الان، (2010)، که به این یادداشت نگاه می کنم:

کشف راس مک ال وی برایم کشف بزرگی بود (و هست). قبل از آن هم فیلم های کوتاه یا کوشش هایی برای این که بشود زندگی شخصی فیلمساز را روی پرده منعکس کرد، ولی در عین حال فیلم خود مرکز بین و خود شیفته نشود، را دیده بودم ولی مک ال وی واقعا Home Viedo ی پچ پچ کن صمیمی را -که سادگی و روانی شعرهای سپهری را دارد- با یک کلیت و تصویر عظیم شاهنامه وار، درباره دغدغه های همیشگی زندگی ترکیب کرده، که خیلی استثنائی ست...

 

دیرتر که درگیر انتخاب فیلم برای یک "هفته فیلم مستند" شدم، سه فیلم او را نشان دادیم و از او برای آمدن به ایران هم دعوت شد، ولی متاسفانه به او ویزا ندادند و حسابی دمغش کردند. خصوصا که او در 18 19 سالگی برای رفتن به هند از ایران گذشته بود و برای بازگشت به ایران خیلی هیجان زده بود. (دو تا از فیلم هایش احتیاج به سانسور داشتند، که با اصرار بنده فارابی موافقت کرد که صحنه های سانسوری را سیاه کنند ولی دیالوگ را حذف نکنند. ولی صحنه ای در زمان نامشخص بود که به مدت حدود سی ثانیه همسر حامله او برای تست در بیمارستان دراز کشیده و بالا تنه اش برهنه بود. چون در آن صحنه دیالوگی نبود و سی ثانیه سکوت خیلی طولانی می شد، آن صحنه را حذف کردیم. تلفنی که با او صحبت می کردم از او عذرخواهی کردم و او برای دلداری تعریف کرد که وقتی تلویزیون بوستون قصد داشته زمان نامشخص را پخش کند -شهری که خودش در آن جا زندگی می کند و در دانشگاه هارواردش تدریس می کند- آن ها هم با آن صحنه مشکل داشتند و سانسورش کردند...

ماهنامه فیلم- شماره 251
137
9
-2000

درباره سه گانه (گم شده) راس مک ال وی
آیا ماهی ها روح دارند؟

 

زمان نامشخص (Time Indefinite) را برای اولین بار در جشنواره سیدنی سال 1993 دیدم که حسابی شگفت زده ام کرد و همان زمان در حد گزارش جشنواره سیدنی، به طور مفصل در مجله فیلم به آن پرداختم. دیگر فیلم را ندیدم تا هفت سال دیرتر، یعنی چند ماه پیش و زمانی که درگیر هفته سینمای مستند شدم. بنابراین وقتی به فکر این افتادم که کارگردانان مستندساز مورد علاقه آمریکایی ام چه کسانی هستند، جوابم را خیلی سریع پیدا کردم، چرا که تعداد آن ها متاسفانه زیاد نیستند. ارول موریس که از او حدود چهار پنج فیلم دیده بودم و راس مک ال وی(Ross Mc Elwee). اگر راستش را بخواهید اول نام راس بود که به ذهنم رسید. با این که فقط یک فیلم از او دیده بودم ولی شاید به علت موضوع و پرداخت این فیلم دو ساعته، که عرض و طول زندگی واقعی بعضی از دوستان و اعضای خانواده راس را سیر می کند، انگار که سال ها بود او را می شناختم.

به هر حال برای این که اطمینان حاصل شود که آیا می توان سه فیلم او را بدون سانسورهای زیادی نشان داد، دو قسمت دیگر سه گانه او نیز درخواست شد و ارول موریس که فیلمساز خیلی جالب و مهمی هم هست، به عنوان کاندیدای دوم در نظر گرفته شد.

قصه از این جا شروع می شود که راس بعد از اتمام تحصیلاتش در دانشکده براون، استنفورد و انستیتوی ماساچوست، فیلمسازی را زیر نظر ریچارد لیکاک یکی از پیشکسوتان (سینما وریته) آمریکا فرا گرفت. پس از مدتی زندگی در بریتانی و سعی در پیدا کردن شغل های متفاوت به پاریس رفت با این قصد که تکلیف زندگیش را روشن کند. ظاهرا دیدن فیلم نشانی از شر اورسن ولز انگیزه اصلی روی آوردن او به فیلمسازی می شود.

او اولین فیلمش را در سال 1976 و طی ده سال بعد، پنج فیلم مستند با زمان مجموعا 244 دقیقه را، (که بعضی هایش کارهای مشترک با دیگران است)، می سازد. متاسفانه چون به جز یکی از آن ها باقی را ندیده ام، نمی توانم نظر دقیقی راجع به آن ها داشته باشم ولی از خلاصه  طرح و قصه آن ها به نظر می آید که همه شان تجربه های خوب و مفیدی برای رسیدن به اولین قسمت از تریلوژی معروفش، یعنی پیشروی شرمن (Sherman's March) هستند. البته عنوان کامل فیلم Sherman's March, A Meditation on the Possibility of Romantic Love in the South During an era of Nuclear Weapons Proliferation پیشروی شرمن، تعمقی بر احتمالات عشق رمانتیک در جنوب، در زمانه افزایش سلاح های اتمی- به اندازه کافی راجع به حال و هوای مضمون آن می گوید و از لحاظ فرم هم، راس همیشه دوربین روی دست و ضبط صوت به کمر، با احترام فراوان به انسان ها و خلوتشان، تا جایی که از لحاظ معیارهای اخلاقی خود را مجاز می داند، وارد زندگی آن ها و مهم تر از همه زندگی شخصی خود می شود و بعد در مرحله تدوین با کنار هم گذاشتن تکه های واقعی زندگی، خیلی ساده، ( البته به معنای سختش)، با گفتار و صدای خود، که در خیلی جاها از فرط صفا و صداقت موجود در آن به شعرهایی حتی بغض آلود و در عین حال تفکربرانگیز  می مانند، روایت فیلم را پیش می برد.

در زندگی ام کم تر فیلمسازی را دیده ام که سینما را انقدر شخصی و اتوبیوگرافیکال و در عین حال قابل ربط و جهانی دربر گرفته باشد. می دانم الان داد بعضی ها در می آید که سینما صنعتی گران است و مردم سرگرمی می خواهند، چرا باید وقتمان را برای دیدن زندگی یک نفر صرف کنیم؟ داد من هم در می آید که خوب مگر سینمای داستانی بالاخره قصه هایش را از زندگی یک نفر یا چند نفر نگرفته است؟ حال چرا ما باید این قدر بی حوصله و بی ذوق شده باشیم که قصه را فقط از طریق فرم هایی قاقالیلی وار بتوانیم هضم کنیم، و تا در فیلمی واقعیت از طریق نمایش ساده آن پیچیده می شود ترش می کنیم؟ به هرحال از آن هایی که فکر می کنند یک فیلم مستند راجع به زندگی و دید و حال و هوای شخصی یک فیلمساز لزوما باید فیلم کسل کننده ای باشد، خواهش می کنم اگر هنوز کنجکاو هستند به تماشای فیلم های او بیایند و ببینند که وقتی واقعیت های ساده زندگی از دیدی جست وجوگر، خلاق و هنرمندانه نگریسته می شوند، (خصوصا وقتی با چاشنی طنز در هم می آمیزند)، چه قدر قشنگ می توانند تلالو حقیقت های کوچک زندگی مان را در یک کولاژ سینمایی، به مثابه جلوه های رنگارنگ کاشی های کوچکی که با هم یک کل هماهنگ را ایجاد
می کنند، زیبا و دلپذیر و هیجان بخش به نمایش درآورند.

در حقیقت قسمت هیجان انگیز قصه واقعی راس با فیلم پیشروی شرمن آغاز می شود، چون به نظر می رسد او در زمان ساختن این فیلم واقعا مطمئن شده بوده که زندگی ساده و شخصی هم
می تواند برای تماشاگر آن قدر کنجکاو برانگیز و زیبا باشد، که می توان به راحتی 155 دقیقه را صرف نگرانی های شخصی در امور سیاسی، اجتماعی، فلسفی، عاطفی، عشقی و ... کرد، آن هم با یک اعتماد به نفس کامل. ولی اعتماد به نفس او هیچ موقع در این حد نبوده که فکر کند که فیلمش مستند پر فروش تاریخ سینما می شود.

در پیشروی شرمن فیلمسازی که ماموریت دارد فیلمی راجع به ژنرال شرمن و فتوحات  او در جنوب آمریکا در زمان جنگ های داخلی بسازد، دوربین را به سوی خودش برگردانده و راجع به حس تنهایی اش، بعد از این که دوستش او را ترک کرده، می گوید. در باقی فیلم، او هم به دنبال یادگارهای شرمن در مسیر فتوحاتش می گردد، و هم به دنبال همسر آینده اش.

فیلم با تنوع فراوان موضوعی، (همسر های احتمالی)، و طنز فراوانش، شهرت و جوایز زیادی برای
او به ارمغان آورد، ولی خود او در مورد فیلم گفته است: من کارگردانی فیلم مستند نمی کردم، بلکه دریافت می کردم، یا در حقیقت با یک دوربین مستند به دنیا واکنش نشان می دادم. وقتی زندگی خیلی سخت می شود برای دلداری خودم سعی نمی کنم دنیا را بفهمم،
بلکه فقط ضبطش
می کنم، کلکسیونش می کنم و آن ها را برای تجزیه و تحلیل هایی در آینده در قفسه می گذارم.

یکی از دوستان سینمایی چهار یا پنج سال پیش در جشنواره هاوایی با راس و همسرش مریلین آشنا شده بود. وقتی صحبت از سینمای ایران به میان آمده بود، ظاهرا راس گفته که شدیدا به سینمای ایران، خصوصا فیلم های کیارستمی و فیلم کلوزآپ، علاقمند است. حال که چهارده سال از عمر پیشروی شرمن می گذرد، وقتی آن را می بینیم علت علاقه راس به کلوزآپ را بیش تر درک می کنیم. جدا از نگرش مشترک به واقعیت و بازسازی آن، در قسمتی از پیشروی شرمن وقتی صحبت های راس با موضوعش کمی خصوصی تر می شود، صدای فیلم با شنیدن ضربه ای قطع می شود و با چند ثانیه تاخیر صدای راس می آید که می گوید: نمی دانم که چرا دستم به میکروفن خورد و صدا قطع شد؟! تصویر تا ده ثانیه بعد ادامه دارد، در حالی که تماشاگر ادامه دیالوگ را در ذهنش به روایت خود ادامه می دهد.

در جایی دیگر از فیلم، یک بار دیگر راس ادعا می کند که: فراموش کردم ضبط را روشن کنم ولی در اینجا کارن میگه: متاسفم. من میگم:OK – اگه می خواهی بدونی باربارا کجاست... راس مک ال وی در این جا 39 ثانیه صدا را قطع می کند و با طنزی جذاب حرف های دیگری در دهان خودش و دوستش قرار می دهد. آیا برداشت ما درست است یا راس واقعا یادش رفته میکروفن را روشن کند و حرف ها را نقل قول می کند؟

در این جا هم مثل کلوزآپ کیارستمی، مرزهای واقعیت و فیلم درهم شکسته می شود.

متاسفانه به دلایلی پرواضح موفق به تماشای قسمت اول سه گانه نخواهیم شد، و باید از قسمت دوم شروع کنیم، یعنی زمان نامشخص.

می توانید این حلقه جدا شده را، گم شده فرض کنید. چاره چیست؟ در زمان نامشخص، او همسر ایده آلش را پیدا کرده و فیلم با سکانس عروسی آن ها آغاز می شود. اتفاقا مریلین همسر راس، میان هیچکدام از کاندیداهای فیلم اول دیده نشده بود و چون او هم فیلمساز است، تا مدت ها از این که راس تمام مراحل عروسی را بدون این که لباس دامادیش را به تن کرده باشد فیلمبرداری
می کند، شکایتی ندارد. ولی در آخر، او هم همراه میهمانان و پدر و مادر خوانده راس دوربین را از دست او می گیرند، تا این که چند لحظه بعد یک دوست فیلمساز به داد
راس می رسد و از مراسم رد و بدل کردن حلقه عروسی فیلمبرداری می کند. مریلین می خواهد انگشتر را به دست راس کند، ولی او دست راست را به جای دست چپ در اختیار عروس می گذارد. راس با استفاده از فیلم های قدیمی و آرشیوی خانواده خود، (که همه دکتر هستند)، آن ها را به ما معرفی می کند و به ما
می گوید که چرا این قدر دیوانه وار علاقه دارد از زندگی شخصی اش فیلم برداری کند.

 

چند ماه بعد بچه اول راس و مریلین قبل از تولد می میرد و در عرض چند ماه بعد پدر و مادربزرگش هم می میرند. پرداختن راس به مساله مرگ در دو سکانس فوق العاده، واقعا فراموش نشدنی است. در روی یک اسکله کوچک چندین مرد و جوان و کودک مشغول گرفتن ماهی اند. یکی از پدرها یک ماهی صید شده را روی کف چوبین اسکله رها کرده است. پسربچه کوچکش با تعجب و کنجکاوی ماهی را که در حال جان دادن است نگاه می کند. پسربچه بعضی وقت ها کمی به طرف ماهی می رود ولی با بالا پایین پریدن ماهی می ترسد و به عقب برمی گردد.

کودک در حال کشف ماجراست در حالی که پدرش توضیح می دهد که چطور باید ماهی را کشت: دو راه وجود دارد: با ول کردن او که ذره ذره خفه شود و جان بدهد و یا با یک ضربه روی مغزش که سریعا خلاص شود. در این جاست که راس روی تصویر درشت ماهی که آخرین نفس هایش را می کشد
با صدای خودش اعتراف می کند که:
بعد از این که مطمئن شدم که فوکوس، دیافراگم و کمپوزیسیون پلانم خوب است،
یک دفعه به طور غریب و ابهام آمیزی احساس ارتباط و نزدیکی به این ماهی کردم. شاید به این خاطر که من آخرین موجود زنده ای بودم که  او نگاه می کرد.

این مساله راس را به یاد سوال های خودش از پدرش می اندازد زمانی که یکشنبه ها به ماهی گیری می رفتند: آیا ماهی ها روح دارند؟ اگر روح دارند آیا خدا آن ها را به بهشت می برد؟ آیا در بهشت اقیانوس هست یا اکواریوم دارند؟ اگر آکواریوم دارند چه کسی آن ها را تمیز می کند؟ فرشتگان؟ آیا ماهی مرتکب گناه می شود؟ آیا این گناه است که ماهی را بکشیم؟ چرا ما و چیزها می میریم؟ چه اشکالی دارد که همین جا که هستیم نمانیم؟ پدر دیگر او را به ماهی گیری نبرد!

توضیح و توصیف سکانس دیگری که به مرگ می پردازد خیلی مشکل است،  شاید که بعد از نمایش این فیلم ها به آن بپردازیم. عنوان فیلم زمان نامشخص برگرفته از انجیل است. در سکانسی از فیلم یکی از مبلغان فرقه های افراطی مسیحی که معمولا برای تبلیغ در خانه ها را می زنند سعی در هدایت کردن راس دارد. در این دوره از فیلم راس شدیدا از مرگ پدرش غمگین است و به خانه پدری برگشته و در حالی که غمگین و کسل در آن جا نشسته است، با آمدن آن مبلغ با دوربین پیش او می رود و مشغول فیلمبرداری از او می شود. مرد مبلغ یکریز از پایان دنیا و لزوم پشیمانی می گوید تا جایی که به اصطلاح زمان نامشخص فرا می رسد، که در حقیقت آن زمان نا مشخصی است که همه مان
می دانیم روزی می آید، ولی نمی دانیم که کی و چطور می آید.

در فیلم اول، راس به دنبال همراه، هم درد و هم سفر می گردد. در فیلم دوم، آرامش و امنیتی کوچک و کوتاه مدت را در دامان همسر جدیدش پیدا می کند، ولی زندگی شکنندگی اش را از طریق مرگ فرزند و مادربزرگ و پدر راس به رخ می کشاند. فیلمساز دوربین به دست سعی در شناخت مرگ می کند و هرچه بیش تر می خواهد مرگ را درست روبروی لنز فوکوس کند، مرگ بیش تر مانند همان ماهی در بستر زندگی می لغزد و فیلمساز متوجه می شود که برای شناخت مرگ، دوباره از مرگ به طرف زندگی پرتاب شده است. این مساله که ما انسان ها راجع به مرگ آگاه هستیم و احتمالا خیلی هایمان هم خودآگاه یا ناخودآگاه دائم به آن فکر می کنیم و نگران هستیم، طبیعتا محصول علل متفاوتی است که یکی از آن ها می تواند خودشیفتگی ما باشد. در حالی که میزان نمایش خود بر روی پرده یا استفاده از صدای خود به عنوان گفتار،  دلیل بر خودشیفتگی نیست،
خود شیفتگی
یک نگرش یا بینش شخصی فلسفی است.

راس در جایی از فیلم پیشروی شرمن می گوید: به نظر می آید که من زندگیم را فیلمبرداری می کنم به این دلیل که زندگی ای داشته باشم که فیلمبرداری کنم. مانند یک فرم اولیه زندگی که رشد می کند، کامل تر می شود و از طریق این رشد نابود می شود. در اواخر همین فیلم در جایی
می گوید: در پایان سفرم هستم، بدون ماشین، پول و فقط با یک حلقه فیلم. بدتر از همه این ها به نظر نمی آید که حتی دیگر زندگی واقعی ای داشته باشم. انگار که زندگی واقعی ام بین خودم و فیلم
 گیر کرده.

او همیشه به دنبال کشف دنیاهای جدید و ناشناخته  روحش است ولی به ترتیب در سه فیلم این سه گانه، این دنیاها رشد می یابند و ابعاد جدیدتر و بزرگ تری پیدا می کنند. در فیلم اول او به دنبال آرامش در وجود دیگری است. در فیلم دوم بعد از رسیدن به آرامشی نسبی و یکی شدن با دیگری و سعی در تشکیل خانواده، ( نهادی که به او توهم ثبات و پایداری می دهد)، از خود می پرسد که اصلا چرا به دنیا آمده ام؟ و چرا باید به دنیا بیاورم؟

قسمت آخر سه گانه او  اخبار ساعت6، جواب مستقیم تری به بخش دوم این سوال است. در اولین سکانس فیلم ادرین پسر شدیدا کنجکاو راس و مریلین به دنیا آمده است و آن ها مجبورند اوقات بیشتری را برای بزرگ کردن بچه در خانه، ( و طبیعتا پای تلویزیون) ، بگذرانند. اخبار ساعت 6
با خبرهایی مملو از قتل و جنایات بی دلیل (و با دلیل؟!)، شادی و انگیزه زیادی برای این والدین جوان، برای بزرگ کردن فرزند نو رسیده شان باقی نمی گذارد. راس در این جا هم برای پیدا کردن اسرار زندگی دوباره دست به دوربینش می برد و راهی جاده ها می شود. منتهی این بار سعی در کشف تراژدی دیگران دارد. با این که تراژدی زندگی افراد مصاحبه شونده از همه نوع است، (مرد مهاجر کره ای که همسرش به خاطر سرقت مسلحانه ی 42 دلار از مغازه شان به قتل رسیده، کارگر شهرداری السالوادوری که بعد از پنج ساعت دست و پنجه نرم کردن با بتون های ریخته شده بر سرش در اثر زلزله لس آنجلس، نیمه فلج می شود و دوست صمیمی راس شارلین که خانه اش در اثر گردبادی خراب شده)، ولی درد همه آن ها از یک نظر مشترک است و آن، به هم ریختن خانواده است.

در جایی راس از مادرش یاد می کند که همیشه به او می گفت که: همه چیز با خانواده شروع و تمام می شود. شاید در ظاهر، نگرانی اولیه راس این باشد که چه طور فرزندش را در این جامعه، صحیح و سالم به سرمقصد وجودش برساند ولی به نظر ما شرقی ها بخشی از این درد، ناشی از عدم توانایی قبول مرگ و از علاقه دیوانه وار فرهنگ غرب به کنترل امور متفاوت زندگی نشات
می گیرد. این احتیاج دیوانه وار به کنترل مسلما باعث پیشرفت جامعه غرب شده است ولی همزمان، آرامش آن ها را در قبول بعضی از امور سلب کرده است، اموری که ما در شرق آن را حتی تا آن حد قبول کرده ایم که می گوییم: مرگ، می تواند حق باشد.

تماشاگر در فیلم های راس، به خصوص از آن رو که بیش ترشان در پی سه تا شش سال از زندگی شخصی فیلمساز ساخته شده اند، با مراحل متفاوت کشف زندگی و مرگ همراه می شود و به طور خیلی راحت و دموکراتیکی تجربه های عمیق انسانی، فلسفی و مذهبی راس را حس
می کند، بی آن که یک ذره احساس کند که فیلمساز قصد دارد حرف های گنده بزند. فیلم های راس مستقیم و بی واسطه، زندگی را با لذت ها و دردهایی، شامل درد و لذت مطرح کردن یک سوال جدید، یا درد و لذت یافتن جوابی جدید، که به سوالی جدیدتر می انجامد، دربر می گیرند.