ماهنامه فیلم-
شماره 179
1374-1995
زیر آفتاب و
آتش
کلوزآپ ها و لانگ شات هایی از دونده...
دونده
پس از یک دهه به
راهش ادامه می دهد و در گذر زمان، اندک اندک، تاثیر مستقیم و صریح
و بی
واسطه اش را در ایران به رخ می کشد، بی آن که خود
امیر نادری ایران باشد. او با دونده چه بخواهد
چه نخواهد، همین نزدیکی هاست. در گذر زمان بود که دریافتیم سینمای ایران
بدون دونده
چیزی کم داشت. با دونده
بود
که
بسیاری از سدها فروریخت و دیوارها کوتاه جلوه کرد.
حدود ده سال پیش بود که
دونده برخلاف جریان رایج در سینمای
ایران به جشنواره ونیز رفت و مورد توجه قرار گرفت، دو ماه بعد در
جشنواره لندن به نمایش درآمد و چشم ها را خیره کرد، ماه بعد جایزه اول
جشنواره نانت را گرفت و هنگامی که در پاییز شصت و چهار در ایران به
نمایش عمومی درآمد، تکان سختی به سینمای خموده و (گرفتار در چنبره تکرار) آن
روزها داد و به همه یادآوری کرد که سینمای دیگری هم
می تواند وجود داشته
باشد.
دونده آغازگر حضور جدی سینمای پس
از انقلاب درآن سوی مرزها بود که نقش مهمی در شناسایی بین المللی سینمای
ایران داشت. دونده پس از جایزه
جشنواره نانت، سفر دور دنیایش را ادامه داد. در ده ها جشنواره جهانی پنج
قاره دنیا به نمایش درآمد و همه جا تحسین شد.
این فیلم تا چند
سال بعد و ظهور عباس کیارستمی در
عرصه جشنواره های جهانی، رکورددار حضور
بین المللی سینمای ایران بود
و اولین فیلم پس از انقلاب است که در سینماها و تلویزیون های کشورهای مختلف
جهان، پخش تجارتی داشت.
دونده، فارغ از موفقیت های جشنواره ای، بر یک نسل از سینماگران و تماشاگران ایرانی هم تاثیر گذاشت و رهروان و عاشقانی یافت. سایه خیال ده سالگی دونده را بهانه نگاه دیگری به آن کرده است. ده سال پیش در کشاکش عصبیت ها و احساسات متناقض و تعصب ها. نقدهایی که- عمدتا در ماهنامه فیلم- بر دونده نوشته شد،شاید از نگاه برخی از ناظران، از جمله خود فیلمساز، منصفانه نبود. (هرچند در کنار چند نوشته منفی، ستایش های بسیار هم نثار فیلم و سازنده اش شد)، با این حال ما بارها ثابت کرده ایم که مرغمان یک پا نیست. اگر آن طور که برخی- از جمله خود نادری - به شوخی یا جدی می گویند که آن نوشته ها نقشی - کم یا زیاد، آمیخته با دلایل دیگر- در جلای وطن کردن نادری داشته است، امیدواریم این مجموعه، نقشی مهم در بازگشت او داشته باشد. اگر نداشته باشد، ارتباط مهاجرت نادری با نوشته های ده سال پیش را هم زیاد جدی نمی گیریم!
دهه دوم آغاز شده و دونده به راهش ادامه می دهد...
(حمیدرضا صدر)
حدود یک هفته پیش با یکی از دوستان، دفتری در شهر باز کردیم و امروز داشتم در آرشیوم دنبال عکس هایی می گشتم که قاب کنم و زینت دیوار آن جا کنم. چشمم افتاد به مجموعه عکس های دونده، داشتم عکس ها را پس از سال ها تماشا می کردم که دستگاه فکس به کار افتاد. زمانی که تازه فکس خریده بودم، به محض راه افتادن آن سریع می رفتم ببینم که چه چیزی دارد از تنور بیرون می آید، ولی حالا دیگر عادت کرده ام و به همین دلیل به تماشای عکس ها ادامه دادم. با این که اهل خاطره بازی نیستم و نیازی هم به ویتامین نوستالژی ندارم، ولی با دیدن عکس های صحنه و پشت صحنه دونده یاد آن روزها افتادم. روزهای سرنوشت ساز در زندگی ام، چون به هر حال برای من همه چیز با دونده شروع شد.
حدود یازده دوازده سال پیش که 24 ساله بودم توانستم با مصیبت بسیار، نادری را متقاعد کنم که کار عکاسی فیلمش را به من بدهد تا قبل از آن، عکس هایم کلوزآپ ها یا لانگ شات هایی از طبیعت بی درخت یا اجزاء ساختمان ها و خرابه ها و ضایعات صنعتی بود، فرم برای فرم.
.jpg)
تمام سعی ام این
بود که از طریق کلوزآپ اشیاء یا سایر موضوع های عکس هایم، اطلاعات واقعی به
بیننده ندهم، و یا با انتخاب لانگ شات، از طریق دادن اطلاعات فراوان، ( ولی با
فاصله گرفتن)، بیننده را نسبت به واقعیت عکس بیگانه کنم و به فرمی انتزاعی
نزدیک شوم. ولی در دونده با در اختیار داشتن آن همه مواد
و مصالح تصویری
فوق العاده زیبا و داشتن کاراکتر امیرو،
توانستم پوست و گوشت و روح را نیز وارد حس انتزاعی عکس هایم کنم. خوشبختانه سبک
بصری خود فیلم هم ایجاب می کرد که به روش مورد علاقه خودم ( کلوزآپ، لانگ شات)
نیز در عین حال بپردازم. ولی در آن روزها و سال ها نگاهم به دونده و
نادری
و سینما، فقط کلوزآپ بود،
دونده بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران بود و
نادری استاد مطلق.
حالا کمی
لانگ شات هم وارد نگاه و قضاوتم می کنم، پس دونده یکی از
بهترین فیلم های تاریخ سینمای ایران است
و
نادری یکی از
فیلمسازان خوب ایران.
سرانجام نمی
دانم چه شد که از عکس های ده یازده سال پیش دونده، خودم را به فکس
رساندم. پیامی کوتاه بود از حمیدرضا صدر که دعوتم کرده بود به نوشتن
مطلبی برای پرونده دونده به مناسبت ده سالگی نمایش آن. من نه منتقد هستم
و نه قصد نوشتن نقد داشتم، فقط همکار و رفیق
نادری بودم و حالا هم همکار و رفیق
ماهنامه فیلم هستم. اگر خاطرات بدی را که از بعضی نقدهای چاپ شده در مجله
پیرامون دونده و نادری دارم
بنویسم، یا چاپ نمی شود و یا دوستان و همکاران مجله را می رنجاند، ( یا هر دو
).
و اگر خاطرات ناخوشایندم را از دونده
و نادری چه در ایران،
(و چه در دو ملاقات بعدی در نیویورک) بنویسم،
نادری می رنجد، ( والبته آن هم احتمال
دارد چاپ نشود) . پس باز هم به شیوه نادری
سعی می کنم کولاژوار، ( ولی با حفظ تداوم زمانی )، تداعی آزاد بنویسم تا ببینم
چه می شود.
وقتی دونده
در جشنواره ونیز به نمایش درآمد، با رضا
پاکزاد ( فیلمبردار) و دستیارش، و
مجید نیرومند
و برادرش منصور،
مشغول فیلمبرداری آب، باد، خاک در
دهکده های اطراف زابل بودیم،
1985.jpg)
جایی که شبه
وبا هم شیوع پیدا کرده بود. یادم می آید که یک روز
نادری گفت:« ما در یکی از خشک ترین
نقاط دنیا مشغول فیلمبرداری هستیم، اما فیلم قبلی مان در یکی از مرطوب ترین
نقاط دنیا نمایش
داده شده» و منظور او البته فقط خشکی طبیعی و جغرافیایی نبود.
وقتی در
استودیوی بنیاد فارابی مشغول تدوین آب،
باد، خاک بودیم، دونده
در ایران به نمایش درآمد و هوشنگ گلمکانی،
از دوستداران پرو پا قرص فیلم های اولیه نادری،
با پشتکار و سماجت نادری وار،
سرانجام قول مصاحبه ای را از او برای ماهنامه
فیلم گرفت. احتمالاً می دانید که نادریکم مصاحبه می
کند. آن روزها مدام می گفت:« نمی دانم این مصاحبه کار درستی هست یا نه، ولی به
دلیل متفاوت بودن دونده نسبت به
کارهای قبلی ام، احساس می کنم نیاز هست که درباره آن توضیحاتی بدهم». یک روز
حوالی غروب کار تدوین را زودتر تمام کردیم و فاصله کوتاه استودیوی فارابی
را تا دفتر مجله قدم زنان رفتیم و او هنوز داشت آخرین تصمیمش را برای مصاحبه می
گرفت. سرانجام وارد دفتر مجله شدیم و من برای اولین
بار بود که دفتر این مجله را می دیدم، مجله ای که از شماره اولش آن را خریده و
خوانده بودم و آن موقع نه بهترین مجله، بلکه تنها مجله
سینمایی بود که چاپ می شد.
نادری با آن فوران همیشگی احساساتش شروع به صحبت کرد و از همه چیز گفت، کارتیه برسون، آنتونیونی، روبربرسون، بیضایی، فیلمسازی فی البداهه و ... نتیجه اش آن مصاحبه جنجالی شد که با چاپ آن، نادری متهم به غرب زدگی، روشنفکربازی و نخبه گرایی شد و تا مدت ها منتقدان، (و حتی بعضی فیلمسازان)، از هر فرصتی - در مقاله ها و مصاحبه هایشان – استفاده می کردند و کنایه هایی به محتویات آن مصاحبه، حرف های نادری و منابع الهامش، می زدند.
ماهنامه فیلم
در دو شماره به چاپ مصاحبه نادری و
نقدهای دونده پرداخت. در شماره اول
همه نقدها –
بجز یکی – مثبت بود ولی در شماره بعد، سه تا از نقدها به طوری
بیرحمانه و غیر منطقی، همراه با
رگه هایی از دشمنی شخصی، نه فقط فیلم، بلکه
کارگردان را به مسخره گرفته بودند. (همین حالا که دارم این سطور را می نویسم
هنوز از یادآوری آن وقایع، عصبانی هستم). او را به کتابفروشی های جلوی دانشگاه
حواله دادند تا کتاب های خودآموز سینما بخرد و بخواند و این که چرا لباس دست
دوم و کهنه
می پوشد تا – به گمان نویسنده – از خودش اسطوره بسازد.
نادری از خواندن آن نوشته ها، (عنوان نقد نباید برآن ها
گذاشت)، به شدت ناراحت شد. اما به نظر من، واکنشی غیر منطقی در برابر آن نوشته
ها نشان داد. ( امیدوارم این نظر باعث رنجش او نشود).
۳۳ -۱۳۶۴-
نقدهای فیلم دونده: بخش دوم:
جهان بخش نورایی - خسرو دهقان - محمد کیوان - ناصر زراعتی
-۱۳۶۴-
گفتگو با امیر نادری به مناسبت نمایش دونده
راهم را یافته ام...
(هوشنگ گلمکانی-مسعود مهرابی)
یکی دو ماه بعد،
آب، باد، خاک توقیف شد و طرح فیلم
جدید او – سمفونی دهم - در
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم رد شد. اما در همه این
مدت تحسین و ستایش و جایزه بابت فیلم دونده
از سراسر جهان به ایران سرازیر بود. یادمان باشد که در آن موقع،
هنوز دو سه سال
مانده بود که مخملباف با
دستفروش و
کیارستمی با
خانه دوست...
در دنیا شناخته شوند. یادم است وقتی در تابستان -1991-1370 که
در نیویورک بودم یکی از دوستان نادری
که از وین آمده بود، به او گفت در هفته فیلم های ایرانی که در
وین برگزار شده بود، علیرضا
شجاع نوری در صحبت هایی هنگام افتتاح
برنامه ها، از دونده به عنوان فیلمی
که با آن ما را در خارج از ایران جدی گرفتند نام برده بود و گفته بود که
تا قبل از آن، ما برای معرفی سینمای پس از انقلاب کوشش فراوانی کردیم،
ولی هیچ کس ما را تحویل نمی گرفت. همین حالا هم خیلی از
دائره المعارف های سینمایی دنیا را که نگاه کنید، حتی بعضی را که در همین یکی
دو سال اخیر چاپ شده، نام دونده را
در خیلی از آن ها
می بینید، در حالی که متاسفانه نامی از دیگر فیلم های مطرح ایرانی در آن ها
نیست.
خلاصه به رسمیت
شناخته شدن در خارج از کشور، توهین هایی در داخل، توقیف
آب، باد، خاک و رد شدن طرح بعدی او در
کانون،1))
نادری را رنجاند و او به آمریکا
رفت تا سمفونی دهم را در میان قبایل
سرخپوست آن جا بسازد. در اردیبهشت 1370 حدود سی درصد از بودجه فیلم را از طریق
یک شرکت فیلمسازی آلمانی و با کمک بهمن مقصودلو
فراهم کرد. دفتر فیلمسازی مقصودلو
بلیت هواپیما به مقصد آمریکا برایم فرستاد
و حقوقی ماهانه
همراه با هزینه غذا و محل اقامت برایم در نظر گرفت و من با کمال اشتیاق و
خوشحالی فراوان، از سیدنی به لس آنجلس به معنی واقعی کلمه پرواز
کردم. ( ناگفته نماند که نادری در
لس آنجلس زندگی نکرده و نمی کند. او از نیویورک به آن جا آمده
بود تا پس از رسیدن من، سفری را در ایالات نوادا، آریزونا و
نیومکزیکو برای پیدا کردن لوکیشن آغاز کنیم. بر این نکته مخصوصاً تاکید
کردم، چون بعد با آن
کار دارم). وقتی وارد لس آنجلس شدم، فهمیدم که
نادری در این سفر جدا از لوکیشن یابی،
قصد دارد روی قصه دیگری در باره سرخ پوست ها نیز کار کند و در این سفر،
ما می بایست تحقیقاتی در این زمینه نیز انجام می دادیم.

نادری
در سانتافه نیو مکزیکو: (در حال صحبت با بهمن مقصودلو -در نیویورک- که تازه ار
کن برگشته بود- 1991)
پس از آن گشت و گذار تحقیقی، به نیویورک که رفتیم مقصودلو پیغامی از گلمکانی و غلام حیدری به نادری داد. در آن زمان حیدری داشت کتاب و نقد و معرفی فیلم های نادری، را آماده می کرد و آن ها قصد داشتند یادداشتی از نادری برای این کتاب -و بعدها فهمیدم که هم چنین برای کتاب گلمکانی درباره فیلم محبوبش تنگنا – بگیرند. او فکس را دید و چیزی نگفت وقتی از دفتر بیرون آمدیم، پرسیدم: «می خواهی چه کنی؟» گفت: « هیچی. » پرسیدم : «چرا؟». صحبت به درازا کشید و من طی آن روز و روزهای آینده سعی کردم هرجور شده او را متقاعد کنم که یادداشتی بنویسد.
محله نادری
گویا کم کم داشت قانع می شد که شماره جدید مجله فیلم رسید که احمد طالبی نژاد نقد کوتاهی در آن بر فیلم سازدهنی نوشته بود. او با این که سعی کرده بود فیلم را تحسین کند، از خوابی کابوس وار نوشته بود که نادری را در یک خیابان شلوغ لس آنجلس دیده که در میان دستفروش ها، با موهای ژولیده و پیراهنی بلند و گشاد عکسی از امیروی آن سال ها را در دست داشته و جار می زده « امیرو، امیرو – یه دونه دیگه مونده بخرید می خوام برگردم» و . . .
نادری
و مقصودلو داشتند با هم گپ می زدند
و من اول مجله را ورق زدم و آن مطلب را خواندم. مثل برق گرفته ها نمی دانستم با
آن مجله چه کنم، آن را
روی میز گذاشتم و از دفتر مقصودلو خارج شدم. واقعاً مقاله توهین آمیزی
بود و به رغم لحن دوستانه اش، با آن کنایه ها و سمبل ها، سوء
تفاهم های زیادی
در ذهن خواننده ایجاد می کرد. چند دقیقه بعد،
نادری برافروخته از پله های دفتر پایین
آمد و درجا یقه مرا
گرفت و گفت:
«خوندی؟ حالا تو از این مجله و از این دیدگاه دفاع می کنی؟» و من چیزی نداشتم
که بگویم.
بقیه بودجه فیلم سمفونی دهم جور نشد و نادری بعدها فیلمنامه دیگری را که رویش تحقیق می کردیم تکمیل کرد و برایم به سیدنی فرستاد، ولی با لحن انتقادی و ضد آمریکایی آن، و پایان غم انگیزش، احتمالاً هرگز سرمایه گذاری پیدا نخواهد کرد.

در زمستان همان سال، نادری مشغول فیلمبرداری منهتن از روی شماره شد، ولی به علت اختلاف نظرهایی که با من در زمینه خیلی از مسائل زندگی و سینما داشت، دستیار دیگری انتخاب کرد. وقتی به سیدنی برگشتم، نامه ای شخصی برای گلمکانی فرستادم و در آن، ماجرای واکنش نادری را نسبت به آن مطلب نوشتم و بعدها جوابیه ای، (یا بهتر بگویم فقط یک اشاره کم و بیش بی مناسبت)، را نسبت به آن نامه ام در یکی از مقاله های طالبی نژاد در مجله خواندم. نامه ای برایش نوشتم که حتی اگر به دلیل موجهی آن نامه در اختیار شما گذاشته شده، باید جواب و نظرتان را در نامه ای خصوصی به من می دادید، نه این که آن را در مجله چاپ کنید. جوابی از او به دستم نرسید.
نمی دانم چقدر از این مطلب – همین طور که نوشته شده، بدون حذف و ملایم کردن لحن – در مجله چاپ می شود و هدفم از مرور این مسائل هم پرداختن به شخص خاصی نیست. بلکه منظور اشاره به تجربه هایی است تا به این نتیجه برسم که متاسفانه گاهی ترکیب مجموعه ای از کنش ها و واکنش های غلط، جریانی فنروار یا زنجیروار می سازد.
با این که تمام سعی من در این نوشته، انتقاد از یک جریان است، ولی مدام نگرانم که نکند با این سطور، نادری و گلمکانی و طالبی نژاد را برنجانم، اما از طرفی قصد آزار دادن خودم را هم ندارم. اگر این مسائل هنوز در ذهنم مانده، معلوم می شود که باید خودم را از دست آن ها خلاص کنم، و برای این کار، چه مناسبتی بهتر از ده سالگی نمایش دونده، حالا که همان ماهنامه فیلم از من دعوت کرده چیزی به این مناسبت بنویسم، چرا زودتر خودم را از دست این عفونت روانی خلاص نکنم؟
به هر حال هدف
اصلی من این است که با نقل این قصه ها، بدون کلی گویی و اغراق، مساله اساسی سوء
تفاهم بین منتقد و فیلمساز را مطرح کنم. آن مساله اساسی، به نظر من، مطلق گرایی
ما ایرانی هاست. فکر می کنم یکی از مهم ترین مقاله ها را در زمینه نقد و فیلم و
سینما، محسن مخملباف در همین
ماهنامه فیلم نوشته است، مقاله ای که جان کلامش نسبیت
است
و بس. ( سینما همه سینماست، شماره 83 ). ما تمایل غریبی داریم که همه
چیز را سیاه یا سفید ببینیم و طبیعتاً این وسط، واقعیت –
که خاکستری است – در
سیاهی سیاه یا سفیدی سفیدحل
می شود.
یا می گوییم دونده فیلم خوبی است یا مزخرف. با همین مطلق گرایی، طبیعت بیجان، مغول ها، آب باد خاک، کلوزآپ، نار و نی، نوبت عاشقی، زندگی و دیگر هیچ، سلام سینما و فیلم های دیگر را داوری کرده ایم و می کنیم و باز هم خواهیم کرد. دونده، (یا دیگر فیلم های مهم تاریخ سینمای ایران) ، طبیعتاً بدون ایراد نیستند. ولی با در نظر گرفتن همه این ایرادها، باید فاصله این فیلم (ها) را با دیگر فیلم های سینمای ایران نیز درنظر گرفت. و این درباره همه فیلم های مهم و مدرن دنیا صدق می کند.
در سینمای
ایران، ابراهیم گلستان،
سهراب شهیدثالث،
پرویز کیمیاوی،
امیر نادری،
عباس کیارستمی، و
محسن
مخملباف، (بدون درنظر گرفتن تک جرقه هایی از فیلمسازان دیگر)، همیشه
در پی تجربه های نو بوده اند و فیلم هایشان معمولاً جلوتر از زمان خود بوده اند
و هستند. به همین جهت، آن ها با شناختی که از جامعه ایران دارند، باید
این گونه واکنش های غیر منطقی بعضی منتقدان و تماشاگران را، با منطق تاریخ
و
فرهنگ کشورمان، منطقی ببینند و این قدر زود نرنجند و فقط انتظار تحسین و ستایش
نداشته باشند.
اصلاً اگر فیلم آن ها بحث انگیز نباشد، باید شک کرد. وظیفه این
گونه فیلم ها (و هر اثر هنری مدرنی) این است که با پیش داوری های مخاطبش روبرو
شود و با آن مبارزه کند. اصلاً کارکرد آن ها این است که ما را
به فکر بیندازند
و مجبورمان کنند که در معیارهایمان و دیدگاهمان تردید کنیم. وظیفه اصلی هنر، «
زیر سوال بردن» است و بس. اصل دیگر و جدایی ناپذیر هنر، آزادی است. و آزادی
واقعی در سینما، متعلق به سینمای مدرن و بی قصه و تجربی است.
نادری – به گفته خودش – پدر خودش را درآورده که قصه نگوید. اگر می
خواهید حرص او را درآورید، می توانید مدام از
تنگنا و سازدهنی و
تنگسیر تعریف و تمجید کنید
(البته بی
قصه بودن و ضد قصه بودن، لزوماً به معنای غیر روایتی بودن نیست).


سینمای مدرن،
زنده است و برای زنده بودن، چاره ای ندارد جز این که آزاد باشد. و به هر بیننده
ای امکان بدهد که تعبیر خودش را از فیلم داشته باشد.
سینمای متعارف و قصه گو، فقط به یک نتیجه خاص می رسد و مانند دیکتاتوری است که
پشت تریبون می رود و می گوید: «فقط این جوری
ببین و این جوری نتیجه بگیر». سینمای مدرن به دلیل سعی در به تصویر کشیدن لحظه
های زندگی از طریق شناور شدن در زمان،
فارغ
از داستان، به خاطر ساختار کولاژوار و مدرنش، بعضی ها را خوش می آید و بعضی ها
را به شدت آزار
می دهد.
اصلاً گیریم که
فیلم ایراد داشته باشد، به قول کیارستمی:
« اصلاً چه اشکالی دارد که فیلم ایراد
داشته باشد، یا کمی طولانی باشد؟ دوست
دارم به تماشاگرانم بگویم که خودت فیلم را دوباره در ذهنت تدوین کن». مگر
سازندگان فیلم با مخاطبانشان بی ایراد هستند؟ مگر دنیا بی نقص است؟
شخصاً سینمای مدرن و آزاد را که قصد زدن حرفی جدید دارد، حتی اگر کمی لکنت داشته باشد، به فیلم های خوش ساخت قابل پیش بینی و متعلق به یک ژانر خاص ترجیح می دهم. دونده هم مانند خیلی از فیلم های مدرن دنیا بی عیب نیست و جاهایی تته پته می کند، ولی آن دوستان منتقدی که این نوع سینما را نفی می کنند، اصولاً با این نوع فیلمسازی مشکل دارند. بنابراین اضلاً متوجه حسن های فیلم، و قصد و هدفی که دارد، نمی شوند. آن ها از ماشینی که برای سرعت ساخته شده، انتظار بارکشی دارند.
حالا با گذشت ده
سال، فکر می کنم خیلی هایمان معتقد باشیم که دونده
اولین فیلم مهم و مدرن سینمای پس از انقلاب بود و راه را
برای موفقیت های آینده اش هموار کرد. اشاره به این نکته، مرا به یاد یک بحث
جنجالی و تاریخی دیگر می اندازد و آن مساله تفاوت و مقایسه برخورد منتقدان
ایرانی با فیلم ایرانی، قبل
و بعد از موفقیت نمایش آن در خارج است، که بحثی
طولانی ست و اگر بخواهم نظرهایم را در این زمینه بنویسم، چنان چه تا به حال هم
جان سالم به در برده باشم، دیگر حتماً مشمول تصمیماتی خواهم شد! فقط در پایان
می خواهم شما را به یاد نتیجه
نظرخواهی از منتقدان ایرانی برای انتخاب بهترین فیلم های سینمای ایران
بیندازم. در نظرخواهی سال 1367 از منتقدان ایرانی، دونده
فیلم پنجم و در
نظرخواهی سال 1369 از نویسندگان ماهنامه فیلم در رده هفتم بود، در حالی
که خوانندگان مجله آن را به عنوان فیلم سوم انتخاب کرده بودند. ظاهراً به قول
کوروساوا : « فکر می کنم تماشاگران، فیلم را بیشتر با قلبشان می
بینند
و منتقدان با مغزشان. کدام درست تر است؟ هیچ کدام، نه مغز و نه قلب، بلکه
ترکیب هردو.
وقتی که آقای زرین، مدیر عامل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را در 2003 - زمانی که داشم پرونده بیست سالگی دونده را برای مجله فیلم جمع و جور می کردم- بعد از بیست سال ملاقات کردم، ایشان با اطمینان خاصی به من گفتند که آقای نادری بعد از دونده طرحی به کانون ارائه نکردند.
