند
(در غرب رسم است که عروس و داماد و یا کسی که تولدش است چند دقیقه ای خطاب به میهمانان صحبت می کند و از جنبه های مختلف از آن ها تشکر می کنند).
در این جا اصلی ترین حرف فیلم- پیتر
، در یک حرکت دوربین 360 درجه روی مهمان ها شنیده می شود،
در حالی که اکثریت همان مهمان های با محبت
، (و معمولا میان سال) که به مناسبت تولد او جمع شده اند، همه در حال پچ پچ با هم دیگرند و اصلا توجه زیادی به حرف های پیتر نشان نمی دهند، ولی او
می گوید: راستشو بخواین فراموش کرده بودم که تولدمه. شاید به این دلیل که تمام هفته پیش خیلی برام هیجان انگیز بوده. نمی دونم چه طوری توضیح بدم
، ولی در این چند روز اخیر فکر می کنم که چیز خیلی مهمی یادگرفته ام و اون اینه که... واقعا یه جورایی حیفه که آدم توی یک خانواده متولد می شه. اگر انسان با یک گروه بزرگ شه، خودش رو محضور می کنه که اون ها رو دوست داشته باشه، ولی با این کار خودشو محروم می کنه از این که بتونه خانواده و بستگانش رو به عنوان انسان هایی جدا و خارج از اون گروه ببینه و بشناسه. در حقیقت شاید بشه گفت که به علت این شرایط، انسان هیچ وقت واقعا نمی تونه به خانواده اش عشق بورزه، چون آزادی ای که باید همراه این عشق و تعهد باشه از ما گرفته شده، چیزی که شاید بشه بهش گفت: آزادی انتخاب. در نهایت می خواستم بگم که ما امشب انتخاب می کنیم
که شاد باشیم.
و درست جایی که پیتر کلمه آزادی انتخاب را می گوید، جرج با یکی از آن براوو های بلند شرقی، (که معلوم است تمام مدت اصلا گوش نداده)، او را تشویق می کند.

در کنار هم بودن لزوما انتخاب شرقی ها نیست، بلکه به آن عادت کرده اند و راه دیگری را سراغ ندارند.
به نظر می آید که ما شرقی ها بیش تر نیاز داریم در کنار هم باشیم و چندان هم با هم نیستیم
،  ولی شاید این گونه رابطه داشتن، به رغم همه مشکلاتش، باز هم بهتر از جدایی و تک افتاده بودن است. این خانواده گم شده شرقی، شاید نوستالژی خودآگاه یا ناخودآگاه خیلی از غربی ها باشد، ولی چون به هر حال اختلاف نسل ها در هر خانواده و فرهنگی به وجود می آید، (خصوصا ما شرقی ها خوب می دانیم که بیش تر مواقع خانواده، یعنی گذشتن از خواسته خود)، اگر فیلم را فقط واقع بینانه ببینیم و تحلیل کنیم، با شناختی که از جرج و پتروس پیدا کرده ایم، مطمئن خواهیم بود که آن ها در آینده با هم مشکلاتی خواهند داشت، ولی اگر فیلم را کمی سمبلیک و قصه شاه پریان وار در نظر بگیریم، ( فیلم تا آخرین لحظه دنیایش را بین این دو دنیا قرار می دهد)، آن وقت به یک سوال خیلی ساده می رسیم که شاید به نظر کمی ساده نگرانه باشد ولی به هر حال سوالی است که چندین سال ذهنم را مشغول کرده. آیا می شود خصایل خوب شرقی و غربی را با هم ترکیب کنیم، بدون این که جنبه های منفی آن ها را در معادله شرکت دهیم؟ آیا می شود توجه و اهمیت دادن و عاطفه شرقی را، با حد و اندازه و تناسب غربی ترکیب کرد؟ آیا می شود با محبت و احساس مسئولیت متقابل با هم در ارتباط بود، ولی تعریف آزادی فردی و شخصی هم برایمان روشن تر باشد؟ آیا می توانیم، (به قول فیلم)، در میان جبر بودن با هم دیگر، اختیاری برای انتخاب اندازه بودن با همدیگر، داشته باشیم؟

امیدوارم این حرف ها گزافه گویی به نظر نرسد، ولی یکی از راه های نزدیک شدن نقاط دید شرق
و غرب
، از طریق تعریف و شناخت بیش تر ریشه ها و احتیاجات روحی و روانی مشترک، بین این دو نگرش امکان پذیر است. باید تا جایی که می شود راجع به یکی بودن خواسته های دو فرهنگ، صحبت کرد. احساس نیاز فرزند به پدر و مادر (و یا برعکس)، احساسی جهانی است و در میان همه انسان ها مشترک است و نحوه  برخورد با این احتیاج و نحوه ارضای این احتیاج است، که فرهنگ های متفاوت را از هم جدا می کند، که آن هم به علت شرایط متفاوت جغرافیایی، تاریخی،  اقتصادی، سیاسی و... است.

اگر سینما برای وصل کردن آمده، باید سعی کند معادل های مشترک انسانی و اجتماعی بین شرق و غرب را شناسایی کرده و نقاط دید (به ظاهر) متفاوت آن ها را نشانمان بدهد، بدون این که قضاوت مشخصی روی آن ها انجام دهد. می توان نقاط دید هم دیگر را دید، بدون این که لزوما راجع به همه جنبه های متفاوت آن نقاط دید با هم دیگر موافق بود.
یک هفته سفر روانی پیتر به تورنتو پایان یافته و حال او باید به شهرش بازگردد که نتایج این سفر را
با مشاورش در میان بگذارد
، ولی او تصمیم می گیرد که نوار صدای افکارش را برای پدر و مادر بیولوژیکی اش بفرستد و در آن جا می گوید: می خوام این جا بمونم ولی لطفا به عشق من به خودتون شک نکنید، برای این که شماها همیشه والدین من هستید، همین طور که من همیشه فرزند شما باقی خواهم ماند.
ولی آیا عشق واقعی ای بین پیتر و والدینش بود، که ما به آن شک نکنیم؟! پیتر جایی در اواسط فیلم از آزا خواهش می کند که برای ناراحت نکردن پدرش جرج، با او کم تر بحث کند و ساکت باشد، ولی آزا این سکوت را تظاهر می داند.

پیتر: اگه آدم می دونه که داره تظاهر می کنه، اشکالی نداره.

آزا: ولی در این شرایط من یک دروغ گو محسوب می شم.

پیتر: تو می تونی خودت رو یک بازیگر فرض کنی... دروغگو کسی یه که حقیقت رو نمیگه، ولی بازیگر کسی یه که حقیقت رو از طریق یک نفر دیگه میگه.

پیتر دلیلی نمی بیند که واقعیت را به پدر و مادر اولیه اش بگوید، چون والدینش آن را نخواهند فهمید.
آن ها همان قدر که عشق دیده بودند و عشق داشته اند به او داده اند، بیشتر از این ندارند.
پیتر با دروغ گفتنش
، حقیقت بیش تری را می گوید. البته فیلم قصد ندارد که تظاهر و مصلحت جویی را تبلیغ کند، ولی در بازی های راستین و دروغین ما شرقی ها، حقیقت بیش تری را می بیند.
غربی ها به طور خالصانه و صادقانه ای افسرده، گم گشته و در امنیت و ساکت هستند
، ولی شرقی ها
به طور بازیگوشانه و هیجان انگیزی
، شوریده و دردمند و پر از سوال اند؛ منتها سوال هایی (گاه آن چنانی)، که به خیلی از آن ها اصلا نباید پاسخ داد.