الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم:
می تونم ادعا کنم
که تا به حال اولین و آخرین کسی بودم که در مورد کن در مطبوعات ایران
نوشتم،
و از آن دل خوشی نداشتم.
البته این باز هم دلیل نشد که آخرین فیلم ام -نگاه- را برای آن ها نفرستم، به هر حال اهمیت کن را در واقعیت نمی شود انکار کرد، ولی هر کدام از ما به هر حال به حقیقت های کوچک زندگیمان هم احتیاج داریم...
اگر باز هم می خواهید درباره غرهای من از کن بشنوید، می توانید به (بین کن و اسکار) رجوع بفرمایید...
جان فورد - برادران لومیر - ژان لوک گدار - سام نیل - استیون فریزر - ناگیسا اوشیما - مارتین اسکورسیزی - جرج میلر - سلام سینما - نگاه اولیس (آنجلو پولوس) - زیرزمین (کاستاریتزا) - داستان لیسبون (وندرس) - آنتونیونی – سیف الله صمدیان - محمود کلاری - بادکنک سفید - آتوم اگویان - هال هارتلی - آکی کاریسماکی - جیم جارموش
ماهنامه
فیلم-
شماره
176
1374-1995
در حاشیه جشنواره
کن
رویاها و کابوس
های من
جشنواره کن
واقعه ای است که نه می شود آن را جدی نگرفت و نه این که دربست پذیرفت.جشنوارهای
که صدها خبرنگار از سراسر دنیا آن را پوشش می دهند و با در نظر گرفتن بخش های
جنبی، حدود هزار فیلم بلند را به نمایش می گذارد. همکارمان محمد حقیقت
14سال است که به این جشنواره می رود و کوشش فراوانی نیز برای معرفی سینمای
ایران به خرج داده است و هرساله گزارش جشنواره را
می نویسد. منظور من از
نوشتن این سطور بیشتر انتقال احساسات متفاوت و متضادی است که در اولین سفرم به
کن تجربه کردم.
امسال جشنواره کن برایم دو بخش کاملاً مجزا داشت: اولی خود جشنواره بود که از خیلی جوانب برای من تازه وارد جالب و کنجکاوی برانگیز بود، (رویاها)، بخش دوم کابوس هایم بود، چون اشتباه بزرگم این بود که دلم را حسابی برای صد سالگی سینما صابون زده بودم و تیرم به سنگ خورد.
* صد و یک- صد سالگی سینما در کن فقط یک مرور بر آثار داشت: جان فورد. هیچ حرفی از مردگانی چون تارکوفسکی، فلینی، بونوئل، ولز، ازو، نیمه مردگانی چون برسون، برگمن، آنتونیونی و زندگانی چون گدار و آلن رنه در میان نبود و به رغم رشد ناسیونالیسم در فرانسه، لطفی شامل حال فیلمسازان فرانسوی نشد. شاید درباره هیچ فیلمسازی در تاریخ سینما به اندازه گدار مطلب نوشته نشده است. حتی بیش از چاپلین. سینما را برادران لومیر اختراع کردند، اما گدار آن را به زیر سوال برد و از نو اختراع کرد. چطور می شود صد سالگی سینما را بدون گدار جشن گرفت؟

* جشنواره خواص- بر خلاف انتظار جشنواره، (متاسفانه یا خوشبختانه)، درش به روی عموم باز نیست و فقط سه هزار خبرنگار و سه هزار دست اندرکار سینما با کارت های مخصوص به این طرف و آن طرف سرک می کشیدند و دوازده روز سرشار از عشق (و خستگی) را سپری می کردند. ما در دنیای طبقاتی زندگی می کنیم و طبعاً جشنواره هم از این قاعده مستثنا نیست. حالا می توانید حدس بزنید که کدام گروه میان تماشاگران این جشنواره بالاترین حد ارجحیت را دارند.کارگردان ها؟ تهیه کنندگان؟ یا ستاره های مشهوری که مردم عادی برای دیدن شان ساعات طولانی بیرون سینما به انتظار می ایستند؟ هیچ کدام! خبرنگاران. بله، مثل این که این دفعه نوبت ماست! مخملباف می گفت: "دفعه بعد باید کارت خبرنگاری بگیرم!" چون کارگردان هایی که فیلم
دارند فقط می
توانند به تماشای فیلم های بخش خودشان بروند
و برای دیدن فیلم های بخش دیگر،
باید کلی کاغذ بازی کنند. آدم این جا متوجه می شود که با یک کل به نام
کن
روبرو
نیست، بلکه کلی حالت ملوک الطوایفی دارد. مثلاً بخش دوهفته کارگردان ها
بخشی کاملاً جداست و توسط اشخاص دیگری برگزار می شود
و رقابت زیادی، (حتی
تا مرز
دشمنی)، با بخش های دیگر جشنواره دارد. آن ها معتقدند که بخش رسمی،
(بخصوص مسابقه)، زیادی زرق وبرق دارد و فیلم های غیر هنری زیادی نمایش
میدهد.
* سینمای
کشورها-
به مناسبت جشن صد سالگی سینما، جدا از مرور آثار
جان
فورد، بخش کوچکی را هم به سینمای شش کشور اختصاص داده بودند که به
ترتیب بی اهمیتی از
این قرار هستند: سینمای کره ساخته
ژانگ سون وو،
سینمای نیوزیلند ساخته
سام نیل و
جودی رایمر، انگلیس از
استیون فریزر، ژاپن از
ناگیسا اوشیما، فرانسه ساخته
گدار و
آن مری ملویل، (اعتراضم در مورد نبودن
مرور آثار گدار بود، نه این که فیلمی از او نیست)،
و
سفری شخصی با مارتین اسکورسیزی در سینمای آمریکا
که جز آخری که
چهار
ساعت بود، بقیه همه یک ساعته بودند.
جرج میلر هم قصد داشت مستندی
درباره
سینمای استرالیا بسازد، که به موقع
حاضر نشد ولی غم انگیز است که در سالی که سینمای ایران یکی از بزرگ ترین
افتخاراتش را در کن کسب کرده، هنوز مستندی راجع به خودش ندارد.
* فرم و مضمون سینما- مضمون تکرار شونده فیلم های بخش مسابقه، مسائل جوانان و برخوردهای نژادی، جنگ در بوسنی و خود سینما بود. بیش تر فیلم های مربوط به جوانان، (حتی اگر جرئت کرده بودند و از لحاظ تجاری، ریسک سیاه و سفید بودن را به جان خریده بودند)، ساختاری ویدئو کلیپی داشتند: تدوین سریع، موسیقی و افکت رعب آور، حرکت دائمی و غیر قابل توجیه دوربین، کلوزآپ صورت با لنز واید و شخصیت های اغراق آمیز.
در ارتباط با سینما، جدا از سلام سینمای مخملباف، (که تنها فیلمی بود که رسماً به صد سالگی سینما تقدیم شده بود)، اد وود، نگاه اولیس، آگوستین (آن فونتین)، زیرزمین و داستان لیسبون نیز به سینما پرداخته بودند که به جرات می توانم بگویم که مخملباف مستقیم تر، زیباتر و بنیادی تر به سینما و ارتباط آن با انسان معاصر، (به خصوص در زمینه قدرت)، پرداخته بود.
* لحظه کوتاه خلوت- آسایش در کن غیر ممکن است. آدم دائماً با اطلاعات، بمباران می شود. فکر می کنم به هر خبرنگار، هرروز حدود یک کیلو کاغذ و کاتالوگ و عکس سهم برسد. بین هشت تا ده فیلم در روز، هجده تا بیست ساعت نمایش روزانه، کنفرانس های مطبوعاتی، تلویزیون های مداربسته و کامپیوترهایی که با لمس صفحه مونیتورشان، هر گونه اطلاعاتی را به معنای واقعی دراختیار می گذارند. همه این اطلاعات به اضافه مصرف مقدار زیادی قهوه و چای و آب میوه مجانی و سیگار در کلوب خبرنگاران، گاهی ذهن آدمی را به شدت تکان می دهد و گاهی هم در اثر شلوغی و اشباع، از کار می اندازد.

اسپانسرهای کن، نستله و یک کمپانی بستنی
* رودخانه خشک سینما!؟ - پوستر زیبایی از آنتونیونی در حال لبخند زدن، جزء معدود پوسترهایی بود که در هر گوشه شهر دیده می شد. در پس زمینه، عکسی از رودخانه گنگ، پشت سر آنتونیونی مونتاژ شده بود و عنوان بزرگش این بود: "مستندی راجع به آنتونیونی". تاریخ و محل نمایش فیلم را جویا شدم و فهمیدم در بخش بازار فیلم اتاقهای کوچکی هست برای نمایش ویدئو که حدود 20تا 25نفر گنجایش دارد. در روز نمایش با سیف الله صمدیان سردبیر مجله تصویر و محمود کلاری قرار گذاشتیم که بیرون اتاق نمایش هم دیگر را ببینیم.
ده دقیقه
زودتر رسیدم، هیچ کس آن جا نبود. مسئول اتاق مربوطه آمد جلو و سلام و علیکی کرد
و از من، مثل آدم هایی که نسل شان در حال انقراض است، سوال هایی عجیب و غریب
پرسید که کی هستی؟
و چه کار می کنی؟ گفتم: "چرا این سوال ها را می پرسی؟"
گفت: "خواستم ببینم اولین کسی که برای نمایش این فیلم آمده چه کسی است!" چند دقیقه یعد
صمدیان و کلاری هم رسیدند و
فکر می کنم یک ربع از وقت نمایش گذشت تا بالاخره بیست نفری شدیم. ارتباط رود
گنگ با آنتونیونی هم به اولین
سکانس فیلم مربوط می شد که مراسم قدردانی از او در بمبئی را نشان می
داد.
* روز
محاکمه-
قبلاً توضیح دادم که خبرنگاران در کن چه قدرتی دارند.تمام فیلمهای
بخش رسمی 24
ساعت قبل از نمایش برای عموم، در سالن های مخصوص برای خبرنگاران نمایش داده می
شوند، کسانی که معمولاً سخت شان است از فیلمی حضوری تعریف کنند. خیلی کم پیش می
آید که در پایان دست بزنند.
از حدود بیست فیلمی که تماشا کردم، فقط برای
بادکنک سفید،
سلام سینما،
نگاه اولیس و
زیرزمین ابراز احساسات کردند. یکی دو
فیلم را هو کردند وبرخوردشان با داستان لیسبون
هم ترکیبی از
هر دو بود.
* اعطای
جایزه-
نگاه اولیس و
زیرزمین هردو به جنگ بوسنی
پرداخته بودند.کارهای قبلی آنجلوپولوس
و کوستاریتزا، هم حکایت از
دلمشغولی های انسان گرایانه و حساسیت های اجتماعی/ سیاسی آن ها دارد. شاید بشود
آن ها را به قول معروف "فیلمساز متعهد" نامید و نگرانی آن
ها را از مسائل زندگی انسان معاصر، مشکلات نژادی، مهاجرت، ناسیونالیسم و پرداختن به
انسان های تنهایی که توان عشق ورزیدن را
از دست داده اند، وجوه مشترک کارهای آن
ها به شمار آورد.
هر دویشان هم امید چندانی به وجود خوبی در انسان ندارند و نسبت به آینده، بدبین هستند. در کنفرانس مطبوعاتی، آنجلوپولوس برعکس فیلم های عبوسش، شوخ و خنده رو بود و کوستاریتزا برعکس شوخ طبعی فیلم هایش، (که البته از نوع سیاه است)، بشدت جدی و خسته و عصبی بود تا حدی که وقتی از او پرسیدند: " فکر می کنی فیلم بعدی ات چه باشد؟" گفت: "من در حال حاضر دچار بحران هستم و هیچ چیزی راجع به آینده نمی دانم." ضمناً تقارن جالبی که اتفاق افتاد این بود که هر دو مجبور شدند به یک سوال کلیشه ای پاسخ بدهند: "آیا فکر می کنید فیلم تان بتواند موقعیت جنگ را در بوسنی بهبود بخشد؟" و هردویشان گفتند: " آن قدر ایده آلیست نیستند که فکر کنند یک فیلم بتواند دنیا را عوض کند، ولی امیدوارند فیلم شان را تماشاگران زیادی ببینند" و اتفاقاً نگاه اولیس با بردن جایزه ویژه هیات داوران و زیرزمین با نخل طلا، این شانس را دارند که مورد توجه بیش تری قرار بگیرند. وقتی گوینده جایزه آنجلوپولوس را اعلام کرد، او مدت ها از روی صندلیش بلند نشد. بعد با بی میلی برخاست و آرام به طرف صحنه رفت. ما همراه با 1800نفر دیگر مراسم را از طریق تلویزیون مدار بسته در سالن جنبی تماشا می کردیم و دراین لحظه مردم بتدریج شروع کردند به پچ پچ. آنجلوپولوس پشت میکروفون رفت و پس از مکث دیگری گفت: "من چون انتظار گرفتن نخل طلا را داشتم. حرفی برای گفتن ندارم".(مثل این که دیگران انتظار چه چیزی را دارند؟). در این جا بود که مردم شروع کردند به هو کردن. او که البته سر و صدای این سالن را نمی شنید، به صورت خیلی غم انگیز و در عین حال مضحکی، مثل بچه ای که قهر کرده باشد، از صحنه پایین آمد. در این جا دیگر هو با خنده ترکیب شد و نمی دانم چرا من داشتم به جای او از خجالت می مردم. مدتی است عادت کرده ام که قهرمان های سینمایی ام را از دست بدهم ولی...کوستاریتزا هم پس از دریافت نخل طلا با صدایی کم و بیش احساساتی، خطاب به همه گفت: "اگر کسی از من بپرسد که دلیل اصلی ای که این فیلم را ساختم چه بود، باید بگویم به این علت که مورد عشق و علاقه شما قرار بگیرم. متشکرم، من هم شما را دوست دارم." آیا هنر است که آدم کسی را که او را دوست دارد، دوست بدارد؟ مثل این که اشکال از بنده است که دنبال قهرمان می گردم.

* یک نظر شخصی- وظیفه هر جشنواره سینمایی در دنیا این است که از طریق دادن جایزه به فیلمسازانی که محتوا و زبان فیلم هایشان متعارف و تجاری نیست، کمک کند که برای پخش فیلم هایشان شانس بیشتری پیدا کنند. محبوب شدن میان شش هزار تماشاگر کم و بیش دائمی در کن، آن قدرها غیر ممکن نیست. با نگاهی دقیق به فیلم های بخش رسمی از نظر محتوا و فرم، می توان حدس زد که برای موفقیت بیشتر چه باید کرد. ماجرا ی آنتونیونی را در سال 1959هو کردند، ولی جایزه ویژه هیات داوران را برد، اما در حال حاضر اگر فیلمی ده پانزده دقیقه کف زدن بدون انقطاع خبرنگاران و دست اندرکاران را کسب نکند، شانس کمی برای بردن جایزه، (بخصوص نخل طلا) دارد. پس این فیلمسازان هستند که وسوسه می شوند خود را هر چه بیش تر به معیارهای کن نزدیک کنند و نه برعکس.

تازه کسب جایزه در ابعاد جهانی همراه با امتیازهای غیر قابل انکارش، معایبی هم دارد. دنبال کردن فیلم های فیلمسازان مورد علاقه ام که هنوز مشغول کار هستند و هر کدام به نوعی سبک خاص خودشان را دارند، (کسانی چون آتوم اگویان، هال هارتلی، آکی کاریسماکی، جیم جارموش، آنجلوپولوس و ویم وندرس سابق)، به تازگی این نکته را به من فهمانده که حتی نو آورترین فیلمسازان هم پس از موفقیت های هنری یا تجاری، از جایی به بعد احتمالاً خودشان را تکرار می کنند. اگر سبک خاصی نداشته باشی که فیلمساز مهمی نیستی، اگر هم داشته باشی، ممکن است در دام خودت بیفتی. پس چه باید کرد؟ نمی دانم!
در صد سالگی سینما، زیبایی شناسی ویدئو و تلویزیون بیش تر از سال های گذشته حکم فرمایی می کند. به قول گدار، (و پیغام آشکار فیلم جدید وندرس)، سینما و تصاویر، دیگر نماینده واقعیت های انسانی نیستند، بلکه ساخته شده اند که با خود کالایی دیگر را بفروشند. فکر نمی کنم تعداد کارگردان های مطرح سینمای خاص و هنری جهان در صد سالگی سینما حتی به ده نفر برسد و یکی از آن ها محسن مخملباف است. شاید جواب "نمی دانم" را با دیدن نوبت عاشقی و سلام سینما( با هم در یک روز) گرفتم. باید مدام تجربه های متفاوت کرد.
