کلاه قرمزی - شرک - هری پاتر - مرضیه برومند - حمید جبلی - ایرج طهماسب - کولی (علی شاه حاتمی) - سفر به شرق (سید مهدی برقعی) - خسروشاهی - نموی کوچک - مرد کوچک عجیب (اشتاین لی کن گر) - ایتی - هوش مصنوعی - جنگ ستارگان - درسی برای فردا (رضا حیدرنژاد) - مربای شیرین (مرضیه برومند) - پرنده باز کوچک (رهبر قنبری) - روز کارنامه (مسعود کرامتی) - متین عزیزپور - مهدی هاشمی - رضا مهین دوست - بهرام دهقانی - سعید خاموش
ماهنامه فیلم- شماره 293
1381-2003
گزارش هفدهمین جشنواره بین المللی فیلم های کودکان و
نوجوانان
(اصفهان، 16 تا 22 مهر)
همان بحث قدیمی" درباره..." و" برای..."
عنوان "فیلم های کودکان و نوجوانان"، اولین چیزی را که به
ذهن شنونده ایرانی می آورد، "فیلم های کانونی" است. اکثر فیلم های بلند
و کوتاه تولید شده در کانون پرورشی فکری کودکان
و نوجوانان،
درباره کودکان و نوجوانان است، نه برای کودکان و نوجوانان. در
بولتن های روزانه جشنواره هم بارها به اشاره ای در مورد این طبقه بندی برخوردم.
دبیر جشنواره، داوران، منتقدان،
همه به این دو گروه فیلم، در مصاحبه ها و مقاله
هایشان اشاره کرده اند، ولی ایکاش این معیار
در نحوه انتخاب، نمایش و رقابت بین
فیلم ها هم در نظر گرفته می شد. اصولا هدف از برگزاری
یک جشنواره سینمایی،
لزوما تنها جنبه هنری و تخصصی آن نیست. این نکته ظاهرا برای مدیران
و
گردانندگان این جشنواره روشن بوده، چرا که برگزاری جشن وار این جشنواره،
در کشور
کم جشن مان بی سابقه بوده. وقتی وارد اصفهان شدم، قبل از این که
تاکسی به هتل برسد، حضور جشن واره در شهر از طریق نصب پوسترها و
پلاکاردهای مختلف، نصب مجسمه های شخصیت های مورد علاقه کودکان و نوجوانان، (کلاه
قرمزی، شرک، پوستر بزرگ
هری پاتر)،
و چراغانی و رنگین بودن
شهر، کاملا آشکار بود. انسان واقعا حس می کرد که جشنی
در حال برگزاری است.
دیرتر هم متوجه شدم که در روز افتتاح، چندین کارناوال شادی در حرکت
بوده
و در طی جشنواره سه فیلم بلند در میدان نقش جهان، برای مردم
نمایش داده شده است.
مردمی کردن جشنواره به این صورت اتفاق خجسته و مهربانی
است، که امیدوارم روزی شامل
دیگر جشن های سینمایی و ملی مذهبی مان هم بشود.
سانس های بعدازظهر و شب،
چهار سینمای نمایش دهنده فیلم های جشنواره به شدت شلوغ
بودند و سانس های خلوت
صبح ها هم در روزهای آخر حتی زیادی شلوغ شده بودند، چون
ظاهرا آموزش و پرورش با چند روز تاخیر بالاخره برنامه آوردن دانش آموزان
دبستانی برای تماشای فیلم ها را آغاز کرده بود، که حرکت بسیار مهم و مفیدی است،
به شرطی که قبلا با مسئولان جشنواره در مورد گروه سنی فیلم ها
و تماشاگرانش،
هماهنگی انجام می شد. در این صورت به خیلی از بچه ها و مسئولان شان
بیش تر هم
خوش می گذشت. با حضور بچه ها و خانواده ها و نوجوانان و جوانان، تجربه تماشای
فیلم در جشنواره اصفهان می توانست از جنبه های خوبش استثنایی تر
باشد،
اگر آن ها
می توانستند قبل از ورود به سینما بدانند که دقیقا با
چه نوع فیلمی طرف هستند.
سه بار شاهد هستم که اوایل یا اواسط یک فیلم، شخصی از
بغل دستی اش پرسید: "اسم فیلم چی بود"؟ البته این مساله عیب که ندارد هیچ، کلی
هم حسن دارد و اهمیت و اعتبار جشنواره را میان مردم میزبان آن، اصفهانی ها
نشان می دهد. برای آن ها شرکت کردن در جشنواره حتی
از اسم خود فیلم هم مهم تر
است و این سرمایه مادی و معنوی خوبی برای جشنواره محسوب
می شود، به شرطی که
جشنواره بتواند از این همه شور و علاقه تماشاگران، استفاده مادی و معنوی کند.
اگر فیلم های "درباره"، از فیلم های "برای"، کاملا
تفکیک و مشخص شود، (از طریق بخش های رسمی جشنواره و تنظیم ساعت ها و محل های
نمایش)، تماشاگران علاقه مند اصفهانی،
قبل از ورود به سینما می توانند
بفهمند که انتظار چه فیلمی را باید داشته باشند. مثلا اگر
فیلم های "برای" را
بیش تر در سانس های شب نمایش دهند و فیلم های جدی تر "درباره" را
در
سانس های بعد از ظهر، و سانس های صبح را هم برای کارهای سبک تر و جذابی، مثل
بزرگداشت مرضیه برومند،
حمید جبلی و
ایرج طهماسب (با در نظر گرفتن حضور
شاگردان دبستانی)، منظور کنند فکر کنم تکلیف همه روشن تر است. بچه های دبستانی
از فیلم کولی
(علی
شاه حاتمی) یا سفر به شرق
(سید مهدی برقعی) حوصله شان سر می
رود.
نه خودشان از آن لذت می برند، نه می گذارند که دیگران آن را تماشا کنند و
در ذهنشان از جشنواره هم بیزار می شوند. حتی فیلم های کوتاه و انیمیشنی
که همراه با فیلم های بلند
نمایش داده می شوند، می توانند از لحاظ سبک و
نوع برقراری ارتباط با تماشاگر به دسته بندی (درباره ...) و (برای...)
بپیوندند. آن وقت دیگر مکالمه دائم بین افراد خانواده و دوستان،
مکالمه های
تلفنی با موبایل، صدای تنقلات و داد و فریاد بچه های کوچک، پیش زمینه نمایش
فیلم ها نخواهد شد. (چند دقیقه ای را که با بچه ها در حال تماشای
کلاه قرمزی گذراندم، واقعا فراموش
نشدنی بود، تمام سینما با فیلم و موسیقی هایش دست می زد و شادی می کرد. جشنواره
ای که با عنوان کودکان و نوجوانان فعالیت می کند، باید بیش تر به دنبال
کسب این گونه توازن و هماهنگی بین فیلم ها و مخاطبانش باشد که بتواند به هدف
اصلیش نزدیک تر شود).
چندین سال است که بنا به دلایل مختلف، رغبت کم تری برای
تماشای فیلم های خارجی (در جشنواره های داخلی)، دارم ولی این بار در جشنواره
اصفهان خیلی کنجکاو بودم که بخشی از
فیلم های غربی که برای کودکان و
نوجوانان ساخته شده ببینم و با تولیدات داخلی مقایسه کنم.
از چند انیمیشن
کوتاهی که دیدم، تعداد کمی بودند که از لحاظ زیبایی شناسی انیمیشن،
حرف
جدیدی برای گفتن داشته باشند و برخی هم اصلا مخاطب کودک را مد نظر نداشتند.
(ناگفته نماند که دوبلورهای همزمان، گاهی کارشان از خود انیمیشن ها
استثنایی تر بود.
در یکی از این موارد آقای
خسرو شاهی به تنهایی آن قدر کارش را با تخصص و در عین حال
پر احساس
انجام داد، که حواسم از فیلم
-که صدای انگلیسی آن هم شنیده می شد-
به روانی و
ایجاز ایشان، در ادای جمله ها متمرکز می شد).
تماشای فیلم با بچه ها هم برای من بی بچه خیلی جذاب بود.
واکنش های بدون سانسور آن ها در مورد شادی، غم، هیجان، ترس و ... در فیلم ها
انسان را به یاد ناخودآگاه مشترک یونگ می انداخت، (که هالیوود هم
از آن به خوبی استفاده می کند).
حتی بچه های هفت هشت ساله یا حتی کم سن و سال
تر، سانسورهای آشنای ما را هم در فیلم ها ردیابی می کردند. در یک فیلم بلند
انگلیسی وقتی که مادر و پدر شخصیت اول قصه به هم نزدیک شدند و ما در این جا روی
آن کات دادیم، همه بچه ها متوجه شدند و خندیدند.
در حقیقت واکنش های آن ها هم
در طی تماشای یک فیلم، خیلی شبیه ما بزرگ ترها بود، ما یاد گرفته ایم که واکنش
هایمان را مخفی کنیم، ولی بچه ها خالصانه نظرهای طبیعی، (و شرطی شده جامعه مان
را)، نشان می دادند.
چندین انیمیشن بلند ژاپنی و آمریکایی هم نمایش
داده شد که زیبایی شناسی کلاسیک و عوام پسندی داشت.
نموی کوچک، محصول آمریکا،
با
دوبله درجه یک به زبان فارسی نمایش داده شد. بعد از چند دقیقه خواستم به
سینمایی دیگر سر بزنم. ساعت سه بعدازظهر بود و خیابان ها خلوت. بیرون از سینما
یک زن غیر ایرانی را دیدم
که با لهجه آمریکایی اش سعی می کرد دو پسر هفت هشت
ساله اش را که، سینمای نمایش دهنده را با خوشحالی پیدا کرده بودند آرام کند.
فکر کردم این نموی کوچک آن قدر بین
المللی است، که این دو پسر بچه آمریکایی از تماشای آن با دوبله فارسی هم
لذت خواهند برد. مرد کوچک عجیب (اشتاین
لی کن گر) از نروژ، تنها فیلم بلند خارجی بود که تا آخر
تماشا کردم، فیلمی که پر از بچه بود ولی راجع به بچگی ای بود که بزرگ ها آن را
می فهمند. دیگر فیلم های بلند نیز که فضاهای قصه های شاه پریانی و دیو های
مهربان داشتند، در مقایسه با فیلم های ایرانی، کم تر مورد توجه بچه ها و دانش
آموزان دبستانی قرار می گرفت.
در غرب اصولا فیلم های کودکان و نوجوانان
وجود سینمایی ندارند و بیش تر برای تلویزیون ها یا مراکز مربوط به کودکان و
نوجوانان تهیه می شوند. کودکان و نوجوانان در غرب، همان فیلم های
اکشن، رمانتیک، موزیکال و تین ایجری را تماشا می کنند، ولی
جالب این جاست که بعضی فیلم های اروپای شمالی، در زمینه معیارهای
خانوادگی، دوستی و عدم خشونت، به تعریف ما ایرانی ها
به فیلم سالم خیلی
نزدیک هستند . البته در امور جنسی آشکارا نگرش ما با آن ها متفاوت است، ولی
همان قدر حیطه مشترک بین ما و آن ها هم، جای خوشحالی دارد. (البته بماند که در
عمل، نوجوانان اصفهانی، علاقه بیشتری به فیلم هایی مثل
ET،
هوش مصنوعی و جنگ
ستارگان نشان دادند).
خوش ساخت ترین و جذاب ترین فیلم کوتاه ایرانی که دیدم، درسی برای فردا از رضا حیدرنژاد- محصول کانون- بود. دو دوست دانش آموز به دنبال جور کردن پولی برای خرید یک ضبط صوت هستند که بتوانند با آن درس های معلم را در سر کلاس ضبط کنند (البته دانش آموز دیگری در کلاس این کار را کرده و آن ها را به این فکر انداخته است) پرداخت فیلم متاسفانه زیادی تکراری و کانونی است، هر چند بازی های خوب بازیگران فیلم، به رغم زمان طولانی پنجاه دقیقه ای اش، آن را قابل تماشا کرده است، ولی متوجه نشدم که فیلم چرا این قدر تراولینگ و کرین دارد، آن هم در فیلمی که قرار است از سادگی، زیبا باشد. در آخر فیلم، جایی که دو شخصیت اصلی ضبط صوت را تهیه می کنند و به سر کلاس می آورند شاگرد دیگری را می بینیم که برای ضبط درس های معلم دوربین ویدئو آورده و دو قهرمان فیلم کمی خیط و دمغ می شوند. آیا چشم و هم چشمی و حسادت هم جزو بخشی از پرورش فکری کودکان و نوجوانان محسوب می شود؟
مربای شیرین،
اولین فیلمی است که از مرضیه برومند
دیده ام. می دانم که او کارهای تامل برانگیزی در تلویزیون انجام داده، اما
مربای شیرین، (حتی به گفته دوستداران
ایشان)، جزو آن کارها محسوب نمی شود. ظاهرا قرار است
مربای شیرین فیلمی مردمی باشد، ولی فکر
می کنم در آن بیش تر به مردم توهین شده بود.
مربای شیرین از لهجه ها سوءاستفاده کرده، حرف های مردم در فیلم سطحی
و خاله زنکی است. قرار است بی فرهنگی آدم ها در فیلم نقد شود، ولی روی همین
بی
فرهنگی ها سرمایه گذاری شده است. (اتفاقا تماشاگران سانس شب سینما سپاهان،
اصلا در نیم ساعت اول فیلم، حتی یک بار هم نخندیدند، (تا جایی که
شریفی نیا آمد و ...).
حتی مسائل ساده
تکنیکی در فیلم رعایت نشده است. ضربه های پای حرکات موزون، با موسیقی
سینک نیست و شعر آهنگ رپ ایرانی، در مرز ابتذال پرسه می زند.
کارتونی بودن و طنز داشتن، با مسخره کردن همه شخصیت های فیلم، تفاوت دارد.

سه فیلم بلند پرنده باز
کوچک (رهبر قنبری)،
کولی (علی
شاه حاتمی) و سفر به شرق (سید مهدی برقعی)، برعکس
مربای شیرین، سعی در جدی و سمبلیک و
عارفانه بودن داشتند.
فیلم هایی که نه برای کودکان جذاب است و نه برای ایرانی
ها
و نه برای خارجی ها. فیلم هایی که نه واقعی هستند
و نه فرا واقعی. بهروز
(یازده ساله)، در پرنده باز کوچک،
هر روز زیر قفسی بزرگ در بازار پنهان می شود و با تقلید صدای
پرندگان کمک می کند که رییس اش پرنده های ساکت و افسرده را، به جای پرندگان آوازخوان
بفروشد، تا این که بهروز دل به دختری آذربایجانی می بندد که مادرش یکی از آن پرنده ها را خریده است.
در کولی،
پسربچه ای پرنده ای شکار می کند و دوتار از نواختن باز می ایستد، در حالی که
در روستا مراسم طلب باران برگزار
می شود و سفر
به شرق، قصه پسر نوجوانی است به نام پویا،
که به دروغ مدعی
ساخت یک سفال شده و جایزه اول جایی را
به دست آورده و حال می خواهد
سفال گر اصلی را پیدا کند
و در حین سفر در قطار با یک خشت مال بی سواد
نیشابوری روبه رو می شود. هر سه فیلم قصد دارند از قصه ای واقعی به فضا و حال
و
هوایی فرا واقعی، شاعرانه و عرفانی برسند،
ولی هر سه فیلم بیش تر عرفان زده
هستند.
علی شاه حاتمی در
کولی و
ترکش های صلح، علاقه اش را در کار با
فضای خارجی و لوکیشن های بیابان و طبیعت نشان داده، ولی تمرکز کم تری روی قصه،
شخصیت پردازی و بازی گرفتن دارد
و تمام انرژی اش را صرف تراولینگ و
کرین و سیاهی لشکر می کند. در هر سه فیلم به جز بازی های ضعیف،
گفتارنویسی بد و شعاری، تمام شخصیت های اصلی و فرعی فیلم را برای ما غیر قابل
باور می کنند.
تا این که روز کارنامه
فرا رسید و خستگی را از تن و روح در کرد، آن قدر که دوباره تماشایش کردم.
آراد (متین عزیز پور)، پسر بچه
هفت هشت ساله، که پدرش دکتر و مادرش ایران شناس – باستان شناس
است، پس از گرفتن کارنامه اش و تجدید آوردن در دیکته، تصمیم می گیرد خود را از
بالای پشت بام ساختمان شیک و محبوبش، که آسانسوری شیشه ای دارد به زمین پرتاب
کند.
وقتی خود را به آن جا می رساند، با امیر (مهدی
هاشمی)، روبرو می شود که به جرم کلاهبرداری زندانی بوده و تازه از
زندان آزاد شده و به قصد انتقام از شریک کلاهبردارش اورا هدف گلوله قرار داده و
با این تصور که طرف کشته شده، می خواهد خود را از بالای پشت بام همان ساختمان،
به پایین پرتاب کند. بین آراد و امیر بر سر "حق خودکشی داشتن یا
نداشتن"، بحث درمی گیرد و از آن جا سرنوشت این دو، در یکی از صبح تا شب های
زندگانی شان، به هم گره می خورد.

مسعود کرامتی
در فضاسازی و پرداخت این قصه واقعی- فراواقعی، کاملا موفق است،
تا حدی که در
همان اوایل فیلم تصمیم یک پسر هفت هشت ساله را برای خودکشی باور می کنیم. حتی
اگر تصمیم گرفتن، لزوما به معنای توانایی اجرا کردن آن نباشد.
متین عزیزپور با حضور جذاب
و بازی فوق
العاده اش، آراد عجیب غریب را برای ما قابل باور کرده و
مهدی هاشمی هم که طبق معمول در همه نقش
هایش طبیعی و باورپذیر است و گفتارنویسی زیبا و با ایجاز
مسعودکرامتی و
رضا میهن
دوست، با تدوین ظریف بهرام
دهقانی، یک فیلم مثال آوردنی و نمونه ای ساخته اند که تمام جنبه
های یک فیلم سالم، خانوادگی،هنری، اجتماعی، سیاسی و کمدی و ... را
در بر می
گیرد و خواص و عوام از آن لذت می برند. (میزان تشویق و سوت و جیغ تماشاگران
در
پایان هر دو سانس، در هیچ فیلم دیگری تکرار نشد).
روز کارنامه
به رغم طناز بودن و قابل فهم بودن برای هر گونه تماشاگری، نکته های تربیتی را
مطرح می کند و پر است از ظرافت های رفتارشناسی و جامعه شناسی ایرانی. آراد
به دنبال استقلال مادی و فکری است. از دهن لقی ها، تظاهرها و رفاقت های الکی،
خسته و بی زار است.
حساس است و تحمل شنیدن زور را ندارد و حق خودش را می گیرد.
شاید شخصیت او کمی
نا کجا آبادی باشد، ولی فیلم هم خیلی ادعای واقعی
بودن ندارد و نباید فقط با معیارهای واقع گرایانه بررسی شود (که مثلا چه طور یک
پسر بچه با یک زندانی سابق که قصد آدم کشی دارد
رفیق می شود).
با این که قصه در یک خانواده متوسط روبه بالا و فرهنگی
اتفاق می افتد، اما نویسندگان فیلمنامه
و کارگردان، فقر فرهنگی آن ها را،
(در لوکیشنی شیک)، پنهان نمی کنند، پدر دکتر و مادر باستان شناس،
ارتباط درستی با سه فرزندشان ندارند. دکتر، دختر کوچکش را کتک می زند،
(بدون
این که این را ببینیم)، چون او حقیقت را می گوید و همه باقضاوت های سریع، غیبت
ها و دوستی های خاله خرسه شان، همدیگر را رنج و عذاب می دهند.
روز کارنامه فقط درباره کارنامه
آراد نیست، در حقیقت روزی است که عملکرد همه شخصیت های اصلی و فرعی
فیلم، به زیر سوال کشیده می شوند. کرامتی
با ظرافتی خاص و هنرمندانه، خشونت را که جزئی جدانشدنی
در زندگی مان شده،
نشانمان می دهد. فیلم می گوید که: احتیاجی به خودکشی،
(خشونت به خود) و آدم کشی
نیست. حتی آراد می تواند در آخر فیلم، حق
مهدی هاشمی را
بدون استفاده از خشونت
بگیرد. اگر سالی یک فیلم هم مثل روز کارنامه
در سینمای کودکان
و نوجوانان ایران ساخته شود، باز هم جای امید به آینده
این نوع سینما خواهد بود. البته وقتی
یک فیلم، خوب و زنده و باورپذیر
است، دیگر به این راحتی قابل طبقه بندی نیست. فیلمی که هم مورد علاقه مردم باشد
و هم دو جایزه بزرگ مسابقه سینمای ایران را دریافت کند.
*هر بار که گزارش یک جشنواره ایرانی نوشته می شود، نمی
توان از ذکر مسائل اجرایی اجتناب کرد. حال که صحبت از خشونت شد، شاید بشود به
جنبه های نه چندان زیبا، در طی برگزاری جشنواره نیز اشاره ای کرد. صدا و تصویر
بد و تاخیر در رسیدن حلقه ها که برای ما عادت شده،
ولی رفتار بعضی از کارکنان
سینما با تماشاگران و میهمانان زیاد هم مودبانه و در خور یک جشنواره بین المللی
نبود. (در شب اختتامیه با سعید خاموش،
با چه بدبختی خودمان را به ورودی سالن رساندیم، ولی به رغم داشتن کارت، راهمان
ندادند). بعضی از مسئولان سینماهای نمایش دهنده، با میهمانان مودب تر بودند تا
میزبانان و هم شهری های اصفهانی شان. در ضمن بعضی از سانس ها، ردیف های مربوط
به میهمانان خالی بود و تعداد زیادی تماشاگر مشتاق در بیرون سینما، از دیدن
فیلم محروم شده بودند. پیشنهاد می شود که رزرو صندلی های میهمان، ده دقیقه قبل
از شروع فیلم پایان پذیرد، تا دیگران بتوانند از صندلی مهمان های نیامده
استفاده کنند. امکانات بهداشتی
در یکی دوتا از سینماها در حد استاندارد نبود.
می دانم شاید بعضی ها بگویند این نکته ها چه ربطی به گزارش جشنواره دارد، ولی
احترام به مخاطب شامل این گونه مسائل هم می شود. (ناگفته نماند استاندارد
امکانات بهداشتی بعضی از مراکز فرهنگی در تهران نیز حتی قابل قبول
نیست).
در جشنواره هایی که حضور داشته ام (فجر، رشد، سوره،
وارش و همین اصفهان)، تمایل زیادی برای بزرگ بودن جشنواره در میان
برگزار کنندگان آن دیده می شود. اهمیت یک جشنواره در وهله اول به کیفیت فیلم ها
مربوط می شود، نه کمیت آن ها. (جشنواره فیلم نیویورک، با تمام اهمیتی
که
دارد، 35 تا 40 فیلم بلند نمایش می دهد). در مورد جشنواره هایی مثل
فجر و اصفهان،
که مهمان خارجی هم دارند، تمایل زیادی برای دور نگه
داشتن مهمانان از دیگران دیده می شود،
که خود بحثی مفصل و جدا را می طلبد، که
اصولا فلسفه مهمان دعوت کردن از دید یک میزبان سینمایی، چه طور می تواند
تعریف شود. خیلی از مهمان های خارجی جشنواره فجر،
که
از دوستان و آشنایان قدیم یا جدیدم بودند، گفته اند که در ایران حسابی به ما می
رسند،
ما را به گردش و تفریح می برند و غذای خوب به ما می دهند و خیلی هم خوش
می گذرد،
ولی فیلم خوب کم است، شرایط نمایش بد است، نظم و برنامه ریزی درستی
برای نمایش فیلم ها به مهمانان وجود ندارد. همه چیز با تاخیر شروع می شود و
...
حالا شاید این موارد به ما خبرنگارها زیاد مربوط نباشد،
ولی برایم سوال برانگیز بود که چرا جشنواره اصفهان، 150 خبرنگار را با
هواپیما به اصفهان می آورد، 3 تا 6 روز هزینه اقامت در هتل، سه وعده
غذا، هزینه چای و قهوه را، برای او می پردازد. در زمان اتمام جشنواره هدیه هایی
هم به او
می دهد، ولی هیچ گونه تسهیلاتی برای ارتباط خبرنگارها، با گارگردانان
ایرانی و خارجی
برقرار نمی کند. میهمانان و متولیان و داوران، در سه هتل متفاوت
اقامت داشتند ولی معمولا ارتباط تماشاگران، منتقدان، خبرنگاران و فیلم سازان
میهمان در هر جشنواره ای در هر گوشه دنیا،
بیش تر وقت غذا خوردن یا (چای و
قهوه) نوشیدن، برگزار می شود و بن های غذا و نوشیدنی
با محذوراتی که داشت، همه
را از هم جدا می کرد. شخصا برایم مهم نیست که در کدام هتل غذا بخورم، ولی وقتی
طبق سیاست گذاری های جشنواره در یک جا با میهمانان و میزبانان نمی توانم یک چای
بنوشم، طبیعتا این سوال برایم پیش می آید که ما اصلا به چه دلیلی در اصفهان
هستیم؟ همه مان می توانستیم در تهران فیلم ها را روی نوار ویدئو ببینیم
و راجع به آن ها بنویسیم. (سرویسی که در غرب معمولا به خبرنگارها می
دهند). مثلا از یک فیلم نروژی خوشم آمده بود
و می خواستم از داور نروژی جشنواره
راجع به آن فیلم و جایگاه فیلم های کودکان و نوجوانان
در نروژ یا
اروپای شمالی، سوال هایی بکنم ولی به چه طریقی باید او را پیدا کنم؟
حاضر بودم پول چای خودم را بپردازم و زمانی را در کافی شاپ هتل عباسی
بگذرانم، ولی فکر کردم هر آشنایی
که مرا ببیند فکر می کند به گارسون کلک زده ام
و شماره اتاقی را پشت بن نوشیدنی ام، نوشته ام. پس وقتی می بینم طبق سیاست های
جشنواره اصلا نباید در کافی شاپ هتل عباسی وجود داشته باشم،
طبیعتا به هتلم برمی گردم و همان
BBC World را تماشا می کنم.