ماهنامه فیلم- شماره 188
1375-1996

نمای درشت
مرد مرده (
Dead Man)

کارگردان و فیلمنامه نویس : جیم جارموش - فیلمبردار: روبی مولر- موسیقی: نیل یانگ - بازیگران: جانی دپ (ویلیام بلیک) - گری فارمر (نو بادی/ هیچ کس) - لانس هثریکسون
(کول ویلسون) - جان هارت (جان شولفیلذ)- رابرت میچم (جان دیکنسون) -
گابریل بیرل (چارلی دیکنسون)- محصول 1995 آمریکا. 177 دقیقه

ویلیام بلیک، جوانی که پدر و مادرش را از دست داده، به غرب می رود تا در کارخانه ای کار کند. جان دیکنسون، رییس کارخانه، او را با خشونت از کارخانه بیرون می اندازد.
بلیک در شهر آواره می شود و طی یک درگیری،  نا خواسته مردی را می کشد
و فرار می کند. آن مرد، پسر دیکنسون است و دیکنسون مردانی را پی کشتن بلیک
می فرستد. او زخمی می شود و با سرخ پوستی به نام(هیچ کس)آشنا می شود.
(هیچ کس) او را به سفر پرماجرایی می برد، که طی آن بلیک مجبور می شود افراد زیادی
را بکشد. بدین ترتیب از هر سو برای کشتن او جایزه ای تعیین می شود. بلیک زخم مهلکی
بر می دارد و در حال مرگ توسط (هیچ کس) و افراد قبیله اش به دریا سپرده می شود.

آن روی سکه
در سکانس اول فیلم- پیش از عنوان بندی – جارموش اولین برخوردهای ویلیام با غرب وحشی را، بیش تر از طریق تاکید روی حالت های شگفت زده صورت او نشان می دهد. انتخاب بازیگر و حالت گریم و پرداخت تصویری، به گونه ای است که ما موجودات بین انسان و حیوانی می بینیم، که اصلا دوست داشتنی نیستند. کسانی که با خنده های کریهی از پنجره های قطار، بوفالو و یا
هر جنبنده ای را که می بینند، هدف گلوله قرار می دهند. ما هرگز بیرون قطار را نمی بینیم،
ولی هر چند وقت یک بار با دیدن نماهای درشت از اجزای قطار در حال حرکت، شاهد این تهاجم
غیر انسانی و مکانیکی هستیم. وقتی بلیک به مقصد می رسد، شهر غریبی را می بینیم
که بیش از آن که ما را به یاد فیلم های وسترن بیندازد، یاد آور فیلم های علمی/ خیالی است،
که داستان شان پس از انفجار اتمی رخ می دهد. جان هارت، رییس بخش حسابداری،
به طرز آزار دهنده ای او را جلوی دیگران مسخره می کند. وقتی اصرار می کند که رییس کل
(رابرت میچم) را ببیند، باز هم به او می خندد که چه دل خوشی دارد. داخل اتاق میچم،
سر حیوانات مختلفی را روی دیوارها می بینیم، او هم در برخورد با بلیک، هیچ اهمیتی به او،
که تمام زندگیش را برای این سفر فروخته، نمیدهد. شب هم وسط دعوای یک زن و شوهر گلوله می خورد و مجبور می شود برای زنده ماندن آدم بکشد. در حقیقت تنها سفیدپوست مثبت فیلم،
به جز خود بلیک، زنی است که جانش را فدای او می کند. (هر چند که ما چیزی از رابطه عاطفی
آن دو نمی بینیم. شاید زن فقط یک واکنش عصبی و اتفاقی نشان داده!)

در غیر متعارف بودن این وسترن هیچ شکی نیست. حتی جارموش با استفاده از ژانر وسترن،
دقیقا آن روی سکه را نشان می دهد، چه به لحاظ محتوا، چه به لحاظ فرم. از نظر قصه و محتوا،
تمام سفیدها، (حتی کمی زیادی)، خشن و غیر انسانی اند و فرهنگ سفید، پر از بربریت
و وحشی گری است. برعکس، فرهنگ سرخ پوست ها، انسانی، عمیق و متعالی است.

فیلم، سیاه و سفید و کار سوم روبی مولر با جارموش است. فیلمبرداری که بیش تر آثار وندرس  را گرفته. البته وسترن سیاه و سفید قبلا هم داشته ایم، ولی این جا، جارموش بیش تر با تصاویر ثابت ماجرا را نشان می دهد، که البته گاهی با اصرار، این تصاویر را به نقطه دید اسب سوار،
قطع می کند که کنتراستی جالب، (در عین حال گاهی نچسب)، را فراهم می سازد.
موسیقی فیلم ساخته نیل یانگ، خواننده و آهنگساز قدیمی و مشهور راک است و اغلب فقط صدای یک گیتار برقی است، که به قول ما ایرانی ها: ناله های آن چنانی می کند و نغمه ای نوستالژیک
و زیبا، (و در عین حال فاجعه آمیز و تهدید کننده)، سر می دهد. چنین صدای گیتاری را قبلا در هیچ وسترنی، (حتی وسترن اسپاگتی)، نشنیده بودم چون این صدا، صدایی فوق العاده شهری است،
(و در واقع یادآور صدای گیتار در شب روی زمین است).

مشکلات اصلی فیلم از جایی آغاز می شود که بلیک و هیچ کس، قرار است هر چه بیش تر
در دنیای عرفان سرخ پوستی فرو بروند. نه این که با خود موضوع مشکل داشته باشم، من هم
کم و بیش از وجود کاستاندا و دون خوان با خبرم، (حتی اگر فقط یکی از کتاب های کاستاندا را خوانده باشم) و به مقاصد و هدف های جارموش در این فیلم احترام می گذارم. شاید هم روی همین اصل از پرداخت بد اواخر فیلم – جایی که شخصیت ها می خواهند دنیاهای دیگر را تجربه کنند-
ناامید شدم. انگار که شناخت جارموش از این مسائل کافی نبوده و یا عمق لازم را ندارد.
با نمایش چند ماسک با لنز واید، در حالی که آفتاب از پشت آن ها می تابد و بامجموعه ای تصویر 
از عناصرسرخ پوستی، که روی هم سوپرایمپوز شده، نمی شود وارد دنیای دیگر شد، باید کارهای دیگری کرد. ولی به هر حال دیدن فیلم متوسطی از جیم جارموش، بیش تر راه پیش پای ما
می گذارد، تا دیدن چند فیلم حرفه ای و خوش ساخت هالیوود. شاید بهتر است به قول قدیمی ها، به جنبه های خوب ماجرا نگاه کنیم.

این فصل که در یک نما، تماما از بالا گرفته شده، فراموش نشدنی ترین تصویر فیلم است.
جانی دپ
در حال فرار از دست آدم کش ها، جسد یک بچه آهو را پیدا می کند، او را به آرامی
نوازش می کند، ولی جرات ندارد جسدش را تکان بدهد، پس به آرامی دور بدن کوچک و زیبای او، روی علف ها، زیر شاخه های درختی که رویشان سایه انداخته، چمباتمه می زند و با تمام بدنش
به شکلی جنین وار، او را در آغوش می گیرد.