فلینی - طبیعت بی جان - سهراب شهیدثالث
ماهنامه فیلم-
شماره 290
1381-2002
حرف های داخل پرانتز
ظاهرا این
دفعه (برای دومین بار پس از شماره صد)، قرار است در مورد ارتباط خودمان با
مجله فیلم بنویسیم. البته همیشه برایم سوال برانگیز بوده که آیا خوانندگان
مجله به این گونه نوشته ها علاقه دارند، اما گویا طبق تجربه گردانندگان مجله
این علاقه وجود دارد، فقط امیدوارم از وجود این علاقه و
کنجکاوی،
سوء استفاده روانی نشود و خدای نکرده این نوشته حال و هوای خود
مرکز بینی را به وجود نیاورد.
خرداد1366
بود که پس از یک سال مهاجرتم به استرالیا، برای دومین بار یکی از
تماشاگران جشنواره فیلم سیدنی بودم. پس از پایان جشنواره و تماشای چند
فیلم تامل برانگیز، فکر کردم که لذت تماشای آن ها را
با خوانندگان مجله فیلم
تقسیم کنم. اولین گزارشم از سی و چهارمین جشنواره سیدنی در شماره
56
(بنا به دلایلی که بماند)، با امضای همسرم (ب. بدیعی) چاپ شد. (نمی دانم چرا
در آن سال ها حتی
نام همسرم بهناز، ویراستاری و تبدیل به مخفف شد!). حتی
گزارش سال بعد را هم با اسم و امضای او نوشتم، (البته دلایلی که توضیحش ماند،
ربطی به خواسته همسرم نداشت)، ولی آورنده گزارش از استرالیا به ایران،
که به جای پست کردن بسته در تهران، داوطلبانه آن را به دفتر مجله برده
بود، ارتباط فامیلی بنده با نویسنده را لو داده بود.
چون اصولا از بچگی از فارسی رسمی و قلمبه سلمبه بدم می آمد، هرقدر هم در این گزارش های جشنواره فیلم سیدنی سعی می کردم مثل بچه آدم بنویسم، باز هم متن چاب شده با تصحیح و ویراستاری چیز دیگری می شد. اصولا هیچ وقت ادعای نویسنده سینمایی بودن نداشته ام و فکر می کنم جز حرف خودمانی زدن، هیچ ارتباط کلامی دیگری را بلد نیستم، ولی به احترام سبک مجله، چند سالی را بدون اعتراض گذراندم تا این که یکی از آن شماره های مخصوص- که آزادی به ارمغان می آورند- پدیدار شد: شماره صد. برای اولین بار در آن اجازه داده شد هر طور می خواهیم حرف دلمان را بزنیم، و این آزادی برای شماره صد سالگی سینما نیز تکرار شد، (نمی دانم برای شماره دویست چه نوع آزادی داشتیم، چون یادداشتی برای آن شماره ننوشتم، یعنی چیزی به فکرم نرسید). یکی دیگر از مشکلات بنده با ویراستاری مجله این است که احساس می کنم خیلی از حرف ها را باید داخل پرانتز بزنم، ولی آن ها هی پرانتزهای بنده را برمی دارند. حال نمی دانم برای این شماره، آزادی های جدیدی که شامل استفاده زیاد از پرانتز باشد، وجود خواهد داشت یا نه!
راستش را
بخواهید تا قبل از این که برای مجله فیلم بنویسم، هیچ موقع قبل از
خواندن مقاله ای در مجله، به اسم نویسنده توجهی نمی کردم و هنوز هم
فکر می کنم بهتر است اگر انسان وقت خواندن همه
مقاله های مورد علاقه اش را
داشته باشد، تا این که از قبل روی نام نویسنده، تصمیم بگیرد که مقاله یا
نقد را
بخواند یا نخواند. (شاید بشود روزی اسم نویسنده ها را فقط در فهرست آورد،
بنابراین خواننده
هر موقع که دلش خواست به آن نگاه می کند). ولی به هرحال پس از
آغاز به نوشتن، چون خودم (متاسفانه) تخصصی تر و حرفه ای تر به گزارش نویسی و
مقاله نویسی نگاه می کردم، شروع کردم
به دسته بندی نویسندگان مجله. احساس کردم
گروهی هستند که بیش تر مغزی و حرفه ای می نویسند و گروهی هم
شخصی تر و دلی تر می نویسند. (البته خیلی از مقاله ها ی نویسنده ها بین این دو
قطب هم حرکت می کنند).
هیچ موقع
احساس نکرده ام که با نظرهای منتقد خاصی، همیشه هم عقیده هستم. گاهی نقد
نویسنده ای را در مورد فیلم خاصی دقیقا مطابق حس و افکار خودم می بینم، ولی نقد
دیگری از همان نویسنده
در مورد فیلمی دیگر میتواند خیلی از عقاید و احساساتم در
مورد آن فیلم دور باشد. (البته منظور این نیست که درستی یا غلطی یک نقد- اگر
چنین چیزی وجود داشته باشد- فقط طبق سلیقه شخصی ام قضاوت می شود). می
توانم بگویم که بیست سال خواننده مجله فیلم بودن، (از اولین شماره)، و
پانزده شانزده سال همکاری، نظرهایم را نسبت به سینما، (و البته زندگی)،
خاکستری تر کرده؛ به رغم این که فیلم های سیاه و سفید و خوش کنتراست را خیلی
دوست دارم.
حالا که صحبت
همکاری شد، شاید بتوانم ادعا کنم که اگر کم کارترین نباشم، حتما جزء کم کارترین
نویسنده های سینمایی هستم، چون نوشتن سطوری مثل این یادداشت، برایم همیشه کاری
دلی بوده و بس
و افتخار می کنم که در هیچ کاری در زندگیم حرفه ای نیستم. البته
توهینی به حرفه ای ها نشود،
ولی مثل بعضی از استادانم در سینمای ایران،
همیشه به آماتور بودن راضی و دل بسته ام؛ چه در زمینه نویسندگی سینمایی و چه
در زمینه فیلم سازی. (این لفظ {دل} یا {دلی} هم مثل بعضی از لغت های دیگر
در
تاریخ بشری مورد سوء استفاده قرار گرفته). طبعا منظور از {دلی}، مقاله های
عاشقانه ی سینمایی
یا احساسات گرایی در مقابل یک فیلم یا فیلم های یک فیلم ساز
نیست،
که به صورت
اغراق شده اش ادامه همان فرهنگ مراد و مریدی یا استاد و شاگردی
بیش از حد، و در بدترین شکلش نوعی فرهنگ
نوچه پروری است. شاید بهتر است بگویم
که یادداشت های {دلی} مقاله هایی است که حتی
سنگین ترین جنبه های تخصصی، روان
شناسی، فلسفی، اجتماعی، زیباشناسانه، سینمایی-
و هر لغت قلمبه سلمبه دیگری که
دوست دارید- را با راحت ترین و دم دست ترین کلمه ها و جمله ها بررسی
می کند.
اگر احساس
کنم هدف نویسنده مقاله به کار بردن کلمه های عجیب و غریب، با نثری متکبرانه است
و از این کار لذت می برد و آن قدر برایش مهم نیست که مفهوم حرفش روشن باشد، دور
مقاله - یا کتاب- را خط می کشم و به سطح دیپلم شخصی خودم رجوع می کنم. حرف زدن
ما درست است
که به بهانه سینماست، ولی در حقیقت بیش تر راجع به خودمان است. لحن و شکل
مقاله، اطلاعات زیادی درباره نویسنده آن به
خواننده می دهد، ولی بیش تر از آن مضمون مقاله است که جنبه های شخصیت نویسنده
را آشکار می کند. طبیعتا حتی می شود از طریق ترجمه یا گردآوری های یک نویسنده
سینمایی، به علاقه
و دغدغه های او پی برد.
سال هایی که
در استرالیا زندگی می کردم و وقت بیش تری برای جنبه های متفاوت زندگی
داشتم، (البته آن اوقات هم مثل الان فکر می کردم
کمبود وقت دارم)، مقاله ها یا مصاحبه های کارگردانان مورد علاقه ام را از
مجله فیلم فتوکپی می کردم. آن ها را در یک زونکن قدیمی دسته
بندی کرده بودم و هر از گاهی به آن رجوع می کردم. ولی الان مدت هاست که از این
وقت ها و انگیزه ها نمانده. بنابراین خودم هم تعجب
می کنم و حسرت می خورم به خواننده گانی که احتمالا وقت، انگیزه و قصد بازخوانی
بعضی از مقاله های ما را دارند، که بتوانند
مطمئن تر، آن هایی که مورد علاقه شان است انتخاب کنند. فقط امیدوارم
اگر
خواننده ای خواست یکی دوتا از یادداشت های بنده را چک کند، خط
(یا خطوط) مشترکی در آن ها
پیدا کند که حکایت از خصوصیت های فردی و شخصی
نویسنده آن باشد. منظور این نیست که بنده حتما
نظر خاصی در نوشته هایم دارم، ولی خودم شخصا از خواندن مقاله هایی که با تفحص و
تحقیق از منابع مختلف نوشته شده، ولی اثری از
فردیت و تجربه شخصی و پوستی و گوشتی نویسنده در آن نیست،
چیز یاد می گیرم، ولی
لذت زیادی نمی برم. (معمولا هر قدر حس و
تجربه نویسنده خالص تر باشد، کلمه
و جمله های او معمولی تر، دم دست تر و واقعی
تر هستند). البته این را قبول دارم که نوشتن
گزارش یک جشنواره، (یا هر نوع مقاله ای که از قبل تعریف شده)، باید کم وبیش در
سبک مجله باشد، ولی معمولا مقاله های تاثیرگذار،
(و حتی محبوب خواننده ها)، نوشته های صمیمی و خودمانی تری هستند. صمیمی هم از
آن کلمه هاست).
به هر حال پس از شانزده سال همکاری با مجله فیلم، بالاخره به سن رای دادن رسیده ام، (حتی اگر هنوز یک عاقل قانونی نباشم)، و دراین پنج سال اخیر که در ایران زندگی می کنم، آزادی بیش تری برای خودمانی نگه داشتن یادداشت هایم داشته ام. (موقعیت جغرافیایی نیز می تواند در نحوه نوشتن مقاله تاثیر بگذارد!)، و از این بابت، (به قول گویندگان تلویزیون ایران)، از تمام همکارانم در مجله فیلم تشکر می کنم و به آن ها خسته نباشید می گویم. حالا که دوباره به مناسبت بیست سالگی مجله آزادی مان بیش تر شده، (ما هم که جنبه آزادی نداریم)، می خواهم از این یادداشت (سوء) استفاده کنم و یکی دوتا دل خوری را در تاریخچه میکروسکوپی همکاریم با مجله مطرح کنم. (از آن انتقادهای {سازنده} است!).
فکر می کنم
ویراستاری و حذف یک چیز است و اضافه کردن چیزی دیگر. زمانی که در استرالیا
بودم
و (مظلوم تر بودم)، گاهی تاکیدهایی شدیدا شیرفهم
کننده و هالیوودی به یادداشت های کودکانه بنده اضافه می شد که به هیچ وجه با
گروه خونی
اینجانب
هم خوانی نداشت. از جمله در مقاله (در تاریکی سینما...) شماره صد،
در
آغاز پاراگراف سوم، جایی که می خواستم توضیح بدهم که چه گونه برای دیدن فیلم های
هنری، (پیش از انقلاب)، باید ساعت نه صبح جمعه، خودم را به سینما بولوار
می رساندم، وسط جمله (یک روز سرد زمستانی6/5 صبح باید بیدار می شدم، سه اتوبوس
را سوار می شدم...) جمله ای که نوشته ویراستار است در پرانتز اضافه شده: (البته
که عاشقان فصل نمی شناسند). وقتی
این جمله (اینسرت شده) را لای نوشته هایم
دیدم، به خودم گفتم نه دیگر تا این حد! با اضافه کردن
این جمله، نه فقط
لحن، بلکه نگرش نویسنده نیز تحریف و تعویض شده است.
در طول این
شانزده سال، سه بار دغدغه های نوشتاریم با مرگ فیلمسازان در ارتباط بوده، (که
می دانم آخرین غم های سینماییم نخواهد بود). اولین مورد ترجمه بخشی از کتاب
فلینی درباره فلینی
که از گفته های پراکنده اش، نوزده مورد را انتخاب و
ترجمه کرده بودم و از مجله خواهش کرده بودم
که مناسبتی برای چاپ آن پیدا کنند و
منتظر مرگ فلینی نشوند، ولی مناسبتی
پیدا نشد و فلینی مرد.
مورد دوم، یادداشتی کوتاه درباره سهراب شهیدثالث، (طبیعتا بعد از مرگش)، بود که در شماره 222 چاپ شد و محور اصلی آن تاثیر ناخودآگاه طبیعت بی جان بر یکی از فیلم های کوتاهم بود. در تیتراژ آن بنا به دلایلی به جای تقدیم به سهراب شهیدثالث، مجبور شده بودم تقدیم به سهراب را ذکر کنم . روی همین اصل خواهش کرده بودم عکس همراه با مقاله، همان نوشته انگلیسی تیتراژ -Dedicated to Sohrab- باشد و برای تهیه عکس، نوار ویدیو را در اختیار مجله گذاشتم که خودشان از روی آن عکس تهیه کنند، ولی پس از چاپ مجله دیدم که نمایی از فیلم کوتاه خودم، ایستگاه به ایستگاه انتخاب شده و توضیحی آنچنانی زیر عکس چاپ شده: (نماهای شهید ثالثی در ایستگاه به ایستگاه)!
دیگر داشتم توی سرم می کوبیدم؛ جمله ای شدیدا سوء تفاهم برانگیز! تازه آن نمایی که شهیدثالثی عنوان شده بود، به نظرم اصلا هم شهیدثالثی نبود.
مورد سوم مصاحبه
با کوروساوا است،
(شماره225)،
که پس از مرگش چاپ شد و به نظر من واقعا
شماره ای تاریخی است. نه به این علت
که روی جلد
نوشته شده: گفتگویی اختصاصی و منتشر نشده
با کورو ساوا،
بلکه به این دلیل که به احتمال زیاد زشت ترین عکس روی جلد مجله
،
متعلق به این شماره است. (قرار بود عکسی از
کوروساوا چاپ شود، ولی...). ایکاش
می توانستید
تصور کنید که با چه
شرمی این شماره را به درخواست خانواده کوروساوا
برایشان فرستادم.
(در همین جا پیشنهاد می کنم خوانندگان به بدترین روی جلدها
نیز رای بدهند. امیدوارم
Top 40
لازم نشود).
مجله فیلم
در این بیست سال در سطحی قابل قبول و با مضمون ها و نگرشی تامل بر انگیز،
به چاپ
مقاله ها ادامه داده، ولی ظاهر تصویری مجله،
(به خصوص جلدها)،
چند دهه از دغدغه های مدرن آن
به دور است. بارها در این مورد با سه بنیانگذار
مجله صحبت شده و ظاهرا
دو نفر از آن ها موافق تغییر هستند، ولی...
در غرب می گویند
که 21 سالگی از بیست سالگی مهم تر است.
با در نظر گرفتن این معیار،
هنوز یک سال باقی مانده است. به عنوان خواننده بیست ساله مجله،
خواهش می کنم یک خانه تکانی تصویری انجام دهید؛ ناسلامتی اسم مجله،
فیلم
است.