الان، (2010)، که به این یادداشت نگاه می کنم؛

 

یادم می افتد که چه قدر مستندسازان کمی به دیدن این فیلم ها آمده بودند. عده ای از اعضای انجمن مستند سازان قهر کرده بودند که چرا باید بهای بلیط بپردازند -انتظار داشتند که نمایش برای اعضا، مجانی باشد-

 

از آن طرف هم که یک دفعه ده روز قبل از افتتاح این هفته فیلم، هفده روزنامه بسته شدند، و توان مان
در اطلاع رسانی درباره این هفته فیلم، از قبلش هم کمتر شد...

 

"این همه فیلم در جشنواره کیش می بینی، سریع آن پنج فیلمی را که در ذهنت مانده بگو. فیلم های مستند ایرانی که تورا تکان داده باشند چندتا است؟ نیست، به من بگو. من برایت ده تا مثال میآورم از فیلم های خارجی که مرا تکان داده اند، که خیلی هایشان در همان جشنواره مستند معاصر در سینما تک دو، سه سال پیش نمایش داده شد.

معدل تماشاگران ما سانسی47 نفر بود، خب این را چه کار می خواهیم بکنیم؟ این ربطی به سیاست دولت ندارد، ربطی به سانسور ندارد. حتی مستندسازان ما شور و علاقه مستند دیدن ندارند."


از میزگرد سینمای مستند ایران با حضور مانی پتگر، شادمهر راستین، روبرت صافاریان
روزنامه شرق اسفند 1382-2003

ماهنامه فیلم- شماره 250
1379- 2000

در راه است...
(هفته سینمای مستند معاصر، اردیبهشت 1379)
از نهم تا شانزدهم اردیبهشت 1379، "هفته سینمای مستند معاصر" توسط انجمن مستندسازان سینمای ایران و شبکه بین المللی اینترنیوز با همکاری سینماتک موزه هنرهای معاصر و بنیاد سینمایی فارابی در تهران برگزار خواهد شد. در این هفته حدود پنجاه ساعت سینمای مستند خارجی و ایرانی (محصول دهه اخیر) نمایش داده می شود و با حضور حداقل چهار میهمان خارجی (دو فیلمساز، یک تهیه کننده و نماینده اینترنیوز) و نیز مستندسازان ایرانی، جلسات گفت و گو و بررسی فیلم ها بخش مهمی از برنامه این هفته خواهد بود.
در شماره بعد، خبرها و مطالب تازه ای درباره این هفته فیلم، که مهم ترین برنامه نمایش فیلم مستند در دو دهه اخیر است، می خوانید. در این جا با نوشته ای از مانی پتگر به استقبال این برنامه می رویم. او در این سال ها بیش از همه ما فیلم مستند دیده و نقش او در شکل دادن به بخش فیلم های خارجی این هفته فیلم تعیین کننده بود.

پیروز کلانتری

 

این یک تبلیغ است!
بله، در حقیقت این نوشته، تبلیغی است برای هفته فیلم مستندی که در اردیبهشت 1379،
در تهران برگزار خواهد شد. بی تعارف قصد از نوشتن این سطور این است که برای این هفته فیلم، (که امیدواریم در آینده، هر سال برگزار و تبدیل به جشنواره شود)، تماشاگر جذب شود.
در ده دوازده سال زندگیم در غرب، مستندهای خیلی جالب و  خارق العاده ای دیده ام.
حال که برای زندگی به ایران باز گشته ام، همیشه این احساس کمبود را داشته ام که چه طور
به دوستان سینمایی و غیر سینمایی خود بباورانم، که سینمای مستند در رشته های متفاوتش خیلی جذاب تر، واقعی تر و حتی حقیقی تر از سینمای داستانی است. بنابر این برای کالایی
که در حال تبلیغش هستم، نقش یک دلال یا واسطه را ندارم و خوشبختانه این کالا را خیلی خوب می شناسم.

حتی بعضی از این فیلم ها آن قدر خوبند، که به همین علت، عرضه شان مشکل می شود،
چون تلویزیون های دنیا، که مهم ترین منبع خرید و سفارش فیلم های مستند هستند، تعریفشان از مستند خوب، شامل مستندهایی مضمون گرا و مصاحبه گرا و از لحاظ فرم، شدیدا محافظه کار است. مستندهای خیلی خوبی نیز در این هفته فیلم هستند، که مخاطب آن ها فقط از طریق ضبط و فروش نسخه های
VHS به کتابخانه ها و مراکز فرهنگی پیدا می شود، یا مستندهایی هم هستند که برعکس، با توانایی نمایش در سینماهای عمومی، پول خوبی در می آورند و شانس فروش های خوب به تلویزیون های بین المللی را دارند. سعی شده که همه جور مستند در این هفته نمایش داده شود. مستندهای خوب بخش های دولتی و خصوصی، محصول مشترک اروپایی،
(و در بعضی مواقع اروپا و آمریکا)، مستندهای تجربی، علمی، فرهنگی، هنری و حتی آموزشی،
(که خوشبختانه با سابقه ذهنی ای که ما از آموزش داریم، تطابق ندارند) و مستندهای ورزشی، اجتماعی و حتی مستندهایی از کشورهای از نظر سینمایی ناشناخته، مثل برزیل، پرو، روسیه، لهستان و ... جزء برنامه این هفته هستند. تنها آن نوع مستندهایی خط خورده اند که از لحاظ فرم، شدیدا محافظه کار هستند. حتی آن قدر محافظه کار، که تلویزیون ما هم احتمالا شبیه آن ها را سفارش خواهد داد. صحبت تلویزیون شد، یادم افتاد که در این هفته حداقل یک مستند هست،
که فرمش خیلی معمولی است، به نام تساهل، که به مولانا جلال الدین رومی تقدیم شده و راجع به زندگی اوست.

حد اقل دو نام مشهور برای تماشاگران ایرانی میان فیلمسازان خارجی وجود دارد: ورنر هرتسوگ و ویم وندرس، اولی با مستندی پر از عشق و تنفر نسبت به هنرپیشه و دوست (و دشمن) هرتسوگ در چهار پنج فیلمش: کلاوس کینسکی و دومی با فیلمی راجع به رای کودر، آهنگساز
و نوازنده بلوز راک آمریکایی، (سازنده   موسیقی متن پاریس- تگزاس
و سفرش به کوبا، برای تشکیل گروه موسیقی به نام بونا ویستا سوشال کلاب - که نام فیلم نیز هست.
اعضای این گروه، 45 تا 90 ساله اند و قبل از تشکیل این گروه، خیلی هایشان به علت مشکلات اقتصادی کوبا، دست از موسیقی کشیده
و به کارهای معمولی و حتی کارگری مشغول بوده اند. فیلم در نمایش عمومی در خیلی از کشورهای دنیا موفقیت زیادی داشته و جایزه سزار فرانسه را نیز برای بهترین مستند سال 1999، برده و کاندیدای اسکار 2000 هم هست، که خیلی ها می گویند آن را هم می برد.  

نا گفته نماند که 85 درصد فیلم های این هفته مستند، متعلق به 1990 هستند و پانزده درصد
باقی مانده، از دهه 1980 انتخاب شده اند. قدیمی ترین فیلم خارجی این جشنواره، متعلق به کریشتف کیشلوفسکی است. پانزده دقیقه بیش تر نیست، از طریق یک ایده خیلی ساده و زیبا،
(که در عنوان فیلم به طور آشکاری نهفته است).
Talking Heads یا صو رتهای سخنگو، جدا از معنی تحت اللفظی اش، در صنعت تلویزیون اصطلاحی است برای برنامه ها یی که فقط از مصاحبه با مردم تشکیل شده است. کیشلوفسکی از زن و مرد و بچه و جوان، یک تا صد ساله می پرسد که: زندگی چیست و چه معنایی برایتان دارد؟ هدفتان چیست؟ آینده را چطور می بینید و دیگر سوال های خیلی دم دست، (به معنای خوبش)، که هر قدر هم مثلا سوال های ساده ای باشند،
ولی جواب هایی با قدمت تاریخ پیدایش انسان بر روی این کره و تنوعی شش میلیاردی دارند.

از میان کارگردانان مشهور خارجی که برای ما ایرانی ها شناخته نیستند، حداقل چهار نام موجود است: دی. ا. پنه بیکر آمریکایی، که همیشه مستندهایی سیاسی می سازد و اتاق جنگ او، 
راجع به سیستم پیچیده تحقیقات و شگردهای روانی گروه تبلیغاتی کلینتن، در مبارزه انتخابی اش علیه جرج بوش، در سال 1993 است که در آخر، آبروی چندانی برای بوش و حتی کلینتن
باقی نمی گذارد. دیگر کارگردان مشهور، ارول موریس، فیلمساز آمریکایی- اروپایی است.
اگر سبک فیلمسازی و منابع مالی، قرار باشد ملیت سینمای او را مشخص کنند، ارول موریس،
 در حقیقت "محصول مشترک اروپا" است. (این موجود جدید، تهیه کننده حداقل یک سوم فیلم های خارجی این هفته است). او قبل از فیلمسازی، کارگاه خصوصی بوده  و شاید به همین دلیل اولین فیلم مشهور او، خط آبی باریک، دفاع فیلمساز از قاتلی است، که مانند دیگر قاتلان می گوید: "قاتل نیست"،

 

ولی این یکی واقعا راست می گوید. فیلم پس از نمایش،  قوه قضاییه آمریکا را مجبور به تشکیل دادگاهی دوباره کرد و قاتل پس از گذراندن سه چهار سال از حبس ابدش در زندان تبرئه شد و پس از آزادی، فیلمساز را دوباره به دادگاه کشاند و ادعا کرد که آقای موریس از چهره او سوء استفاده کرده است. ببینید که سینما و قوه قضاییه در امریکا چه قدرتی دارند؟ یک فیلم خوب، قوه قضاییه را متقاعد به تشکیل دادگاه می کند و آدم خوبه از زندان آزاد می شود. بعد آدم خوبه، یک دفعه یک جور دیگر می شود و در واقعیت، سینما را در دادگاه به محاکمه می کشد، (متاسفانه از نتیجه دادگاه اخیر خبر ندارم).

هدی هانیگمن، فیلمساز زن هلندی، بزرگ شده در پرو، از میهمانان هفته فیلم است، (البته اگر فیلم جدیدش، همزمان با جشنواره شروع نشود. در کار سینما، این اگرها به فراوانی یافت
می شود). او از جمله فیلمسازانی است که مثل میهمان دیگر هفته،  راس مک الوی، همیشه
فیلم های بلند مستندشان، جدا از پخش های فراوان تلویزیونی، در نمایش عمومی در سینماها،
(یا حتی یک سینمای هنری)، فروش قابل قبولی دارند. هانیگمن با اولین مستند بلندش،
فلز و مالیخولیا
، جدا از موفقیت مالی، چندین جایزه بین المللی، از جمله "پاریس دوریل" 1993 را
به دست آورده است. این فیلم راجع به مسافرکش های لیما، (پایتخت پرو)، است. به رغم
این که بخش زیادی از فیلم، مصاحبه در حال رانندگی است، ولی انتخاب شخصیت هایی عجیب
و دوست داشتنی و نگاه نزدیک و انسانی دوربین به آن ها در فضای کوچک ماشین هایشان،
(که اغلب فولکس قورباغه ای هستند)، حال و هوایی خاص، دوست داشتنی و صمیمی بین مصاحبه کننده ها و مصاحبه شونده ها به وجود آورده است.  

 

فیلم بعدی هانیگمن، ارکستر زیر زمینی، با همان روش مشاهده گر به نظر ساده،
به نوازندگان دوره گرد متروی پاریس می پردازد.

راس مک الوی، فیلمساز آمریکایی، تعریف فیلم شخصی و اتوبیوگرافیکال را به نهایت درجه رسانده، چون اکثر فیلم های او، خصوصا سه گانه مشهورش که حدود 8-7 سال زندگی او را در بر می گیرد، راجع به زندگی، عوالم فکری و حسی راس نسبت به وقایع مختلف زندگی اش است. در فیلم اول این سه گانه، مارش شرمن، راس که خود متولد جنوب آمریکاست، به عنوان یک فیلمساز ماموریت دارد که مسیر حمله تاریخی شرمن در جنگ های داخلی آمریکا را طی کند و راجع به اثرهای جنگ
در جامعه معاصر فیلمی بسازد، ولی او ترجیح می دهد که هم چنین درباره ترک دوست دخترش،
که در زندگی معاصر فیلمساز در جریان است، و تاثیرهای روحی و روانی این موقعیت شخصی نیز فیلم بسازد و در طی فیلم دنبال زن ایده آلش نیز بگردد.

 

در فیلم دوم، Time Indefinite (زمان نا مشخص)، او زن ایده آلش را پیدا کرده، که اتفاقا فیلمساز هم هست. سکانس افتتاحیه، عروسی راس و مریلین است، که البته راس تا آخرین لحظه
با دوربینش در حال فیلمبرداری است، تا حدی که فریاد میهمانان و تازه عروس بلند می شود.
پس از ازدواج، فرزند اولشان پیش از تولد می میرد، چند ماه بعد مادربزرگ و پدر راس هم می میرند. او می ماند و یک پوچی عظیم فلسفی، نسبت به زندگی و مرگ و خوش بختی، که در آخر با تولد بچه پایان می پذیرد. زمان نامشخص می توانست مستندی از وودی آلن باشد.

آخرین فیلم سه گانه او، اخبار ساعت 6، است. در سکانس افتتاحیه، راس و مریلین  با پسرشان آدرین دیده می شوند. به علت پرستاری از بچه، هر دوی آن ها مجبورند وقت بیش تری را در منزل بگذرانند. وقت بیش تر در منزل، مساوی است با بیشتر تماشا کردن تلویزیون، به خصوص اخبار ساعت شش، که پر از خبرهای قتل و جنایت  و تجاوز و فجایع طبیعی است. این دفعه راس دچار پوچی جدیدی می شود، زیرا به خود می گوید: چرا باید در این دنیا بچه دار شد؟ آینده فرزند ما
در این جامعه چه خواهد بود؟ آیا اصلا زنده می ماند؟ او به دنبال جواب این سوال، دوباره دوربینش را ور می دارد، (و به قول گدار، در هر ثانیه، 24 فریم به سوی این واقعیت های آزار دهنده شلیک
می کند) و به محل وقوع فجایع طبیعی، (مانند گردبادهای مشهور ایالات جنوبی و زلزله لس انجلس)یا به سراغ فردی می رود که همسرش به قتل رسیده، و با قربانیان این وقایع مصاحبه های واقعی می کند.

منظورم از مصاحبه واقعی این است که، چه از لحاظ کمیت زمانی و چه از لحاظ عمق سوال ها،
با آنان انسانی رفتار می کند، نه این که با کات های سریع چند ثانیه ای و یا سوال هایی آن چنانی، که فقط راجع به حادثه است، (و نه بار انسانی حادثه)، وقت ما و آنان را بگیرد. گرچه اکثر مصاحبه شوندگان، حتی آن هایی که خانه شان را در گردباد از دست داده اند، با دیدن تصویرشان در تلویزیون مانند بچه ها شاد و ذوق زده می شوند، (به قول وارهول: سهم هرکس، 14 ثانیه شهرت در زندگی).

مستندهای کوچک جواهر مانندی هم در این هفته به نمایش در خواهد آمد، که به رغم تلویزیونی بودن بعضی از آن ها، فیلم هایی جالب و استثنایی اند و ما را به یاد این نکته می اندازند که به رغم سیاست های تلویزیونی در هموژنیزه و پاستوریزه کردن فرم و محتوا، در اکثر تلویزیون های خارجی باز هم می شود کارهای استثنایی کرد. سفرهای داستایفسکی، یک فیلم یک ساعته از تلویزیون آلمان، نسخه برعکس کلوزآپ کیارستمی است. نتیجه فئودور داستایفسکی، که راننده قطار است، توسط انجمن علاقه مندان داستایفسکی به آلمان دعوت می شود که در سمینارها و سخنرانی های مربوط به بزرگداشت داستایوفسکی شرکت کند، ولی پس از یک ربع ما، (و کارگردان فیلم!)، متوجه می شویم که او اصلا در فضای دیگری است. او به رغم ظاهر جذاب و داستایفسکی وارش، یک کارگر ساده است که تنها هدف و انگیزه اش از دعوت شدن به آلمان، این است که بتواند یک بنز دست دوم بخرد و آن را به روسیه ببرد! ولی مشکل این جاست که پول کم دارد و باید راهی برای این کمبود پیدا کند.

پرداخت و میزانسن فیلم بعد از یک ربع، به تدریج داستانی – مستند می شود، تا حدی که
پس از نیم ساعت دیگر معلوم نیست که کدام سکانس ها واقعا اتفاق می افتد و کدام سکانس ها احتمالا برنامه ریزی شده و ایده فیلم ساز بوده است. سکانس های غریبی وجود دارد از پایان نمایش جنایات و مکافات و بیرون آمدن تماشاگرهای آلمانی از تاتر، آقای داستایفسکی با گذاشتن یک میز
و کشیدن طرح های ساده و قلمی از ساختمان ها، امضای خودش را به تماشاگران مشتاق آثار داستایفسکی می فروشد. یا سکانس میهمانی سفیر روسیه و هم چنین سکانس های مربوط
به ستاره تبلیغاتی شدن نتیجه داستایفسکی، برای فروش ماشین پورشه، که واقعا طنز و ساختار غریبی دارند. این فیلم بدون هیچ گونه اغراقی شاهکاری کوچک مثل کلوزاپ است، تماشای آن را
از دست ندهید.

به نام های مشهور سینمایی، می توان مایکل آپتد را نیز اضافه کرد، که به عنوان کارگردان 42 Up،
او را خواهیم دید. ایده این فیلم از 35 سال پیش شروع شده و هنوز ادامه دارد. قصه این است که آپتد، موقعی که در تلویزیون گرانادای انگلیس کار      می کرد، به نظرش رسید که برای ثابت کردن، (یا رد کردن) این عقیده که طبقه اجتماعی و اقتصادی ما چگونه در سرنوشت کودکانمان اثر
می گذارد، با تعدادی از کودکان هفت ساله انگلیسی از نقاط مختلف کشور، راجع به زندگی
و آینده شان صحبت کند و هر هفت سال یک بار، دوباره به سراغ این کودکان بیاید و ببیند که آیا
آن ها به خواسته هایشان رسیده اند یا نه و اصولا حالشان چه طور است؟
42 Up قصه این بچه های انگلیسی است که حال 42 ساله شده اند. این ایده زیبا توسط  آپتد به عنوان تهیه کننده و مشاور، توسط تلویزیون گرانادا گسترش پیدا کرد و یک مجموعه تلویزیونی از هفت سالگی و چهارده سالگی بچه های ژاپنی، آمریکایی، روسی و آفریقای جنوبی نیز ساخته شده، که فیلم چهارده ساله های روسی نیز در این هفته فیلم نمایش داده می شود. امیدوارم یک فیلمساز ایرانی، این ایده را در ایران هم دنبال کند- البته با در نظر گرفتن کپی رایت و هماهنگی با تلویزیون گرانادا، (در جامعه مدنی، احترام به کپی رایت چیز بدی نیست).

به معنای کلیشه ای، مستند برای خیلی از ماها، فقط مستندهای طبیعی است، به همین علت فقط یک مستند نیمه طبیعی نشان داده خواهد شد که یک قسمت از مجموعه BBC Life Sense است راجع به میکرب ها، باکتری ها و هیولاهایی که در بدن انسان ها زندگی می کنند. پس از دیدن این فیلم دیدتان نسبت به بدنتان خیلی خیلی فرق خواهد کرد. (ازآن جمله های تبلیغاتی!).

از مستندهای علمی، یک فیلم خیلی کنجکاوی برانگیز هم نمایش داده خواهد شد، که دارای یکی از انتزاعی ترین سوژه هاست. آرتور سی کلارک با موسیقی پینک فلوید، در یک پروسه تکنیکی
با یک فرمول ساده، کامپیوترهایی با قدرت بالا را از یک طرف به سوی صفر و از سوی دیگر به سوی بی نهایت سوق می دهد و از طریق این حرکت کامپیوتر به سوی بی نهایت صفر،
بی نهایت شکل های زیبا و بته جقه واری ایجاد می شود، (در این جا اهمیت موسیقی پینک فلوید بیش تر حس می شود).

برای دوستداران مستندهای ورزشی، نیز مستندی راجع به پشت صحنه و تبلیغات مسابقه کلی
و فریزر در دهه 1970 نمایش داده خواهد شد، که در آخر با پیروزی کلی، خاتمه پیدا می کند.
البته فیلم های بخش خارجی این هفته مستند فقط این ها نیستند و ادامه این معرفی و گزارش همراه با تحلیل های اساسی تر، در شماره بعد توسط همکاران دیگر دنبال خواهد شد.
واقعا اگر می خواهید چشم هایتان را در مورد سینمای مستند بشویید، اگر می خواهید دیدتان نسبت به مستند، مستندتر، علمی تر و حتی فانتزی تر از گذشته شود، این هفته فیلم را
از دست ندهید. پس از تجربه {هفته سینمای مستند معاصر}، احتمالا مستندسازان حرفه ای
به این نتیجه خواهند رسید که سینمای مستند گاهی خیلی جذاب تر، واقعی تر و حتی حقیقی تر از سینمای داستانی است.