همین یک هفته پیش (8 اسفند 1388-2009) برای فرهاد وراهرام فیلمی به نام ایستگاه (29 دقیقه) را ادیت کردم که درباره بندر ترکمن بود. این دفعه کاملا آگاهانه -بر عکس فیلم ایستگاه به ایستگاه خودم-
طبیعت بی جان شهید ثالث را در ایستگاه گنجاندیم.

در بعد کاملا شخصی، از وراهرام باید تشکر کنم که باعث شد دوباره اظهار اخلاصی به طبیعت بی جان و شهید ثالث داشته باشیم.

فیلم هم خوشبختانه فقط با یک مورد اصلاحیه _که آن هم یک سیگار کشیدن ناقابل بود- پخش شد.
البته فیلم جوری ساخته شده بود که می باید با تماشاگران معمو لی که فیلم باز هم نیستند، ارتباط برقرار کند -از طریق دنبال کردن قصه یک پیرمرد- حال چقدر موفق شده باشد نمی دانم...

یک اتفاق ساده - طبیعت بی جان - لئونارد کوهن - آگراندیسمان - همشهری کین - سهراب سپهری - برسون - برگمن - وودی آلن

ماهنامه فیلم- شماره 222
1377-1998

سهراب دیگر

 

* اولین بار است که پس از مرگ کسی خود را در محظور و یا شاید مجبور به نوشتن درباره او می بینم. سهرابی که هیچ وقت او را ندیدم، ولی از طریق سه فیلم اولش، و یک عالم دوستان مشترک، انگار که همه چیز را درباره اش می دانم.

همه چیز در دنیای کوچکم، در اواخر دوره شاه در فرهنگسرای نیاوران،
در یک بعد از ظهر تابستانی اتفاق افتاد. زمانی که یک اتفاق ساده را یک تک سانس نمایش دادند. به نوعی از طریق سینما دوباره به زندگی پرتاب شده بودم، زندگی ای که هم برایم آشنا و هم غریبه بود.

دیرتر ، (باز هم اواخر دوران شاه)، بود که سینما مولن روژ (سروش) به مدت یک هفته طبیعت بی جان را نشان داد. بیست سی نفر بیشتر
در سالن نبودیم و چند تایی هم در وسط نمایش، سالن را ترک کردند. هنوز که هنوز است یک اتفاق ساده را دوباره ندیده ام، ولی طبیعت بی جان را پارسال برای دومین بار روی نوار ویدئو دیدم. با این که بین این دو دیدن، بیست سال و اندی فاصله بود، ولی حین تماشای فیلم در خیلی از مواقع پایان سکانس را حدس می زدم و یا این که شروع سکانس بعدی، چند ثانیه قبل از وقوع آن در ذهنم ناخودآگاه جرقه می زد. این تجربه برایم خیلی عجیب بود، چون یادم نبود که این همه چیز از طبیعت بی جان به یادم مانده است! به یاد یکی از آهنگ های لئونارد
 کوهن افتادم که می گوید: "نمی توانم فراموش کنم! نمی توانم فراموش کنم! ولی به یاد نمی آورم چه چیز را؟!"

تا جایی که یادم است این تجربه را فقط یک بار دیگر در عمرم حس کرده بودم و آن زمانی بود که پس از 15سال آگراندیسمان را روی ویدئو دیدم و متوجه شدم که تمام تجربه دیدار اولیه آن، در ضمیر نا خودآگاهم نقش بسته بوده و دیدار دوباره، مرا نسبت به این واقعیت خودآگاه کرد.

البته عده ای هستند که اعتقاد دارند انسان هیچ وقت یک فیلم را دوباره همچون تجربه ای یکسان نمی تواند ببیند. هر چند باری که ما فیلم مورد علاقه مان را می بینیم، نسبت به آن حسی متفاوت داریم. شاید بعضی از ما فکر می کنیم که داریم دوباره همان فیلم قبلی را می بینیم، ولی مطمئناً هر بار حس و فکر ما نسبت به شخصیت های قصه، گفتار و رفتار آن ها و هم چنین مقاصد و نقطه نظرهای کارگردان و نویسنده قصه، متفاوت است. حتی اگر تماشاگری همشهری کین به این مشهوری را در سال ساخت آن دیده باشد، یا بیست سال دیرتر و یا در حال حاضر، با هر بار دیدن حسی مشابه و یکسان نخواهد داشت.

منظورم از تاثیرهای ناخودآگاه دو فیلم اول شهید ثالث در ذهنم این نیست که بگویم پس از این همه سال، هنوز فیلم های او مثل سابق است. سال هایی که آن فیلم ها را برای اولین بار دیدم، زندگی برای خودم هم کسالت بارتر بود، ولی حالا فکر می کنم باید هنر کنیم و بتوانیم در کسالت بار ترین لحظه های زندگی،
به نوعی زنده باشیم، ولی برای سهراب"زنده بودن" سخت بود. او بیش تر مواقع در زندگی اش "زنده ماند".

یک بار دیگر هم پنج سال پیش بود که متوجه شدم چطور طبیعت بی جان آن قدر در روحم حضور داشته، بدون آن که خودم از آن باخبر بوده باشم و آن زمانی بود که قصد داشتم موضوع فیلم کوتاهم  ایستگاه به ایستگاه را برای یکی از دوستان ایرانی (در استرالیا)، تعریف کنم. راننده قطاری که در زندگی شخصی اش، تنها درگیر تکرار و روزمرگی است و همیشه در قابی ثابت نمایش داده می شود، ولی درحین کار، (مثلاً) دائم در حال حرکت است.

وقتی که قصه را برای او تعریف کردم گفت: "این که طبیعت بی جان است!" تا آن موقع حدود هشت ماه بود که برای تصویربرداری نقطه دید راننده،چند صد کیلومتر را در قطار در شهر سیدنی و اطراف آن گذرانده بودم، ولی هیچ وقت متوجه نشده بودم که ظاهراً باید تاثیری از سهراب و طبیعت بی جان در ذهن داشته باشم.

با آگاهی به این نکته نسبت به این کار تجربی ده دقیقه ای وسواسی تر شدم، تا حدی که اتمام فیلم یک سال دیگر هم طول کشید و من ماندم و ده ساعت راش. می خواستم کارم در مقیاس کوچک خودش آن قدر آبرومندانه باشد که بتوانم جرات کنم و آن را به شهید ثالث تقدیم کنم، ولی حدود نوزده ماه کار روی این قصه ساده باعث شد که طبق قصه اولیه، راننده را پشت فرمان قطار بکشم، ولی پرداخت صحنه مرگ از سیاهی نوزده ماه قبل، به سفیدی زمان تدوین فیلم رسید و در نتیجه خاکستری شد.

فیلم نیاز به عنوان بندی دارد که لحظه خوبی برای تقدیم کردن آن به شهید ثالث است، ولی واقعاً چه کسی اورا در استرالیا می شناسد؟ (1) و مطمئن نیستم که آیا او را در نقاط دیگر دنیا نیز به یاد می آورند یا نه. هر موقع هم در استرالیا با دوستان خارجی از او صحبت کرده بودم، وسط تلفظ نام سهراب شهید ثالث می گفتند: What?"". ایرانی ها هم اگر فیلم را می دیدند شاید یک جور دیگری دچار سوء تفاهم می شدند و ... خلاصه تصمیم گرفتم از خیر اسم و فامیل او بگذرم و فقط بنویسم: "تقدیم به سهراب".

دست سرنوشت دومین نمایش جشنواره ای ایستگاه به ایستگاه را در ایران، سه چهار سال پیش در جشنواره سوره رقم زد. وقتی در اصفهان همراه با چند تماشاگر اندک فیلم را دیدم، زمانی که نام سهراب در عنوان بندی پدیدار شد، ناگهان به فکرم رسید که نکند تماشاگران فکر کنند منظور من سهراب سپهری است! در اهمیت سهراب سپهری طبیعتاً هیچ گونه شکی نیست، ولی به هر حال منظور من سهراب دیگری بود.

از این شباهت اسمی به فکر این افتادم که اتفاقاً این دو سهراب چقدر شبیه، و در عین حال متفاوت بودند. در حین ساخت این فیلم با تغییر در نحوه نشان دادن مرگ راننده قطار، از این سهراب به آن سهراب نزدیک شده بودم. سپهری از سیاهی شروع کرد، به سپیدی رسید و بعد مرد، ولی شهید ثالث از سیاهی به سیاهی بیش تری رسید ولی باز زنده ماند.

او استثنایی بود، نه به این دلیل که دنیا را کسالت بار و خالی می دید، او به این علت استثنایی بود که جرات و توانایی آن را داشت که این کسالت باری را با سینما بیان کند و خوب هم بیان کند، وگرنه همه ما
در مقاطعی از زندگی مان پی به کسالت و تکراری بودنش برده ایم و باز هم خواهیم برد. منتها ما آدم های معمولی برای مشغول کردن خود هر روز به دنبال اسباب بازی های جدیدی هستیم که زندگی را برایمان معنی دار کند، ولی سهراب زندگی را شاید زیادی جدی گرفته بود و به بازی اعتقاد زیادی نداشت، با این حال باز زنده ماند...

روزی نمی دانم چه کسی در کجای دنیا این را به چه کس دیگری گفت، و من که اتفاقاً در همان نزدیکی ها بودم آن را شنیدم. او گفت: "نمی دانم زندگی چرا این قدر بی رحم است که  کسانی را که دوستش دارند، می کشد ولی آن هایی را که از آن خسته و بیزارند، زنده نگه می دارد." بدون این که قصد مطلق کردن قضیه را داشته باشم، آن جمله قصار را با چند تا از کارگردانان مورد علاقه ام تطبیق دادم و دیدم ظاهراً حقیقتی در آن است. برسون، برگمن و وودی آلن دارند عمر زیادی می کنند، ولی فلینی و  ازو خیلی زود رفتند. ولی چرا شهید ثالث آن قدر خوش شانس نبود که حتی عمر زیادتری صرف کند و بیش تر رنج بکشد؟! و تازه زمانی که مرحمی دیروقت روی زخم فراموش شدگی او و سینمایش گذاشته می شد، و در این کوران موفقیت سینمای نوین ایران، سهم او نیز داشت پرداخت می شد، ما را خیط کرد و رفت؟!

شنیده بودم که شاید پس از قدردانی از او در جشنواره لوکارنو، (که در همین مرداد امسال برگزار
می شود)، برای نمایش یک اتفاق ساده در سینمای عصر جدید خودمان به ایران بیاید.

خیلی دوست داشتم که ایستگاه به ایستگاه را نشانش بدهم. با چیزهایی که درباره اش شنیده بودم به تنها چیزی که نسبت به آن مطمئن بودم این بود که، به گفتار و رفتار او نمی توان هیچ گونه اطمینانی داشت. می ترسیدم اگر فیلم را ببیند به دلیلی، حسابی حالم را بگیرد. مثلاً به این دلیل که شاید اصلاً از آن خوشش نیاید، به خصوص که فیلم در اواخرش ریتم خیلی سریعی پیدا می کند و موسیقی هم، (بر خلاف کارهای او)، نقش خیلی مهمی دارد و ... اما فکر کردم حتی فحش خوردن از او و یا هرگونه گفتگویی با او می تواند جالب باشد، منتها هیچ موقع مطمئن نبودم که او چه واکنشی در مقابل سهرابی که شهید ثالث ش شهید شده نشان بدهد؟ آیا این کار من توهین آمیز نیست؟ "تقدیم به سهراب"، سهراب چی؟ آیا
می توانستم به او بگویم که: "ما خیلی مخلصیم قربان، ولی آخر شما را به یاد نمی آورند! و گرنه...".

تازه داشت اتفاق ساده ای می افتاد که دوباره او را به یاد بیاورند ولی حیف که در غربت رفت. غربت نه
به این دلیل که در ایران نبود،
(2) زندگی برای او غربت بود، و اصلاً هم ساده نبود، ولی ایکاش که می بود! چون طبیعت واقعاً آن قدرها هم بی جان نیست و احتمالاً این نوشته هم آخرین نوشته من در سوگ یک هنرمند جان داده فراموش شده ایرانی نیست، ولی ایکاش که می بود.

 

*
1- اتفاقاً چند سال دیرتر یکی از مهم ترین منتقدان سینمایی استرالیا ( آدرین مارتین) در نظر خواهی "فیلم های محبوب عمر"، بلوغ (اولین کار آلمانی شهید ثالث) را به عنوان بهترین فیلم زندگی اش انتخاب کرده بود.

2- هر کجا هستم، باشم/ آسمان مال من است / پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال من است/ چه اهمیت دارد/ گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟
سهراب سپهری