الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم:
مایکل هانکه متاسفانه دست از تمام "نشان ندادن های" برسونی برداشته و در پنهان خون از شاهرگ گردن بیرون می ریزد...و در معلم پیانو حتی خشونت گرافیکی را هم کافی نمی داند و سکسی مریض گونه را نیز در فیلم شامل می کند. چی شده؟! چرا همه می زنند زیرش، یا این که طرز فکر بنده پیر و از مد افتاده شده؟!
بعد از (Drifting Clouds (1996 به قول آقای کیارستمی (همه جای دنیا قلب هندی پیدا می شود، حتی در کن)، آکی کاریسماکی هم به این درد مبتلا شده، ولی بنده هنوز هم خیلی مخلص اش هستم، چرا که هنوز زیر اون "اصول دین" اولیه اش نزده... (یا شاید بنده هم به هر حال کمی قلب هندی پیدا کرده ام)
باز هم به قول آقای کیارستمی: هر فیلمی باید نخ و بادبادک اش درست باشه. نخ، اطلاعات، پرداختن به انگیزه ها و شخصیت پردازی... در کل واقعیت هاست. بادبادک مساوی ست با آرزو ها، مدینه فاضله، حقیقت مد نظر کارگردان... در کل ایجاز و رایحه هنر است...هال هارتلی هنوز مثل کاریسماکی خوشبختانه به اصول اولیه اش وفادار است ولی در دو سه فیلم آخرش خیلی بادبادکی شده و دنیای آدم هاش خیلی قابل باور نیستند، ولی بنده هنوز هم کنجکاو و هیجان زده فیلم های هنوز ساخته نشده اش هم هستم...
پسران ماتیو (چارلز شاول) - جاده های خاکی (فیلیپ نویس) - میشل سیمان - جان هیوستن - آلن رنه - همفری جینینگز - جان کاساویتیس - استنلی کوبریک - مصائب ژاندارک (درایر) -استیون سادربرگ - خمره (فروزش) - زیر درختان زیتون - هفتاد و یک قسمت از گاه شماری بخت و اقبال (مایکل هانکه) - تاتیانا، مواظب روسری ات باش (آکی کاریسماکی) - جیم جارموش - آماتور (هال هارتلی) - تراولتا و من (پاتریشیا مازوی) - چانگ کینگ اکسپرس (وانگ کاروای) -دام (برتران تاوارنیه –(خورشید فریبنده (میخالکوف) - آتلانتیک (کریستیان پتری) - فاوست (یان اشوانماکر) - موزه کوچک وسلاسکوئز - مهاجر (یوسف شاهین)
ماهنامه فیلم-
شماره 177
1374-1995
گزارش چهل و دومین جشنواره فیلم
سیدنی
در ستایش صد سالگی سینما
پوستر امسال جشنواره، عکسی است از سالن اصلی نمایش فیلم که میان تماشاگران، به ویژه میهمانان جشنواره، محبوبیت زیادی دارد.State Theatre که حدود 65 سال پیش در اصل بیش تر برای تئاتر و موسیقی ساخته شده، درست در مرکز شهر سیدنی قرار دارد و جزو یک گروه بزرگ زنجیره سینمایی است و در طی سال هرگونه برنامه ای در آن برگزار می شود. از سخنرانی های انتخاباتی نخست وزیر گرفته، تا کنسرت های موسیقی و حتی سخنرانی های استادان هندی یوگا و جلسات مدیتیشن. شانزده روز برگزاری جشنواره فیلم در سال طولانی ترین دوره ای است که این محل پر از تماشاگر می شود. سالن سینما سه طبقه است و حدود دوهزار صندلی دارد و دارای آپارات های 8 ،35،16،70 میلی متری است. بخشی از پوستر، تکه ای از سلولوئید فیلم را نشان می دهد که متشکل از عکس فیلم های مختلف است و مانند فرشی روی پله ها پهن شده و اطراف کلمه "فیلم"، در وسط پوستر، با حروفی ریزتر نوشته شده "جشن صد سالگی سینما".
* جشن صد سالگی
الحق هم جشنی
که در این جا گرفته شد خیلی مفصل تر، فرهنگی تر و هنری تر از جشن صد سالگی
سینما در زادگاهش فرانسه بود. بخش مرور بر آثار جشنواره که جزو سنت های
همیشگی آن است، به نمایش 9 فیلم سینمایی استرالیایی اختصاص داشت.
فیلم هایی که جدا از ارزش های هنری و اجتماعی شان، آثاری بوده اند که در زمان
نمایش عمومی توجه زیادی به آن ها نشده است. از جمله
پسران ماتیو
(1949)
ساخته چارلز شاول (که
گریفیث استرالیایی ها محسوب می شود)،
درباره سه نسل از مهاجران اروپایی که به تازگی وارد استرالیا شده اند.
جاده های خاکی (فیلیپ
نویس،1977)
درباره یک سیاه پوست استرالیایی که به همراه دوست سفیدش از دست پلیس می گریزند.
سوییتی (جین
کمپیون،
1989)
درباره روابط دو خواهر و فیلم های اولیه کن
کامرون و کارل شولتز که
اکنون به همراه فیلیپ نویس، بیش تر
در هالیوود کار می کنند. بیش تر فیلم های این بخش، از محصولات دهه
هفتاد استرالیاست، دهه ای که تولد دوباره سینمای استرالیا در آن اتفاق
افتاد. کشوری که اولین فیلم بلند تاریخ سینما را ساخته،
و در اوایل
قرن، سینمای بسیار پیشرفته ای داشته، ولی بعدها مانند بسیاری کشورهای دیگر، در
رقابت و مبارزه با فیلم های آمریکایی عرصه را خالی کرده است.
امسال جدا از مرور بر آثار فیلم سازان استرالیا، که به فکر هر کسی می رسد، برنامه های استثنایی دیگری نیز به مناسیت صد سالگی سینما ترتیب داده بودند، از جمله قرن لومیر، که اختصاص داشت به مروری بر صد سال سینمای مستند فرانسه. شانزده ساعت فیلم کوتاه و بلند که توسط میشل سیمان، منتقد مهم و برجسته فرانسوی انتخاب، و با حضور خودش معرفی شد و به نمایش در آمد. مجموعه ای یک ساعته از فیلم های برادران لومیر، بین سال های 98-1865 آغازگر این بخش بود و بقیه برنامه شامل فیلم هایی بود از مارسل کارنه، کریس مارکر، آلن رنه، کلود للوش، آگنس واردا، هانری ژرژ کلوزو و هم چنین فیلم سازهای ناشناخته ای، (برای من)، مانند ماریو راسپولی، ژان اوستاش، ژاک دون، ساشا گیتری،و...
"حقیقت و تبلیغات"، فیلم سازان در جنگ، بخش دیگری از جشن صد سالگی بود که مجموعه فیلم های کوتاه مستند و تبلیغاتی مربوط به جنگ جهانی دوم را به نمایش گذاشت. فیلم هایی از انگلیس، فرانسه، آمریکا و استرالیا، (استرالیا به رغم دوری جغرافیایی از اروپا، موظف به فرستادن نیرو به جبهه ها شد و هم چنین ژاپنی ها به شمال استرالیا حمله هوایی و دریایی کردند). برخی از این فیلم ها ساخته فیلم سازان مشهوری بود هم چون جان هیوستن (Let There Be Light )، آلن رنه (شب و مه) جان فورد و گرگ تولند (هفتم دسامبر)...ولی بیش از همه، فیلم های همفری جنینگز انگلیسی، در این بخش به نمایش درآمد که موضوع فیلم هایش بیشتر به تاثیرهای جنگ در میان شهر نشینان انگلیسی مربوط می شد. فیلم های این بخش به چهاردسته آماده سازی، لشکرکشی، انهدام و پس از فاجعه تقسیم شده بود.
ظاهراً هنوز جنگ میان "حقیقت و تبلیغات" بین کشورها بر سر پیدایش سینما ادامه دارد. این بار دیوید رابینسون منتقد و مورخ سینمایی انگلیسی، با حمایت مالی کشورش، نمایشگاهی درباره اهمیت مخترعان انگلیسی در اختراع سینما، در سالن اصلی جشنواره برپا کرده بود. ورسیون انگلیسی ها ظاهراً تاکیدش بر این مسئله است که مخترعان انگلیسی در تکمیل دوربین فیلم برداری نقش مهم تری در مقایسه با برادران لومیر داشته اند، ولی فرانسوی ها اولین کسانی بوده اندکه تصاویر را با آپارات بر پرده انداخته اند. حال بستگی دارد که تا کید شما روی ساخت دوربین است یا آپارات، و همین تعیین می کند که چه کسی سینما را اختراع کرده است. بخش دیگر سینما هم بنام سیدنی در سینما، به نحوه تصویر کشیدن سیدنی در فیلم های داستانی و مستند می پردازد.
آخرین بخش مربوط
به صد سالگی سینما، به نمایش چهار فیلم مستند درباره سینمای کشورها
اختصاص داشت. سه ساعت و سه ربع،
سفر شخصی با مارتین اسکورسیزی در
سینمای آمریکا، که کار مشترکی است از
اسکورسیزی و
مایکل هنری ویلسون. دو ساعت و نیم اول
این فیلم از طریق تقسیم بندی موضوعی به سینمای آمریکا می پردازد. موضوع
هایی از قبیل سیستم استودیویی، قصه گویی، ژانرها، سانسور و تکنیک. تمام مثال
های این بخش ها از فیلم های استودیویی و جریان غالب این سینما است.
بعد به
فیلم های ارزان قیمت غیراستودیویی هم اشاره ای می شود. با تاکید فراوان بر
ساموئل فولر که مهم ترین فیلم ساز این گروه است. به هر فیلم ساز
حدود سه تا چهار دقیقه وقت داده بودند و این مسئله حتی شامل
جان کاساویتیس هم شده بود. در حالی که
اسکورسیزی سینمایش را دنباله
سینمای کاساویتیس می داند. تنها
کسانی که سهم شان در این فیلم بیش از سه چهار دقیقه است،
جان فورد و
استنلی کوبریک هستند.
استیون فریزر
انگلیسی نیز فیلمی 73 دقیقه ای راجع به سینمای کشورش، و
دانلد تیلور بلک هم فیلمی 51دقیقه ای درباره به تصویر کشیده شدن
ایرلندی ها در سینمای انگلیس ساخته بودند و دو مستند پنجاه دقیقه ای
دیگر هم راجع به سینمای کره (ژانگ سون
وو) و نیوزیلند (سام نیل
و جودی رایمر) به نمایش درآمد. همه
این مستندها (به استثنای ایرلندی ها)، ساخته مشترک موسسه فیلم بریتانیا،
کانال چهار انگلیس و یک شریک محلی از آن کشور بود و جزو یک سریال
تلویزیونی به نام سینمای کشورها است، که به مناسبت صد سالگی
سینما ساخته شده اند. جرج میلر
هم قرار بود فیلم مربوط به سینمای استرالیا را بسازد، که به اضافه سیزده
فیلم دیگر، هنوز حاضر نشده است (تولد سینما
25دسامبر
است شاید تا آن موقع حاضر شوند). نمی دانم سیزده فیلم دیگر راجع به چه کشورهایی
است ولی با توجه به روابط ایران
و انگلیس، مطمئنم که هیچ یک راجع به
سینمای ایران نیست و چقدر خوب بود که در خود سینمای ایران، مستندی
راجع به آن ساخته می شد.
با این که جزو سنت های هر ساله، بخش های سینمای کشورها و فیلم هایی با مضمون مشترک بودند، ولی به مناسبت صد سالگی، گسترش بیشتری پیدا کرده بود. از جمله مصائب ژاندارک (درایر) که برای افتتاح شب مخصوص سینمای فرانسه، با موسیقی زنده ارگ و یک گروه کر بیست نفره، به نمایش در آمد. هم چنین یک سانس مخصوص فیلم های کوتاه درباره موسیقی و سانسی دیگر راجع به رقص و شب مخصوص سینمای جنایی که با فیلم جدید استیون سادربرگ به نام Underneath افتتاح شد، که بازسازی فیلم Crisia Cross ساخته رابرت سیودماک بود و بخش دیگری راجع به خانواده مدرن در ژاپن.
* برنامه اصلی
حالا دیگر برویم به سراغ جشنواره 42ساله سیدنی، (تا این جا حرف ها بر سر جشن صد سالگی سینما بود). پیش از هر چیز بگویم که از 63 فیلم بلند داستانی، 29فیلم و از 27فیلم مستند، ده فیلم و از 37فیلم کوتاه داستانی، فقط پانزده فیلم را دیدم، (با در نظر گرفتن بخش مرور صد سالگی مجموعاً 259 فیلم در جشنواره به نمایش درآمد). البته این قضیه ربطی به کیفیت فیلم ها نداشت بلکه مشکلات شخصی و کاری، وقت و حوصله برایم باقی نگذاشته بود، ولی همین فیلم هایی که دیدم کیفیت شان از فیلم های کن بهتر بود.
به مناسبت
صدسالگی سینما هم که شده، این بار از فیلم های ایرانی شروع می کنیم.
خمره با دو نوشته بجا به نمایش درآمد: برنده "پلنگ طلایی لوکارنو" و
"صحرای مرکزی، سال1967".
در مفید بودن این اطلاعات شکی نیست، بخصوص که در خارج فکر می کنند که ایران همه
اش بیابان است، (البته این فکر را راجع به
استرالیا هم می کنند که اتفاقاً میزان خشکی و رطوبتش شبیه ایران است).
مشخص کردن زمان وقوع داستان نیز این توهم را برای خارجی ها پیش نمی آورد که ما
هنوز در ایران آب خوردن نداریم. من قبلاً خمره
را در ایران دیده بودم و متاسفانه علاقه زیادی به آن نداشتم، اما تماشای
آن با تماشاگران استرالیایی تجربه غریبی بود. چون مشاهده لذتی که آنان از فیلم
می بردند، حس کاملاً متفاوتی داشت. برای آن ها همین که فیلم سازی جرات کند و
بتواند فیلم بلندی درباره مشکل بند زدن یک خمره بسازد، جالب و تعجب آور بود. پس
از نمایش فیلم که با بعضی از دوستان و آشنایان صحبت می کردم، به تنها چیزی که
اشاره نکردند، مسئله فقر و بدبختی بود. برای آن ها فیلم های ایرانی بیشتر حالت
قصه های اسرار آمیز و عجیب،
(و درعین حال دم دست، نه به معنای بدش)، را
دارد و پر از جنبه های غیرمنتظره است.
ظاهراً کسی در این دور و زمانه زیاد
علاقه ای به تعابیر اجتماعی و واقع گرایانه فیلم ندارد.
خمره در رای گیری از تماشاگران صبح مقام هشتم را به دست آورد، ولی
در مرحله نهایی که با رای های تماشاگران شب ترکیب شد،
متاسفانه از فهرست خارج شد.

کات به
رودبار و زیر درختان زیتون، که
خیلی بیش تر از زندگی و دیگر هیچ
مورد توجه تماشاگران قرار گرفت. در مورد
زندگی... خیلی از آن ها که توانسته بودند شروع کندش را طاقت
بیاورند، آخر فیلم از پیدا نشدن بچه ها دمغ شده بودند. ولی در این فیلم به رغم
این که باز هم نیمه اول خیلی کند پیش می رود، قصه عشق و طنز موجود در فیلم و
بازی های خوب، آن را جذاب تر کرده است. ولی حتی طرفداران پر و پا قرص فیلم هم
که از زیبایی آن لذت برده بودند و نمای آخر هم حسابی تکان شان داده بود، صحبت
از تکرارهای زیاده ازحد می کردند.
این مساله برای من در دفعات اول و دوم که
آن را در تهران دیده بودم پیش نیامده بود، ولی بار سوم و چهارم در سیدنی
کمی اذیتم کرد. اشاره به این نکته هم ضروری است که اصولاً تماشاگر خارجی به
سختی سمبل ها و نشانه ها و تعابیر پیچیده و چند لایه ی بعضی از فیلم های شرقی
را درک می کند، زیرا اصلاً دنبال سمبل و تعابیر مختلف گشتن، جزو فرهنگش نیست و
هیچ گونه تمرینی در این مورد ندارد. خیلی ها ممکن است آن نکته های ریز را با
قلبشان حس کنند، ولی از بیان و تحلیل روشنفکرانه آن عاجزند. (البته این مسئله
در مورد فرهنگ انگلوساکسون بیش تر صدق می کند تا فرهنگ کشورهایی مثل
فرانسه یا آلمان و کشورهای اسکاندیناوی).
کاش می شد از مشکلات صحبت نکرد. زیرنویس زیر درختان زیتون چاپ بدی داشت و در خیلی جاها بخشی از جمله هاخاموش و روشن می شدند. دیالوگ ها با زیرنویس هم زمان نبود و ترجمه بد و اشتباه، معانی فیلم را بهم زده بود. (مثلاً در جایی که بین طاهره و کشاورز بحث سر گفتن کلمه "آقا" در می گیرد، "حسین آقا" در انگلیسی هم "حسین آقا" ترجمه شده بود، نه "مستر حسین"). ولی در عوض خمره دارای بهترین زیر نویسی بود که در فیلم های ایرانی دیده ام، زیرنویسی با استاندارد جهانی.

در جشنواره
امسال از میان فیلمسازانی که از قبل می شناختم مشتاقانه منتظر جدیدترین فیلم آکی
کاریسماکی،
هال هارتلی و
مایکل هانکه بودم. پل برنس،
مدیر جشنواره، امسال در یادداشت کوتاهی
که در صفحات اول کاتالوگ می نویسد،
مقایسه جالبی کرده بود بین دو فیلمی که هر دو، قسمت سوم یک تریلوژی محسوب می
شدند. "در انتخاب فیلم های جشنواره، سعی شده جدا از برپایی جشنی برای سینما در
قرن بیستم، به نقش های متفاوتی که سینما در حال حاضر بازی می کند نیز، پرداخته
شود. این نقش های متفاوت کاملاً در دو فیلم فوق العاده قوی
جشنواره امسال، منعکس بود. یکی 71قسمت
از گاه شماری بخت و اقبال ساخته
مایکل هانکه اتریشی، که در حمام خون به
پایان می رسد و نقش سینما، (بخصوص سینمای آمریکا)، را به
زیر سوال می کشد و قصد محکوم کردن آن را دارد. و دیگری
زیر درختان زیتون، که ما را متوجه این
نکته می کند که چطور دوربین سینما هنوز قدرت خلق شعری ناب را دارد."

فیلم مایکل هانکه پس از قاره هفتم (1988) و ویدئوی بنی، (1992) قسمت سوم یک تریلوژی به حساب می آید و مضمون اصلیش: تنهایی و عدم حضور عشق، و در نتیجه پیدایش خشونت میان انسان های معاصر است.
این فیلم همان طور که از نامش پیداست، متشکل از 71نما است (که خیلی هایشان پلان/ سکانس هستند)، و به حدود 15 شخصیت می پردازد. اول فیلم نوشته ای
می آید که در
سال
1992جوانی
بی این که قصد داشته باشد پولی سرقت کند، سه نفر را در بانک به گلوله می بندد و
بعد به ماشینش برمی گردد و خودش را پشت فرمان می کشد.
بعد فیلم آغاز می شود
و ما انسان های تنهایی را می بینیم که مشغول زندگی کسل کننده و تکراری هر
روزشان هستند. حضور آدم ها در کنار هم بیش تر حضور فیزیکی است، ولی حرفی رد و
بدل نمی شود و خیلی های شان فقط جلوی تلویزیون نشسته اند. در اواخر فیلم می
بینیم که همه این آدم ها عازم بانک هستند. در بانک صف های متعددی وجود دارد. یک
جوان نوزده ساله که
نمی خواهد در صف انتظار بکشد، به جلوی پیشخوان می آید
و می گوید کاری کوچک و سریع دارد. کارمند بانک می گوید که او هم باید ته صف
بایستد. جوان به سراغ ماشینش می رود و تفنگی را برمی دارد و همه را به گلوله می
بندد و ما نمی فهمیم که کدام یک از آن پانزده شخصیت ها که دیدیم و شناختیم، جزو
کشته شدگان بوده اند. می بینید که فیلم ایده فوق العاده مدرنی دارد. کارگردان
کنجکاوی مارا در مورد کشته شدگان سیراب نمی کند، چون در این صورت بعد انسانی و
فلسفی آن لوث می شد. او به جای این که فقط به زندگی آن سه نفر بپردازد و از آن
طریق مارا به آن ها علاقمند کند، با به تصویر کشیدن حال و هوای زندگی انسان های
متعدد در فیلم، کل انسانیت را نشانه
می گیرد و در آخر انسانیت است
که کشته می شود نه آن سه نفر.
آکی کاریسماکی در تاتیانا، مواظب روسری ات باش، بیش ترین تاثیری که از جیم جارموش گرفته، لحظه هایی است که شخصیت های فیلم روبروی هم در یک کادر می نشینند، ولی هیچ ارتباط کلامی و انسانی بین شان برقرار نیست. فقط سکوت، و بدتر از آن بلاتکلیفی. شخصیت ها در یک جا با هم هستند ولی به شدت از این که مجبورند پهلوی هم باشند، احساس فشار می کنند. وقتی تنها هستند برای لحظاتی خوشند، ولی از طرفی احتیاج به حضور انسانی دیگر، آن ها را از نو به سوی هم می کشاند. مثل این است که بخواهیم دو قطب هم نام آهن ربا را به هم نزدیک کنیم. جارموش در فیلم های اولیه اش استاد مطلق این جور فضا سازی ها بود، ولی در کارهای اخیرش، (خصوصاً مرد مرده)، دیگر توفیق سابق را ندارد.

کاریسماکی
در بیش تر فیلم هایش لحظه های خیلی خوب و موفقی دارد، ولی گاهی به یک کلیت یک
دست نمی رسد. اما این بار در تاتیانا...
موفق شده که یکی از زیباترین و بهترین فیلم هایش را بسازد. توصیف داستان فیلم
به سختی از دو خط تجاوز می کند. والتوی خیاط و معتاد به نوشیدن قهوه، با
رانیوی مکانیک و معتاد به نوشیدن مشروب، شبی دیگر از زندگی شان را در سکوت،
مملو از تنهایی در کافه ای خلوت می گذرانند. تاتیانا و کلادیای
روسی، آن ها را به رودربایستی می اندازند که آن ها را به بندری در حومه شهر
برسانند.
کارگردانی که بتواند چهار شخصیت اصلی فیلمش را که به سختی
با هم حرف
می زنند، در یک ماشین حبس کند و از طریق خلق لحظه هایی عجیب و لطیف، در سکوت ما
را به آن ها علاقمند کند، باید کارگردان جالبی باشد. او متخصص خلق لحظه هایی
است که شاید بشود آن ها را "لحظه های حذف شده زندگی" نامید. لحظه هایی که داریم
تصمیم می گیریم، یا سعی می کنیم حرف خاصی بزنیم یا کار جالبی انجام دهیم، ولی
از پس آن بر نمی آییم یا جرات انجامش را پیدا نمی کنیم.
کاریسماکی
بی آن که هیچ گونه اطلاعاتی از گذشته شخصیت ها بدهد و بدون هیچ گونه کوششی در
توصیف علل روانی رفتارشان، موفق می شود شناخت عمیقی از آن ها برای مان ایجاد
کند. فیلم های او مثل قصه های پریان است که جنبه های فانتزی و ایده آلیستی اش،
برعکس شده است.
دلمشغولی های کاریسماکی و هال هارتلی شبیه هم است، ولی نوع فیلمسازی شان کاملاً متفاوت است. شخصیت های فیلم های کاریسماکی دنبال دلایلی برای زندگی می گردند و دچار بحران فلسفی هستند. مثل ماهی هایی هستند که خودشان را در اقیانوس بی معنی زندگی رها کرده اند، تا ببینند چه می شود.
ولی شخصیت های هال هارتلی از طریق دیالوگ های فراوان و حرافی، (نه به معنای بدش)، هنوز سعی می کنند کنترل امور را در زندگی بدست آورند. مثل ماهی قزل آلایی که به رغم نداشتن امید به پیروزی، هنوز برخلاف جهت آب، بسوی هدفی نیمه معلوم، (به قصد یکی شدن با دیگری)، در رودخانه زندگی شنا می کند.
آماتور
فیلم جدید هارتلی، از لحاظ داستانی
کم تر از هر فیلم دیگرش هال هارتلی وار است.
مارتین داناوان در اول فیلم در کوچه ای
خلوت، بی هوش روی زمین دراز کشیده است. ایزابل
هوپر، که راهبه ای است که پس از
پانزده سال، جواب سوال هایش را در صومعه پیدا نکرده و برای مجله های مبتذل،
مقاله های جنسی فانتزی می نویسد، او را پیدا می کند. وقتی مارتین به هوش
می آید، متوجه می شویم که او گذشته اش را به یاد نمی آورد. تا این که ذره ذره
از طریق دو گنگستری که به دنبال او می گردند، می فهمیم که مارتین در
ساختن فیلم های پورنوگرافیک دست داشته و حتی از همسر خودش برای بازی در آن ها
استفاده
می کرده است. و حالا پس از دعوایی شدید با همسرش، از پنجره به
بیرون پرتاب شده و در نتیجه مغزش تکان خورده و حالا آدم خوب و نیکوسرشتی شده که
نمی داند چه غلط هایی در زندگیش کرده و چگونه
می تواند آن ها را جبران کند.
موضوع پورنوگرافی، جنسیت و تضادها و شباهت هایش با عشق و گیجی و بلاتکلیفی شخصیت های فیلم نسبت به این موضوع ها، داستان این فیلم را شبیه کارهای آتوم اگویان کرده است. فضای کمدی گنگستری فیلم هم آن را قصه دارتر از کارهای دیگر هارتلی کرده است. منتها درست در جایی که ما انتظار داریم شخصیت های فیلم واکنشی را نشان دهند که در فیلمی متعلق به آن ژانر خاص معمولاً بروز می دهند، هارتلی با هجو کردن و دست انداختن ژانرها، (بخصوص ژانر گانگستری)، فضای همیشه غیرقابل پیش بینی فیلم هایش را ادامه می دهد.
امسال
جشنواره سیدنی لطف کشف دو کارگردان ناشناخته را داشت. اولی
پاتریشیا
مازوی، کارگردان
35
ساله زن فرانسوی، با اولین فیلم بلندش تراولتا
و من (برنده دوربین طلایی کن 94). موضوع فیلم مربوط به
رمانتیک بازی ساده و بچه گانه در دنیای تین ایجرهاست، ولی اجرایی استثنایی، آن
را از نمونه های مشابهش جدا می کند. دو پسر جوان با اتوبوس از مدرسه بر می
گردند. یکی شان که موهای صاف و قیافه ای دوست داشتنی دارد، با دوستش شرط می
بندد که می تواند با هر دختری که او انتخاب کند آشنا شود. دختری که انتخاب می
شود با پدر و مادرش کلی مشکل دارد. بت دختر، جان تراولتا
در فیلم تب شنبه شب است، ولی پسر
کتاب های نیچه و هایدگر می خواند. روزی که قرار دارند برای بار
دوم هم دیگر را ببینند، پدر و مادر دختر مجبور می شوند ناگهانی به شهر دیگری
بروند و دختر باید یک روز کامل، مغازه شیرینی فروشی شان را بگرداند. او
گیج و عصبی، مغازه شیرینی فروشی را به آتش می کشد تا بتواند خودش را سریع به
پارتی بزرگی در یک پیست اسکی روی یخ برساند. رویای شنبه شب و رقص تراولتا
تبدیل به کابوس بلاتکلیفی روابط انسانی بین تین ایجرها می شود. جایی که تماشاگر
احساس می کند که این رابطه می تواند بیش تر از یک شرط بندی بچه گانه باشد. پسر
که متوجه رفتار غیرانسانی اش شده، در مقابل صداقت و صفای دختر، خود را به بالای
بلندی استادیوم می رساند و با کله روی یخ فرود می آید. حرکت عجیب غریب دوربین
که در حال زوم کردن روی ریل حرکت می کند، حال و هوای درونی شخصیت ها را نمایش
می دهد، که انگار در زندگی شان گیرکرده اند و قصد دارند هر طور که شده موانع را
بردارند و به جلو حرکت کنند، (فیلم تا حد زیادی انسان را یاد
عشاق پون نف می اندازد) و پایانش همه را میخکوب می کند.
حتی از این
استثنایی تر،Chungking
Express
،
ساخته
وانگ کاروای، از هنگ کنگ بود که
در شب مخصوص سینمای چین به نمایش در آمد. داستان فیلم، (که در دو اپیزود
جدا ساخته شده)، به رابطه میان دو پلیس
و دو زن می پردازد. در اپیزود اول
یک پلیس مخفی را می بینیم که کارش مربوط به مواد مخدر است. از طرف دیگر یک زن
مو طلایی با عینک تیره، مقادیر زیادی هرویین را در بدن و اموال یک خانواده هندی
جاسازی می کند که از طریق فرودگاه آن ها را خارج کند. به کمک گفته های پلیس روی
تصاویر، متوجه می شویم که او ظاهراً با همسرش قرار گذاشته که تا آخر ماه مه، به
طور آزمایشی از هم جدا شوند، (اسم زنش هم مه
است و متولد
31ماه
مه است). اگردر طی این مدت نتوانستند دوری هم را تحمل کنند، به سوی هم
بازگردند. پلیس هر روز ناهار را در یک مغازه ساندویچی می خورد و گاهی با صاحب
مغازه درد و دل می کند
و روزشماری می کند که ماه مه تمام شود. ساعت
های زیادی را به پرسه زنی می گذراند و به سوپر مارکت های مختلف سر می کشد و
هرچه کمپوت آناناس، (میوه مورد علاقه همسرش)، می بیند که تاریخ مصرفش
31ماه
مه است، می خرد که در روز آشتی کنان و روز تولد همسرش به او هدیه بدهد.
از آن طرف
خانواده هندی، دختر گنگستر را در فرودگاه قال می گذارند و او وحشت زده همه شهر
را زیر پا می گذارد، ( بهانه خوبی برای گشتن دوربین در شهر). 31مه،
پلیس تلفنی با زنش تماس می گیرد
و متوجه می شود که او آدرسش را عوض کرده.
حال او می ماند و شبی طولانی و
3030
کمپوت آناناس،
که سعی می کند همه را بخورد و با دل درد به یک کافه می رود و
سعی می کند با زنی آشنا شود،
(که زن همان گنگستر است) و با سماجت خود
را به او تحمیل می کند.
در اپیزود دوم یک پلیس با (یونیفرم) که وظیفه نگهبانی از یک منطقه شلوغ شهر را دارد، برای خوردن غذا یا قهوه به همان ساندویچی قبلی سر می زند که به تازگی دختری در آن مشغول کار شده. این پلیس هم به تازگی از زنش جدا شده ولی برعکس مورد قبلی، هیچ امیدی به بازگشت او ندارد و هم چنین حال و حوصله ایجاد رابطه جدیدی با کس دیگر را هم ندارد. او یا سر کار است یا در خانه و از فرط تنهایی با اشیاء خانه، بصورت رمانتیکی حرف می زند و از خاطرات مشترکی که این اشیاء با او و همسرش داشته اند، می گوید.

دختر که در
ساندویچی مثل یک همسر دلسوز به پلیس می رسد، کم کم به او علاقمند می شود تا این
که به طریقی کلید خانه او را پیدا می کند و در غیاب او به خانه اش می رود و با
تر و تمیز کردن خانه و ارتباط
با اشیاء، در آن جا حضور پیدا می کند. ولی
پلیس در دنیای غم انگیزش غرق است و حتی تفاوت های اساسی چیدمان اشیاء خانه را
نمی بیند. تا این که بالاخره ماجرا رو می شود و ما می فهمیم که این زن همان
مه داستان اول است.
به خاطر ندارم
که در هیچ فیلم دیگری، (بخصوص فیلم بلند)، با اشیاء این گونه زنده و با زیبایی
و احترام برخورد شده باشد. در حقیقت این فیلم با فیلم برداری زیبا و آبستره،
تدوین مدرن و جامپ کات، بازی های خوب و زیرپوستی، گفتگوهای موجز، یک طنز سیاه و
استثنایی و بیش تر از هر چیز قدردانی و اظهار عشق به حضور اشیاء در زندگی ماست.
اشیایی که خیلی وقت ها با علاقه ای فراوان و با صرف پولی سخت بدست آمده می
خریم، ولی خیلی زود زندگی ای را که از طریق توجه و علاقه ما در آن ها
دمیده شده،
با حرص بیش تر برای خریدن اشیاء جدیدتر و یا صرفاً عادت، از بین
می بریم.
Fresh Bait
از
برتران تاوارنیه فرانسوی، برنده خرس
طلایی جشنواره برلین، درباره دختری است که با مردان پول دار آشنا می
شود و به خانه شان می رود. بعد طبق نقشه قبلی، دو دوستش را که پسران جوانی
هستند به داخل خانه می آورد و آن ها با خشونت پول های صاحب خانه را می گیرند و
او را می کشند.
آن ها پس از کشتن سه نفر، در حالی که قصد دارند به آمریکا
بروند، دست گیر می شوند. فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده و انتقادش به
خشونت در فیلم های آمریکایی و فرهنگ تین ایجری با معیارهای غلط انسانی است.
تاوارنیه سعی کرده با حرکت دوربین های
فراوان، تدوین سریع، استفاده از موسیقی محبوب پاپ و راک و... هرجور شده تماشاگر
جوان و مخاطب اصلی فیلمش را پیدا کند. نمی دانم فیلم در بازار موفق بوده یا نه،
ولی مثل موردهای مشابه، فیلم مجبور است برای جلب تماشاگر، روی همان خشونت هایی
که در فیلم مورد انتقاد و تقبیح قرار گرفته، سرمایه گذاری کند. وقتی که فیلم
نامه ضعیف است، هر چه هم که کارگردان حسن نیت داشته باشد، باز هم فیلم اثری
سطحی و شعاری خواهد بود.
از آن بدتر فیلم
خورشید فریبنده از
نیکیتا میخالکوف روسی بود، که برنده
هیئت داوران کن
94
و اسکار خارجی
95شده
است. میخالکوف نقش یک افسر رژیم استالین را بازی می کند که بسیار
مورد علاقه حکومت است، ولی نمی دانم به چه دلیل، (در وسط فیلم خوابم برد)،
استالین می خواهد از دستش خلاص شود. در این فیلم همسر و دختر هفت هشت ساله
میخالکوف هم نقش بازی می کنند که البته کار بدی نیست، ولی فیلم از همان
ابتدا به شکل چیده شده و تصنعی، قصد دارد تصویر لطیف و بامزه ای از زندگی
خانواده ی میخالکوف نشان دهد، (حال قصه ایجاب می کند یا نه، مشکل ماست).
همه باید یک جوری شیفته دختر کوچک او شوند، چون وقتی زندگی کاریکاتوری آن ها
بهم می ریزد و میخالکوف را در ماشین می برند و به شدت کتکش می زنند، ما
باید اشک بریزیم.
آخر هم از پنجره ماشین، پرچم سرخ و عظیم شوروی را
می بینیم که توسط یک جرثقیل در وسط دشت در هوا آویزان است و عکس استالین
در وسط آن به ما و شخصیت فیلم، لبخند می زند. این جا قرار است اوج بیان تصویری
و سورئالیستی فیلم باشد که بشدت آبکی، رو و متظاهرانه است. فیلم محبوب ترین
فیلم تماشاگران جشنواره شد.
اما در مورد محبوب ترین فیلم مستند، با تماشاگران دیگر هم عقیده بودم. آتلانتیک از سوئد، فیلمی جاده ای بود که تمام ماجرایش در کشتی می گذشت. تمام فیلم در حین سفرهای مختلف دریایی فیلم برداری شده و از طریق گفتاری مالیخولیایی و شاعرانه، (با صدای ماکس فون سیدو)، فیلم برداری غیرواقع گرا و مملو از رنگ های طلایی و ضد نور و تدوین آرام و هیپنوتیک، بیش تر از این که مستند باشد، اثری شخصی و تجربی است. مضمون اصلی دریاست و انسان هایی که به کمک آن زندگی می کنند و در خشکی های کوچکی بنام جزیره سکنی دارند. در تیتراژ فیلم نام سه نفر بعنوان کارگردان ذکر شده بود، که جز کریستیان پتری که کم و بیش سرشناس است، دو نفر دیگر را نمی شناختم. بعد در کاتالوگ دیدم که یان روند فیلم بردار و تدوین گر است و ماگنوس انکویست، متخصص علوم دریایی. خود پتری فیلم نامه و گفتار متن را نوشته و صدابرداری را هم خودش انجام داده، منتها اسم هر سه بعنوان کارگردان ذکر شده.
فیلم
فاوست از
یان اشوانماکر اهل چک، برداشتی
است مدرن و امروزی از اثر مشهور گوته،
97
دقیقه ترکیب نمایش عروسکی، انیمیشن خمیری و سینمای زنده. درباره مقایسه ی
این فیلم با اصل اثر حرفی نمی توانم بزنم، چون اگر هم فاوست را خوانده
باشم مربوط به دوران جوانیم بوده، (که یا اصلاً نفهمیدم یا هیچی یادم نیست)،
ولی در استادی یان اشوانماکر که از
سال
1964
تا به حال انیمیشن های سورئال
می سازد شکی نیست.

این سورئالیسم، کم و بیش در فیلم دیگری از کانادا هم هست. موزه کوچک ولاسکوئز ساخته برنارد هبرت، شخصیت های تابلوهای ولاسکوئز بیرون می آیند و به رقص می پردازند. منتها رقصی که از فرط انرژی، ظرافت و مدرنیسم، نمونه اش را کم تر دیده ایم.
Hell Bento،
مستندی استرالیایی است راجع به هنر تجربی ژاپنی، که در غرب به آن
"هنر زیرزمینی" هم می گویند، که نه فقط
به جنبه های هنری آن، بلکه به جنبه
های جامعه شناسانه و روان شناسانه پدیده های عجیب و غریب ژاپنی می پردازد.
ازجمله گروه های موسیقی، نمایشی، سیاسی، مخالف رژیم و حتی یاکوژا
(مافیای ژاپن).
* بخش های جنبی
هرسال یک جلسه
سخنرانی و گفتگو در سالن اصلی برقرار
می شود که یادواره یان
مک فرسون، (یکی از بنیان گذاران جشنواره)، نام دارد. امسال خانم لیز
جاکا محقق، تاریخ نگار و نویسنده سینمایی و استاد دانشگاه، راجع به فرهنگ
سمعی و بصری در قرن آینده سخنرانی کرد. در جلسات گفتگویی که در سالن دوم برگزار
شد، به موضوع هایی مانند حماسه استرالیایی چارلز شاول، (فیلم ساز قدیمی
استرالیایی)، آینده سینما پس از صد سالگی، نقد فیلم
گذشته، حال و آینده، دهه هفتاد تولد دوباره سینمای استرالیا، و
محدودیتهای نمایش فیلمهای آسیایی در استرالیا پرداخته شد.
برنامه "فریم به فریم" (تماشای یک فیلم سینمایی روی دیسک لیزری با فیلم بردارش و گفتگو درباره آن)، امسال قراربود با نمایش بوچ کسیدی و ساندنس کید و با حضور کنراد هال برگزار شود، ولی در آخرین لحظه ها او به خاطر ناراحتی جسمی نتوانست بیاید. در عوض مردان سفید نمی توانند بپرند که توسط راسل بوید فیلمبرداری شده بود، به نمایش درآمد.
البته امسال
ایده "فریم به فریم" به حیطه فیلم و فیلم نامه نیز گسترش پیدا کرد.
جرج
میلر، سازنده فیلم
روغن لورنزو، با همکار فیلم نامه
نویسش، نیک رانرایت، مراحل نگارش و
ساخت فیلم را بررسی کردند.
( ناگفته نماند که فیلم نامه آن ها کاندیدای
اسکار هم شده بود).
امسال دومین دوره قدر دانی از یک شخصیت سینمایی، به آندرو ساریس، منتقد و نویسنده مشهور سینمایی، اختصاص داشت. (سال گذشته این شخصیت کن راسل بود).
بدترین فیلم
جشنواره، مهاجر ساخته
یوسف شاهین مصری بود. که
قرار بود برداشت مدرنی از قصه یوسف و زلیخا باشد. تقریباً در تمام طول
نمایش فیلم، وسط آن همه لحظه های جدی، تماشاگران از فرط کلیشه ای بودن، بازی
های بد و دیالوگ های آن چنانی، خنده شان می گرفت. در این
9سالی
که این جا هستم، نمایشی شبیه این ندیده بودم، (اصولاً تماشاگران غربی خیلی با
ملاحظه اند). پس از نمایش فیلم،
یکی از دوستان را دیدم که می گفت خیلی از
فیلم خو شش آمده. گفتم: از چی اش؟ گفت: طرف خیلی بامزه فیلم سازی کلاسیک را دست
انداخته بود! این دوست ما خیال کرده که یوسف
شاهین قرار بوده ما را بخنداند.