چند توصیف (نه آنچنان مثبت)، از مستندهای ایرانی (که هنوز بعضی هایشان صدق می کنند)، و چند پیشنهاد برای مستندسازی در ایران، که چندتاش تا الان خوشبختانه عملی شده (البته این یادداشت باعث عملی شدن آن ها نشده، احتمالا جبر زمانه بوده)...
برادران لومیر- ژرژ ملی یس- اسپیلبرگ- لوکاس- امیر نادری
ماهنامه فیلم
شماره 245
1378-1999
حاصل یک
تجربه
بهانه کوچک و
درد دل بزرگ
تجربه داوری فیلم مستند در ایران مانند هر تجربه دیگری در این آب و خاک، پر از شگفتی های غیر مترقبه بود. اول کار این طور پیش بینی می کردم که کیفیت فیلم ها پایین باشد، که خوشبختانه این طور نبود. ولی پس از گذشت دو روز اول، جز یک فیلم کاندیدای دیگری در ذهن نداشتم، تا این که در دو سه روز آخر چهار پنج فیلم خوب با هم پدیدار شدند و کار قضاوت را سخت کردند.
فکر می کنم همه
می دانیم که قضاوت در مورد اثر هنری چه قدر نسبی است. معیارهای مختلف البته
وجود دارند ولی در آخر، چیزی که انسان را در رای
گیری مجاب به رای دادن یا ندادن به فیلمی می کند، کل جمع بندی فکری و حسی او
نسبت به آن فیلم است. چیزهایی که ما در بیشتر
فیلم ها به دنبالش هستیم، نسبت مستقیمی با تجربه های شخصی مان در طول زندگی
دارد. مثلا اگر من در روستا یا شهری کوچک بزرگ
شده بودم، مسلما رای دیگری به فیلم مورد تاییدم می دادم، تا الان که بچه شهرم،
(به معنای خوب
و بدش). یا اگر یکی از اعضای
هیات هفت نفره کسی دیگر بود، شاید نتیجه رای گیری چیز دیگری می شد. بر این
مبنا، به نظرم نقش رقابت و جایزه دراصل این است که توجه
مردم و مطبوعات و رسانه ها به سینما
و این گونه فیلم ها افزوده شود. پس
با این که باید رقابت ها را جدی گرفت (و نگرفت)، ولی نباید دلیل اصلی وجودی مان
یادمان برود. مشکل همه ما فیلمسازان و علاقه مندان مستند این است که
تماشاگر نداریم
و شاید به همین علت به سختی تهیه کننده برای فیلم هایمان پیدا
می شود.
سینما
به معنای زیبایی شناسانه در سال های اول زندگی اش مانند فرزندی دوقلو بود که یک
قل آن
با برادران لومیر و مستند
سازی و گزارش زندگی روزانه آغاز شد، تا این که چند سال دیرتر
ژرژ ملی یس
قل دوم را به رشد و تعالی
رساند. قل دوم قصه گویی و خیال پردازی بود.
سینما به معنای تجاری اش توسط قل دوم شکوفا شد، تا نوادگان ناخلفی مانند اسپیلبرگ و لوکاس، کل جریان فیلمسازی را تبدیل به گردهمایی ارتشی متخصص برای ساختن محصولی کرد، که همه کارشان را درست انجام می دهند، ولی هیچ گونه حس و نیاز ابراز یک تجربه والای انسانی در کارشان دیده نمی شود. دیگر فرزند دوقلوی سینما در بعضی از کشورها مرد یا برای تنازع بقایش به تلویزیون، (ناپدری کم و بیش مهربانش)، پناه برد.

فکر می کنم
شمایی که این سطور را می خوانید مثل ما نگران سینمای مستند هستید و حال
به بهانه جشن خانه سینما می شود چند خطی درددل کنیم.
در مراسم جشن حضور نداشتم تا با چشم خودم ببینم، ولی مطمئن هستم که در زمان
اهدای جایزه فیلم مستند، به مانند سنت
پدرانه این مراسم (که اسکار باشد)، وقتی پنج کاندیدای مستند نامشان ذکر
می شود، درصد خیلی بالایی از حاضران اصلا نه راجع به آن
فیلم های مستند چیزی شنیده اند و می دانند و نه علاقه ای دارند که بدانند. آن
ها از روی
آداب معاشرت، مهربانانه، ولی بی هیچ احساس آن
چنانی، برای مستند ساز برنده دست می زنند،
ولی در دلشان آرزو می کنند که طرف
هرچه زودتر حرفش را بزند و برود و نوبت به
ستارگان شب برسد.
البته تماشاگران و اعضای محترم خانه سینما هم که دل خوشی از دیدن مستندهای ایرانی ندارند، حق دارند، چون مستندهای ما هم چندان تماشاگران را دعوت به تماشا نمی کنند، ولی لا اقل از متولیان و پدران این فرزند دوقلو، می توان انتظار داشت که هردو فرزند خود را دوست بدارند و میان آن ها تبعیض قائل نشوند.
تبعیض؟! فکر میکنم انتظار زیادی است. ما مستندسازان همین که وجودمان را به رسمیت بشناسند کلی قدردانی خواهیم کرد.
چگونه می شود ما
را به رسمیت شناخت؟ زمانی که بتوانیم با تماشاگرانمان درست ارتباط برقرار کنیم،
آن هم از طریق ساخت فیلم هایی جذاب، با موضوع هایی امروزی و معاصر، سعی در
پیداکردن تعادل و هارمونی ای زیبا در دادن اطلاعات، و در عین حال دادن لذت
دیداری و شنیداری به بیننده، به طوری که بیشتر آن ها بتوانند کمی هم سرگرم
شوند. ما مستندسازان اگر بتوانیم این کار را درست انجام دهیم،
تماشاگرانمان را خواهیم داشت و زمانی که تماشاگر وجود داشته باشد و خرج
ساخت فیلم، حتی بدون سود برگردد، اصلا احتیاجی به کمک ها و
سوبسیدهای دولتی برای مستند سازی وجود ندارد
(از طریق فروش به تلویزیون ها و
مراکز فرهنگی- آموزشی در کشورهای خارج، وگرنه مدت
هاست که امیدمان به صدا و سیما از بین رفته. تلویزیونی که بیشتر یک
رادیو است و رادیویی که بیشتر تعارف هایی
در سطح صحبت های
خاله زنکی خانوادگی و هزار کیلو تعارف است).
مطمئن هستم که
متولیان سینمایی و فرهنگی سینمای مستند، (که از فیلمساز و تماشاگر عقب
ترند)، وقتی ببینند که سینمای مستند هم پولش را در
می آورد، شروع خواهند کرد به سرمایه گذاری روی این قل عقب مانده یا به واقع عقب
نگه داشته شده. یک مستند ساز خارجی در
جشنواره لایپزیگ می گفت: مشکل ما مستند سازان این است که تهیه کنندگان ما
معمولا آن هایی هستند که اصرار دارند
ثابت کنند
وضع موجود قابل قبول است. در صورتی که ما با پول آن ها می خواهیم فیلمی بسازیم
و بگوییم که وضع موجود دنیا قابل قبول نیست و
چیزهایی باید عوض شوند.
تضاد کار ما از همین جا شروع می شود. عقیده این فیلمساز خارجی متاسفانه
درست است، و فرق زیادی هم بین
جهان اول و جهان سوم وجود ندارد،
(بالاخره نفهمیدم جهان دوم
کجاست؟).
در کشورهای آزادتر، ممیزی سیاسی اجتماعی روی فیلم های مستند انجام نمی گیرد، ولی چون90-80 درصد مستندها یا با پول تلویزیون و یا به قصد نمایش دادن در تلویزیون ساخته می شود، به هر حال دست روی موضوع جالبی هم که بگذارند باز باید از لحاظ فرم آن را به طریقی پاستوریزه کنند که به هیچ تماشاگری برنخورد و کانال را عوض نکند. حتی از لحاظ مضمونی هم هرگونه موضوعی برای آن ها جالب نیست و درست بر خلاف تصوری که ما در ایران داریم، تماشاگران مستندهای تلویزیونی به دنبال فیلم های قوم شناسانه نیستند. ممکن است بعضی از جشنواره ها و مراکز آموزشی و دانشگاهی به این گونه فیلم ها علاقه داشته باشند، ولی تماشاگران تلویزیون اگر بخواهند فیلمی راجع به ایران ببینند اکثریتشان کنجکاو ایران معاصر و سوژه های شهری هستند.
برگردیم به مشکل
بی توجهی سیاست گذاران سینمایی و تماشاگران ایرانی نسبت به فیلم های
مستند. به نظر من اگر هم نگوییم همه این مشکل، لا
اقل بخش عظیمی از آن مربوط به فیلمساز است. ما دقیقا نمی دانیم موضوع مناسب
برای تماشاگر چیست. در حالی که سینمای داستانی ایران یکی از نماینده های اصلی
سینمای هنری و واقع گرایی شاعرانه و جادویی در سینمای دنیاست، در شرایطی
که اصلا هر لحظه
زندگی ما ایرانی ها پر از درام و تضاد نیروهای متقابل است و این تضادها جزء
اصول اولیه و واجب
در سینماست، سراغ موضوع هایی در
سینمای مستند می رویم که نه برای تماشاگر ایرانی جذاب است
و نه برای
تماشاگر خارجی. بیشتر موضوع های فیلم های مستندمان جهان شمول که نیستند هیچ،
ایران شمول هم نمی شوند. از لحاظ فرم هم آن قدر در سبک کارمان، (اگر بشود آن را
سبک نامید)، کند و غیر بصری هستیم که حوصله صبورترین تماشاگران حرفه ای را نیز
به سر می بریم، چه رسد به تماشاگران معمولی
و علاقمند.
یا برعکس،
گاهی، (این طور که پنجاه فیلم عرضه شده به داوران به ما نشان داد)، آن قدر
تصاویر بیهوده
و موسیقی بیهوده تر، آن هم تازه از نوع ملودی
های ناله وار، به فیلم هایمان می بندیم و آن قدر مستندمان را، ( یعنی چیزی را
که بشود به آن استناد کرد)، خالی از هرگونه اطلاعات می کنیم که حتی تماشاگر
ایرانی مان که یک عمر با نداشتن اطلاعات، از هر نوعش که در نظر بگیرید خو کرده،
باز هم از نبود آن رنج می برد، چه
رسد به تماشاگران خارجی که اولین چیزی که در فیلم هایمان به دنبال آن هستند،
اطلاعات است.
بعضی از تصاویر متحرک شرکت کننده در این مسابقه، اصلا سنخیتی با نگرش سینمایی (و حتی تلویزیونی)، نسبت به فیلمسازی مستند نداشت. انسان احساس می کرد که دارد سی چهل دقیقه راش های چسبیده شده به هم را تماشا می کند، که بعدا قرار است از میان آن ها یک کلیپ سه چهار دقیقه ای در بیاورند. ( نمی دانم چرا حتی وقتی کلیپ به ایران رسیده، شده هشت نه دقیقه، در صورتیکه زمان کلیپ معمولا سه چهار دقیقه است.)
فکر می کنم یکی
از بزرگ ترین معضلات برنامه های تلویزیون در ایران همین است که
گردانندگان تلویزیون دوست دارند به خاطر پر کردن وقت آنتن، زمان برنامه ها
طولانی و در نتیجه کشدار باشد. همه جای دنیا فیلمسازان و برنامه سازان را مجبور
می کنند در کوتاه ترین مدت حرفشان را بزنند ولی در
این جا، وقتی خود تلویزیون دقیقه ای پول می دهد، می شود از سازندگان برنامه ها
و فیلمسازان انتظار ایجاز داشت؟
آیا صدا و سیما پس از بیست سال هنوز
متوجه این اشتباه ساده، ولی مهیب خود نشده که حق ندارد وقت مردم را بگیرد؟
منظورم این نیست
که باید تمام مستندهایمان را با ریتم و پرداختی که خارجی پسند است تدوین کنیم ،
نه! وقتی فیلمساز دید جهانی داشته باشد، می تواند ایرانی ترین حرف را با سبک و
نگارش کاملا شخصی
و در عین حال جهانی بزند. آن هم بی هیچ تظاهر و ادعاهای
روشنفکرانه.
در میان فیلم های عرضه شده، یکی دو فیلم کاملا حساب شده برای خارج ساخته شده بود، که به نظر نگارنده از آن سوی بام افتاده بودند، چون با حسابگری غیر هنرمندانه، سراغ هرگونه آدم بدبخت و شرایط سخت و طاقت فرسای زندگی آن ها رفته بودند، که ترحم آنوری ها را جلب کنند.
دیگر مشکل ما
این است که تمام مستندسازها، (و اصولا جوانان علاقمند به سینما)، با
نگاه حقیرانه ای به ویدئو نگاه می کنند و همه دنبال فیلم 16 و 35
هستند و اصلا حواسشان نیست که محدودیت های کار با سلولویید، (افراد بیش تر، خرج
بیش تر و نسبت کم تر فیلم گرفته شده برای تدوین) ، اصلا در خدمت هیچ فیلمسازی
نیست، خصوصا آن هایی که اوایل کارشان در حال تجربه و یادگیری هستند. بامزه این
جاست که حتی وزارت
ارشاد که تمام امکانات مستندسازی را در اختیار انجمن سینمای جوان
قرار داده نیز بر این اصل اصرار می ورزد که جوانان و استعدادهای آینده کشور از
اول روی سلولویید کار کنند. در صورتی که اغلب کارهای مستند تولید شده در
سینمای جوان که تعدادشان هم کم نبود، حکایت
از
بی استعدادی کارگردانانشان داشتند. این که این کارگردان های بی استعداد، (و
نه کم استعداد) ، چرا انتخاب شده اند
و با چه معیاری
انتخاب شده اند به کنار، چرا باید بی استعدادی شان را با سلولویید که توسط
سوبسید دولتی از روی فروش نفت ارزان مردم به دست آمده به
ما ثابت کنند؟ (به قول امیر نادری
که هر وقت یک فیلم بد داستانی می دید می گفت: بابا سلولویید گناه دارد، این
کارها را باهاش نکنید.)
نمی دانم چرا همیشه از دنیا عقبیم. در بعضی موارد یکی دو ماه، گاهی یکی دو سال و در مواردی ده بیست سال. بیش تر از ده بیست سال است که غرب ویدئو را به عنوان یک مدیوم جدی کشف کرده و با نمونه هایی فراموش نشدنی بارها این را به ما ثابت کرده است، ولی ما هنوز به سینما در ابعاد مادی و فنی آن نگاه می کنیم و فکر می کنیم فیلمسازی یعنی سلولویید سازی. تصورمان این است که با ویدئو نمی شود فیلمسازی کرد، (به معنای زیبایی شناسانه اش)، ولی با سلولوییدسازی هایمان وقت و منابع این مردم و مملکت را به باد می دهیم و همه را نسبت به مستندسازی بدبین می کنیم.
از سوی دیگر
تلویزیون که در همه جای دنیا سازنده و نمایش دهنده بیش تر فیلم های مستند است،
در کشور ما از اول مستند را در گروه ج، (از لحاظ مادی و
ارزشی)، طبقه بندی کرده و کم ترین بودجه و امکانات را برای ساخت مستند
در نظر می گیرد و گزارش های حقیرانه کشدار و بی ذوق
تلویزیونی را مستند
می نامد، و به هر بهانه ای دوربین را به خیابان می
برد و مردم را با سوال های بی ربط و مکرر، ابزار سیاست های خود قرار می دهد و
چیزهایی راکه جوابش پر واضح است از آن ها می پرسد. مردم هم خیلی وقت ها حرف
هایی می زنند که اصلا اعتقادی به آن ها ندارند
و طوطی وار جواب هایی را تحویل سوال کننده می دهند، ولی وقتی ما مستند سازان با
سوژه های شهری به سراغ تلویزیون می رویم رسما به
ما می گویند که سراغ موضوع های روستایی برویم؟!
خلاصه این که:
1- موضوع های خوب مستند در ایران به معنای واقعی کلمه همه جا هست، فقط باید آن ها را جمع کرد.
2- فرم فیلم هایمان از مد افتاده، کند و حوصله بر است و اطلاعات لازم را انتقال نمی دهد. برای جبران این ضعف باید فیلم های خوب مستند خارجی را دید.
3- امیدی به سرمایه گذاری مرکز دولتی در زمینه مستندسازی اجتماعی و غیرتبلیغاتی وجود ندارد. آن ها اصولا این گونه مستندسازی را قبول ندارند. مستندهایی را هم که آن ها قبول دارند نه ما مستند سازان قبول داریم، نه جشنواره ها و تلویزیون های خارجی. (دلیل این حرف هم در آمار نهفته است. کدامیک از فیلم های مستند ایرانی موفق در خارج، ساخته بخش دولتی بوده است؟). 4- باید مدیوم ویدئو را جدی گرفت و دست از ناله و نق زدن برداشت که چرا امکانات سلولوییدی به ما نمی دهند. باید سراغ موضوع های معاصر، مدرن و ارزان شهری رفت و تعادل مناسبی را، (حتی اگر هنرمندانه هم نباشد)، بین دادن اطلاعات، ایجاد لذت بصری و شنوایی و سرگرم کردن به وجود آورد.