الان، (2010)، که به این یادداشت نگاه می کنم:
کشف راس مک ال وی برایم کشف بزرگی بود (و هست). قبل از آن هم فیلم های کوتاه یا کوشش هایی برای این که بشود زندگی شخصی فیلمساز را روی پرده منعکس کرد، ولی در عین حال فیلم خود مرکز بین و خود شیفته نشود، را دیده بودم ولی مک ال وی واقعا Home Viedo پچ پچ کن صمیمی را -که سادگی و روانی شعرهای سپهری را دارد- با یک کلیت و تصویر عظیم شاهنامه وار، درباره دغدغه های همیشگی زندگی ترکیب کرده، که خیلی استثنائی ست...
دیرتر که درگیر انتخاب فیلم برای یک "هفته فیلم مستند" شدم، سه فیلم او را نشان دادیم و از او برای آمدن به ایران هم دعوت شد، ولی متاسفانه به او ویزا ندادند و حسابی دمغش کردند. خصوصا که او در 18 19 سالگی برای رفتن به هند از ایران گذشته بود و برای بازگشت به ایران خیلی هیجان زده بود. (دو تا از فیلم هایش احتیاج به سانسور داشتند، که با اصرار بنده فارابی موافقت کرد که صحنه های سانسوری را سیاه کنند ولی دیالوگ را حذف نکنند. ولی صحنه ای در زمان نامشخص بود که به مدت حدود سی ثانیه همسر حامله او برای تست در بیمارستان دراز کشیده و بالا تنه اش برهنه بود. چون در آن صحنه دیالوگی نبود و سی ثانیه سکوت خیلی طولانی می شد، آن صحنه را حذف کردیم. تلفنی که با او صحبت می کردم از او عذرخواهی کردم و او برای دلداری تعریف کرد که وقتی تلویزیون بوستون قصد داشته زمان نامشخص را پخش کند -شهری که خودش در آن جا زندگی می کند و در دانشگاه هارواردش تدریس می کند- آن ها هم با آن صحنه مشکل داشتند و سانسورش کردند...
رضایت تولید شده، در سال 2008 در
جشنواره سینما حقیقت نمایش داده شد که طبیعتا
کلی باعث خوشحالی و تعجب بنده شد. خوشحالی که خب دلیلش پر واضح است ولی تعجب به
این علت بود که
می دانستم برای نمایش در ایران فیلم باید سانسور شود -سکانس
هایی که در ارتباط با ایران کنترا بود- ولی بعد که شنیدم یکی از کارگردان های
فیلم
پیتر وینتونیک هم در ایران است و حتی
Workshop
هم دارد، گفتم پس حتما سانسور نشده، ولی بعد که فیلم را دیدم، متاسفانه حدس
اولیه ام درست از آب درآمد.
جالب اینجاست که فیلم -و نظریات نوام چامسکی- درباره "سانسورهای غیر محسوس رسانه های غربی"، خود دچار سانسور محسوس شد... ولی به هر حال باز هم ممنونیم، چرا که فکر کنم نمایش سانسور شده اش باز بهتر از نمایش ندادن اش بود...
این است سرگرمی - حرفه:نئونازی - زمان نا مشخص (راس مک الوی) - پرتره یک پسربچه و یک سگ (رابین هسمن و جیمز لانگ لی) - من یک وعده ام )سوزان ریموند) - ویدئو در دهکده - هوپ دریمز - رنوار - روسلینی - آدریانو آپرا - لنی ریفنشتال - تیگررو (میکا کاریسماکی) - ساموئل فولر - جیم جارموش - آخرین بلشویک ها (کریس مارکر) - الکساندر مدودکین - آیزنشتین -پودوفکین - درک جارمن - مشق شب - کلوز آپ - زندگی و دیگر هیچ - فلز و مالیخولیا (هدی هانیگمن) - پوست کرگدن - لندن (پاتریک کیلر) - پل اسکافیلد - ناقوس هایی از اعماق (ورنر هرتسوگ) - تصویر نور (پیتر متلر) - خدای نیمه وقت (پل کوهن) - رضایت های تولید شده - نوام چامسکی – فان (رافال زیلینسکی) - پول (برسون) - جان کاساویتیس - زندگی دوگانه ورونیک - چه چیزی گیلبرت گریپ را اذیت می کند؟ (لاسه هالستروم) - سارا - عروسی موریل (پل جی هوکان) - بخشی از ما (کوین داولینگ – جف برتون) - لیدی برد لیدی برد (کن لوچ- (دانلد ریچی - کن راسل - نمایش کامل بالالایکا (آکی کاریسماکی)
ماهنامه
فیلم- شماره
167
1373-1994
گزارش چهل و یکمین جشنواره
سیدنی
نمایشگاه مستندهای
غیرمتعارف و تجربی
جشنواره فیلم سیدنی چهل و یکمین دوره اش را با تغییری چشمگیر در حال و هوای فیلم های انتخاب شده برگزار کرد. طرح روی جلد کاتالوگ جشنواره، خود حکایتی از تجربی شدن فیلم ها بود: عکسی انتزاعی که از ترکیب حرکت نور با رنگ های متفاوت بوجود آمده است. با دیدن طرح آرم جشنواره امسال امیدوار شدم که فیلم ها نیز به همان اندازه غیرمتعارف و تجربی باشند که خوشبختانه انتظارم برآورده شد.
امسال جشنواره از مرز چهل سالگی گذشت و شاید هم به همین دلیل تصمیم گرفته اند که حال و هوای جدیدی داشته باشد. یکی از این تغییرات جدید اضافه شدن دو سینمای دیگربه سینماهای نمایش دهنده بود، که تعداد کل سینماهای جشنواره را به چهار رسانده است.
فیلم های جشنواره غیرمسابقه ای سیدنی معمولا انتخابی از جشنواره های دیگر است، ولی با تاکید زیادی که پل برنس دبیر جشنواره روی فیلم های آسیایی دارد، هرسال تعداد زیادی فیلم از این قاره را نیز روی نوارویدیو تماشا می کند، بخصوص از چین و ویتنام که معمولا فیلم های سانسور شده و توقیف شده شان بیشتر از کشورهای دیگر آسیایی است. با رواج بیشتر ویدئو، هر سال تعداد نوارهای رسیده به دفتر جشنواره افزایش می یابد که به علت حجم کار مجبور شدند امسال برای اولین بارتعدادی از همکاران و آشنایان را نیز به طور موقتی دعوت کنند تا در انتخاب فیلم ها یاری شان کنند و من هم این شانس را داشتم که میان آن همکاران باشم و حدود پنجاه فیلم کوتاه و مستند را نیز قبل از برگزاری جشنواره تماشا کنم. این مساله باعث شد بیش از پیش فیلم های مستند، کوتاه و تجربی را جدی بگیرم و به این علت می خواهم گزارش جشنواره امسال را با فیلم های مستند آغاز کنم ( که در همه جای دنیا، بخصوص در ایران بنا به دلایل متفاوت، از جمله پخش تکراری فیلم های قدیمی از تلویزیون) جدی گرفته نمی شود، البته ناگفته نماند که جشنواره امسال هم در واقع با یک فیلم مستند آغاز شد: این است سرگرمی، قسمت سوم همان طور که از اسمش پیدا است پس از موفقیت قسمت اول (1974) و دوم (1976) ساخته شده است. کمپانی متروگلدین مایر در دهه های چهل و پنجاه میلادی با موزیکال های مشهور و پرخرجش سعی در شیرین کردن زندگی مردم آمریکا داشت، که با مسائل و مشکلات اقتصادی بعد از جنگ درگیر بودند. امسال این کمپانی که هفتاد سالگی اش را جشن می گیرد بهانه ی خوبی پیدا کرده تا قسمت سوم گزیده موزیکال هایش را نیز تقدیم تماشاگران گذشته پسندش کند. فیلم برای کسانی که در آن دوران زندگی کرده اند و یا به سینمای رویاساز هالیوود علاقه دارند، جالب خواهد بود.
با گذشت زمان در دنیای غرب فیلم های مستند شکل پیچیده تر و متنوعی را به خود گرفته اند. بنا به تاثیر و اهمیت تلویزیون در زمینه ساخت و نمایش فیلم های مستند (معمولا یک ساعته)، به تدریج در سینمای مستند از نظر شکل و محتوا تغییرات فراوانی رخ داده است. فیلم سازان مستند برای جداکردن خود از تلویزیون سعی می کنند شکل هایی جدید پیدا کنند و هم چنین ارزان بودن ویدئو (به خصوص در مرحله فیلم برداری)، امکان ضبط مواد اولیه بیشتری را می دهد که می توان در مرحله تدوین، با آن ها بازی و تجربه های جدیدی کرد.
شاید بشود فیلم های مستند امسال را این گونه تقسیم بندی کرد:
فیلم های مستند واقع گرا:
از فیلم های نمایش داده شده امسال که در این رده قرار می گیرند، می توان به
حرفه:
نئونازی
از
آلمان اشاره کرد.فیلم در آغاز ما را به کانادا می برد تا با
ارنست ژوندل آلمانی که جزو اولین
رهبرهای نئونازی بود و در کشور زادگاهش ممنوع الورود استز آشنا شویم. نماینده
او در آن جا یک جوان 27 ساله ی دو متری است به نام
اوالد
آلتانز
که به چهار پنج زبان زنده دنیا صحبت می کند و در مورد رهبری نهضت جاه طلبی های
زیادی دارد. در یک صحنه ی طولانی بدون قطع،
آلتانز را می بینیم که برای ملاقات رهبرش
ژوندل به کانادا آمده و آن ها
در جلوی دوربین نامه هایی را که از اقصی نقاط دنیا برایشان فرستاده شده باز می
کنند. در خیلی از نامه ها چک هایی برای کمک به حزب فرستاده اند. بعد زندگی
آلتانز را
در آلمان دنبال می
کنیم و با پدر و مادرش آشنا می شویم که به شدت نگران موضع
گیری و
فعالیت های سیاسی فرزندشان هستند. مادرش می گوید که او از بچگی دوست داشت با
رفتار بدش جلب توجه کند. بعد همراه او به آشویتس می رویم و در آن جا
متوجه می شویم که چطور انسان قادر است به طرز غریبی واقعیت ها را تعبیر شخصی
کند. آلتانز به رغم مشاهده کوره های
آدم سوزی، کشته شدن پنج میلیون انسان را در
آن ها
انکار می کند. در سال های اخیر، فاشیسم و نژادپرستی در اروپا و دیگرنقاط دنیا
رواج دوباره ای پیدا کرده و تلویزیون بارها به این موضوع پرداخته است، اما
تفاوت این فیلم با دیگر فیلم های مشابه این است که در این جا بدون استفاده از
گفتار متن شخص سوم (دانای کل)، فیلمساز
(ویفرید
بونیگل) فقط روی زندگی و خصوصیات یکی از رهبران نازی متمرکز می شود
و سعی می کند جدا از
مسائل عقیدتی، بین تمایلات آلتانز برای رهبری نئونازی ها، و کوشش او
برای پیدا کردن کار در شرایط بیکاری اروپا، رابطه ای ظریف و پنهانی
بیابد.
فیلم چون مستقیما نئونازیسم را محکوم نمی کند، نمایش آن در بعضی از ایالت های آلمان ممنوع شده است ولی جهت گیری فیلمساز از طریق تماشای فیلم برای غیرآلمانی ها روشن است. البته قبول این مساله که فیلم می تواند برای کسانی دیگر (مثل جوان های رادیکال و نژادپرست آلمانی) ، محرک باشد نیز دور از ذهن نیست.

زمان نامشخص
(Time Indifinite)
از آمریکا، توسط راس مک الوی
نوشته، تهیه، فیلم برداری، کارگردانی، صداگذاری و تدوین شده و حتی متن گفتار را
نیز خودش خوانده، چون این فیلم دو ساعته فقط راجع به خود او و خانواده اش است.
فیلم از مراسم ازدواج کارگردان با همسر فیلمسازش
مریلین آغاز می شود. البته او آن
قدر به
ثبت همه لحظه های زندگی علاقمند است که تا آخرین لحظه حتی حاضر نیست به عنوان
داماد جلوی دوربین برود! در این جا با مستندی طرف هستیم که به رغم برخوردی
کاملا واقع گرایانه با موضوع در لحظه فیلم برداری و استفاده کامل از دوربین روی
دست، تعابیر متفاوتی از واقعیت را از طریق تدوین
غیر
واقعگرایانه و متن گفتاری شوخ، همراه با انتقادهای بی رحمانه و صادقانه از خود
گوینده، ایجاد می کند. فیلم که طی سه سال فیلمبرداری شده، با لحنی کمیک شروع می
شود ولی ناگهان با اعلام خبر مرگ مادربزرگ راس
( که قبلا او را در فیلم دیده بودیم)، لحنش عوض می شود و کمی بعد مریلین
هم که حامله بود بچه را از دست می دهد و پنج روز پس از شنیدن مرگ فرزندشان، پدر
راس نیز بدون هیچ گونه ناراحتی یا بیماری آشکاری در حمام سکته می کند و
می میرد. در این جا دیگر فیلم تبدیل به فاجعه ای می شود
و راس را می
بینیم که از طریق دوربین و گفتار متن، مثل مرغ پرکنده ای، با زدن خود به این سو
و آن سو، سعی می کند برای مسائلی از قبیل این که اصلا چرا باید بمیریم، و چرا
مرگ وجود دارد، دلیل پیدا کند. تماشاگر در این لحظه های فیلم که پر از طنز تلخ
و مشکلات و مایه های فلسفی و مسائل خانوادگی است، می تواند تصور کند که
وودی آلن این بار فیلم مستندی راجع به
دل
مشغولی
های همیشگی اش ساخته است.
در جایی از
فیلم با یکی از دوستان کارگردان آشنا می شویم
که با این که سه سال است که شوهرش
مرده، ولی هنوز او نتوانسته از خاکسترش دل بکند، تا حدی که حتی تقاضای شوهرش را
که خواسته خاکسترهایش در اقیانوس پخش شود نیز عملی نکرده است. در صحنه ای
خاکسترها را که در یک بسته کاغذی پوشیده شده، از گاوصندوق در می آورد آن را
در
بغل می گیرد و با هق هق می گوید: من چطور می توانم این را در اقیانوس پخش کنم؟
کوسه ها او را خواهند خورد.
کمی بعد با برادر راس آشنا می شویم که مانند پدرش دکتر است و پس از مرگ او به بیماران پدرش نیز در بیمارستان سر می زند. از این طریق با تعدادی بیمار سرطانی که همه در حال مرگ هستند، ملاقات می کنیم. بعضی هایشان به شدت ناراحت و بعضی دیگرشان کاملا بی خیال هستند و راجع به مبارزه شان با غده های سرطانی شوخی می کنند و از تجربه هایشان لطیفه می سازند. برخوردهای متفاوت آن ها با این پدیده، برای ما یادآور این مساله می شود که چگونه انسان می تواند راجع به واقعیت مرگ تعابیر کاملا متفاوتی داشته باشد و به قول معروف، کره زمین است و چهار میلیارد آدم و چهار میلیارد عقیده متفاوت. بخش هایی از فیلم هم شامل فیلم های خانوادگی قدیمی- از مراسم ازدواج پدر و مادر راس، تولد و کودکی کارگردان- است که با این اعتراف صادقانه همراه است:” …شاید چون نمی خواهم مرگ آن ها را قبول کنم، آن ها را در فیلم هایم زنده میکنم...”
با این که دوربین روی دست همیشگی در این فیلم مورد علاقه ام نیست، زمان نامشخص آن قدر روان و خوش ساخت است که زمان 117 دقیقه ای آن به نظر نمی آید. روی این اصل زمان نامشخص این نظر را ثابت می کند که هر فیلمی که با ساختار متناسب ساخته شده باشد، فیلم خوبی خواهد بود حتی اگر شگردهای ساختاریش مورد علاقه ما نباشد.
فیلمسازی که
در اوایل فیلم صحبت از بیهودگی وپوچی زندگی می کند و می گوید:
“
نمی دانم چرا باید رنج از دست دادن پدر و مادرم را
تحمل کنم و با این حال با بوجود آوردن بچه ی خودم، این رنج را نیز به او انتقال
دهم”
، پس از گذشت سه سال، در اواخر فیلم که پسربچه فوق العاده بانمکش متولد می شود
و با نگاه های بسیار کنجکاو و دوست داشتنی اش که به شدت عاقل و بالغ به نظر می
آید، به ما
(و
دوربین)
می نگرد، به مرحله ای رسیده که حال می تواند مرگ را به نوعی از طریق
زیبایی پیدایش یک زندگی دیگر، درک و قبول کند. به همین جهت این فیلم کاملا ساده
و شخصی، محملی برای آگاهی و شناخت فیلمساز نسبت به خود و زندگی اش می شود و خود
را به سینمایی مرتبط می کند که بسیار دوست دارم: سینمای گشتن ها و جستجوهای بی
پایان.( اگر که شانس بیاوریم شاید بشود گفت: با پایان های نسبی).
زمان نامشخص، پنجمین فیلم
برگزیده تماشاگران در رده فیلم های مستند شد.
پرتره یک پسر بچه و یک سگ
که
با سرمایه و کارگردانی رابین هسمن و
جیمز لانگ لی آمریکایی در شوروی
سابق ساخته شده ( دیگر دست اندرکاران فیلم روسی هستند)، یک مستند 25 دقیقه ای
است راجع به زندگی گوشا پسرکی ده یازده ساله، که در یتیم خانه ای زندگی
می کند. فیلم سیاه و سفید است
و با همان دوربین روی دست های روسی، با برداشت
های طولانی شان ساخته شده است. ولی دو عامل، این فیلم را از (سینما وریته) به
شدت دور می کند. یکی انتخاب کادر اسکوپ و دیگر این که متن مصاحبه و
گفتار پسرک در اکثر مواقع روی صحنه های دیگری استفاده شده، به طوری که به سختی
گوینده را در حال صحبت کردن جلوی دوربین می بینیم. فیلم در لحظه های اول از
طریق خود گوشا، اطلاعاتی راجع به او
(و
مددکارهای اجتماعی که هیچ علاقه ای به کارشان ندارند)، و علاقه شدید او به سگش
می دهد و بعد در سکانس های دیگر، او را همراه با دیگر بچه های یتیم خانه می
بینیم که در جنگل های سرد وخالی و بی برگ، با هزار بدبختی به دنبال چیزی می
گردند که خود را با آن مشغول کنند. گوشا تعریف می کند که چطور با دیگر
بچه ها پول و اشیاء مست ها و پیرها را می دزند و با لگد آن ها را می زنند، و
این که چطور بزرگ ترین آرزویش این است که روزی یک مزدور جنگی شود و برای انجام
وظیفه به نقاط مختلف دنیا سفر کند. از حرف هایش معلوم است که همه ی فیلم های
اکشن را دیده و بعد حتی مستقیما صحبت از قهرمان بودن
آرنولد شوارتزنگر می کند. به رغم این
تمایلات آزاردهنده، در آخر فیلم وقتی نظرش را درباره اقتصاد و رهبران سیاسی و
مشکلات اجتماعی شوروی می گوید، و این که همه چیز بدتر خواهد شد و نه بهتر، ما
مدت هاست یادمان رفته که او فقط یازده سالش است، حالت های چهره و محتوای صحبت
هایش حکایت
از یک مرد چهل ساله دارد. این فیلم هفتمین فیلم برگزیده تماشاگران
در رده فیلم های کوتاه بود.
از دیگر فیلم های مطرح مستندی که می شود در رده مستند واقعگرا جا داد، من وعده ام (I Am A Promise) ساخته سوزان ریموند از آمریکا (برنده اسکار)، درباره مشکلات مدرسه ای در یک محله فقیر سیاه پوست نشین است که الکل و مواد مخدر، نه فقط در میان والدین بچه ها، بلکه میان خود دانش آموزان نیز بی داد می کند، و کوشش مدیر و معلمان مدرسه برای فائق شدن بر این مشکلات و تشویق دانش آموزان برای پیشرفت درسی و اعتماد به نفس شخصیت شان.
ویدئو در دهکده مجموعه سه فیلم کوتاه راجع به اولین برخوردهای قبایل بومی آمازون با ویدئو و تلویزیون، و یک مستند سه ساعته آمریکایی به نام Hoop Dreams راجع به زندگی و علاقه شدید دو پسربچه سیاه پوست به بسکتبال است که به علت موضوع و مدت نمایش، آن را ندیدم، ولی ظاهرا آن قدر جالب بوده که در میان ده مستند برگزیده تماشاگران، مقام دوم را کسب کرد.
مستندهای تلویزیونی/ اطلاعاتی
(که احتمالا برای تماشاگران ایرانی کاملا آشنا هستند). فیلم های معمولا یک
ساعته با گفتار متن طولانی و ساخت خسته کننده و بدون خلاقیت، که جشنواره ها
معمولا سعی
می کنند از نمایش آن ها پرهیز کنند، ولی بیش
تر
مواقع به علت اهمیت موضوع، مجبور هستند کوتاه بیایند.
رنوار مستندی یک ساعته است که به فیلم
ها و زندگی این فیلمساز مهم فرانسوی می پردازد و قبلا در گزارش جشنواره لندن
(شماره 153) به آن اشاره شده است. روسلینی
درباره روسلینی نیز فیلمی یک ساعته، ساخته
آدریانو آپرا مدیر جشنواره پزارو
است، که به جای استفاده از گفتار شخص سوم، با گزینش بخش هایی از مصاحبه های
رادیویی و تلویزیونی با روسلینی و نمایش فیلم های خانوادگی و پشت صحنه
فیلم های او، مجموعه جالبی را تدارک دیده است.

ولی از همه مهم تر و جالب تر فیلمی سه ساعته به نام زندگی زیبا و وحشتناک لنی ریفشنتال، فیلمساز مشهور و بدنام آلمانی ست.(سازنده پیروزی اراده و المپیاد) که با هیتلر روابط نزدیکی داشته است. خانم ریفشنتال که به ندرت حاضر به مصاحبه می شود، در زمان فیلمبرداری این مستند، (دو سال پیش)، نود ساله بود ولی در اول فیلم می بینیم که با چالاکی یک جوان نیرومند در زیر آب مشغول غواصی و فیلمبرداری از موجودات خطرناک دریایی است. فیلم به رغم استفاده از گفتار سوم شخص و فیلمبرداری ویدئویی، سعی کرده از طریق بازگرداندن او به لوکیشن های با اهمیت تاریخی و سینمایی، (که قبلا چه به عنوان بازیگر و چه کارگردان در آن ها ظاهر شده)، فرم و سبک جدیدی داشته باشد، ولی در حقیقت برگ برنده فیلم وجود شخصیت قوی و سرزنده ریفنشتال است که به ری مولر کارگردان فیلم اجازه می دهد به طور مفصل و بیرحمانه ای در رابطه با نازی ها و هیتلر او را بازجویی کند، و او نیز با تمام وجود از خودش دفاع می کند.
فیلم از زندگی او به عنوان بازیگری جوان و فمینیست که با پای برهنه از کوه های یخ زده در فیلم های صامت آلمانی بالا می رفته، آغاز می کند و بعد به طور مفصل به پیروزی اراده می پردازد، فیلمی که اولین مستند سینمایی بدون گفتار و در
عین حال قوی ترین و مشهورترین فیلم تبلیغاتی تاریخ سینما است و تدوینش دو سال طول کشیده است. حافظه فوق العاده قوی ریفنشتال در به یاد آوردن مراحل متفاوت تدوین فیلم، و هیجان و شادی و ذوقی که در چشمان او می بینیم، زمانی که راجع به چگونگی وصل دونمای متفاوت صحبت می کند، خبر از یک شور زندگی غریبی می دهد.
فیلم طبیعتا مسائل سیاسی مربوط به جنگ جهانی دوم و هیتلر را به میان می کشد و به رغم ادعاهای او که: 1- در فیلم هایش یک کلمه حرف تبلیغاتی به کار نبرده، 2- عضو حزب نازی نبوده است، 3- گوبلز رئیس وزارت تبلیغات شدیدا از او بدش می آمده (ولی هیتلر پشتیبان او بوده)، 4- تا قبل از جنگ هیچ گونه اطلاعاتی راجع به وجود کوره های آدم سوزی نداشته است و ... بعید به نظر می رسد که کاملا مبرا از هر گونه خطایی، (حداقل به عنوان یک هوادار حزب نازی) ، باشد. اما زمانی که بیش تر با نبوغ او و قدرت تصویری فیلم هایش آشنا می شویم، محروم شدن او از فیلم سازی به مدت 57 سال، تنبیهی خارج از تناسب به نظر می آید، آن هم در شرایطی که کلیسا و پاپ، تازه حدود هشت ماه پیش برای اولین بار از سکوتشان نسبت به کشتار یهودی ها در جنگ دوم جهانی اظهار پشیمانی کرده اند.
قسمت دوم فیلم به المپیاد می پردازد، (که باز هم بدون گفتار ساخته شده). لنی نود ساله را در اتاق تدوین می بینیم که از طریق جلو و عقب بردن بخش شیرجه در استخر المپیک، به ما نشان می دهد که چطور بعضی از این تصاویر را از طریق تدوین دستکاری کرده و حتی در میان آن ها بخشی از تصویر پرش یک شناگر را با حرکت برعکس چاپ کرده، اما به علت عجیب بودن زاویه آن در زمان فیلمبرداری و هم چنین قدرت تدوین، هیچ کس تا به حال پس از گذشت پنجاه سال حتی متوجه آن نشده است.
بعد بخش هایی از فیلم های تدوین نشده ای را می بینیم که او در دهه ی 60 میلادی از قبایل آفریقایی که چندین سال میانشان زندگی کرده، گرفته و با شوهر پنجاه ساله او آشنا می شویم و بعد به لحظه های اولیه فیلم باز می گردیم که آن ها را در حال فیلم برداری ویدئویی در اعماق دریا نشان می دهد، در حالی که با کوسه ها و دیگر حیوانات خطرناک دریایی رابطه خوبی دارند. حیف که خانم ریفنشتال به علت دوری راه، دعوت جشنواره سیدنی را رد کرد وگرنه ملاقات با کسی مثل او می توانست تجربه خیلی جالبی برای تماشاگران جشنواره باشد. با این حال بدون حضور او نیز، این فیلم به انتخاب تماشاگران به عنوان محبوب ترین مستند جشنواره دست یافت.

از دیگر فیلم
های مربوط به فیلم و فیلمسازی در جشنواره امسال باید از
تیگررو نام برد که
میکا
کاریسماکی فیلمساز فنلاندی (برادر
آکی) آن را کارگردانی کرده است.
داریل زانوک تهیه کننده مشهور هالیوود در سال 1954 حقوق
مربوط به تهیه فیلمی را از کتابی به نام
Tigrero
خرید،
ولی او بیش
تر از
محتویات کتاب به عنوان آن علاقه داشت (!)، با این حال او ساموئل فولر را
با یک دوربین 16 میلیمتری و مقدار زیادی سیگاربرگ کوبایی، برای پیدا کردن
لوکیشن وکار روی فیلمنامه به آمازون فرستاد. پس از بازگشت او به
هالیوود، حتی جان وین،
اوا
گاردنر
و تایرون پاور نیز موافقت
شان را
برای بازی در فیلم اعلام کرده بودند،
ولی چون کمپانی های بیمه برای بیمه فیلم و
بازیگران مبلغ زیادی را درخواست می کردند، فیلم هیچ وقت ساخته نشد. حال پس از
چهل سال ساموئل فولر با رفیق نزدیکش
جیم جارموش و کپی ویدئویی فیلم هایی
که فولر در سال 54 گرفته بود، به جنگل های آمازون برمی گردند و
فولر بعضی از افراد محلی را که هنوز زنده هستند پیدا می کند، و فیلم های
قدیمی را که شامل مراسم مذهبی و رقص های آیینی دسته جمعی شان بود، نشان می دهد.
خیلی از آن ها با دیدن اقوام از دست رفته شان به گریه می افتند.
جیم جارموش با دوربین ویدئویش به همه
جا سر می کشد و چند وقت به چند وقت اگر ساموئل
فولر شیرین و خوش سخن از حرف زدن بیفتد، با پرسیدن سوال های جدیدی
او را دوباره به راه می اندازد. فیلم از لحاظ فرم و پرداخت خیلی معمولی است ولی
کاریسماکی این شانس را دارد که
فیلمش به علت وجود فولر و
جارموش زیاد کسل کننده نمی شود.

مستندهای تجربی: از فیلم های این رده می توان به آخرین بلشویک ها ساخته جدیدی از فیلم ساز مهم و آوانگارد دهه 60 و 70، کریس مارکر اشاره کرد. این فیلم راجع به فیلمساز ناشناخته الکساندر مدودکین (Medvedkin) است که همدوره آیزنشتین و پودوفکین بوده و فیلم را خود مارکر روی نوار ویدئویی Hi8 تصویربرداری کرده و با بیانی ساده ولی متفاوت، شش نامه خیالی مارکر به همکارش را به تصویر کشیده است! نامه هایی که حکایت از دلمشغولی های سینمایی، اجتماعی و ایدئولوژیک این دو فیلمساز دارد. مدودکین درواقع درتمام مراحل طوفانی و بحرانی شوروی سابق در آن جا زندگی کرده است.
در سال 1900
متولد می شود، در بیست سالگی درگیر جنگ های داخلی می شود، در سال 1938 به عنوان
فیلمساز با استالین
مشکل پیدا می کند، ولی با اعتقاد به کمونیسم در سال های جنگ جهانی دوم،
داوطلبانه تعداد زیادی فیلم تبلیغاتی می سازد.پس از جنگ فیلم های تبلیغاتی/
آموزشی می سازد که به
‘فیلم
های قطاری’
مشهور بودند، زیرا در آن زمان گروه فیلمبرداری با قطار به محل های دوردست سفر
می کردند و از مسائل و مشکلات مردم و نحوه برخورد با آن ها فیلم های کوتاهی می
ساختند، و در همان جا در یک لابراتوار متحرک که در کوپه قطار تعبیه شده بود، آن
ها را
ظاهر
می کردند و درجا به مردم نشان
می دادند. بعدها مدودکین به رغم
اعتقاد شدیدش به کمونیسم، تمام امیدش را به دولت شوروی از دست داد
و در شروع
حکومت گورباچف به یکی از مهم ترین
حامیان گلاس نوست بدل شد.
او که دو سال پیش فوت کرده، حتی آن قدر زنده ماند که سقوط گورباچف و شوروی را ببیند. بخش هایی از فیلم های غیرتبلیغاتی و شخصی مدودکین که در این فیلم نمایش داده می شوند، حکایت از علاقه او به سینمای سورئالیست دارد.
دو فیلم آخر درک جارمن فیلم ساز آوانگارد انگلیسی را که در فوریه 1994 در اثر بیماری فوت کرد، به اضافه مصاحبه ای که یک سال پیش از مرگش با او انجام شده بود را، می توان جزو تجربه های مستند جشنواره امسال به حساب آورد. تدوینی از فیلم های شخصی و خانوادگی از پانزده سال قبل تاکنون و پشت صحنه فیلم هایش بدون استفاده از گفتار متن با موسیقی زیبای برایان اینو، آهنگساز الکترونیک انگلیسی، آخرین فیلم تصویری این فیلم ساز فقید محسوب می شود، زیرا پس از این فیلم او فقط فیلم کوتاه آبی را در شرایطی که چند ماه قبل از مرگش به طور کامل کور شده بود، ساخته است. روی همین اصل این فیلم فقط تصویر پرده ای آبی است، که با موسیقی و صداهای متفاوت زمینه ساخته شده است.
فیلم های نیمه مستند:
از
چندی پیش نوعی فیلم مستند نیز ساخته می شود که بعضی از سازندگان شان آن ها را
نیمه مستند می نامند. به این ترتیب که فیلمساز ممکن است شرایطی را بدون
حضور دوربین تجربه کند و بعد تصمیم بگیرد که دوباره جلوی دوربین آن را برای
تماشاگر بازسازی کند و یا گاهی این فیلم ها حاصل ترکیب واقعیت و بازسازی آن
هستند، به این نحو که فیلمساز
ممکن است در حال فیلمبرداری یک صحنه مستند باشد و اتفاق های دیگر، هم زمان خارج
از کادر اتفاق بیفتد که از دست فیلمساز در برود
که او دوباره آن ها را بازسازی
می کند. تقسیم بندی انواع مستند مرا به یاد مساله ای انداخت که مدت ها در ذهنم
مانده ولی فرصت و امکان مطرح کردنش پیش نیامده است. منظورم فیلم های
کیارستمی است، (به خصوص
مشق شب و
کلوزآپ) که تماشاگران و خیلی از
منتقدان را حسابی گیج کرده است. شخصا بسیار به این دو فیلم و هم چنین
زندگی و دیگر هیچ علاقه دارم و
امیدوارم خدای نکرده حرف مرا به حساب انتقاد یا توهین به این فیلم های فوق
العاده و مهم در تاریخ سینمای ایران و حتی جهان نگذارید، ولی باید این نکته را
اضافه کنم که ترکیب مستند با داستانی مدت هاست که به اشکال
متفاوت در سینمای کوتاه، تجربی، و مستند و نیمه مستند
غرب رواج دارد، اما بخشی از اهمیت کار کیارستمی
در سینما به جرات، قدرت و نحوه دستکاری او در جنبه های متفاوت واقعیت،
به خصوص در قالب فیلم های بلند سینمایی مربوط است. این خصلت در فیلم های
کلوزآپ،
زندگی و دیگر هیچ (و احتمالا
زیر درختان زیتون که هنوز آن
را ندیده ام)، حتی گسترش بیشتری در حیطه مدیوم خاص سینما پیدا می کند،
که با ترکیب سینما در سینما، عشق به سینما و زندگی با سینما،
لایه های متفاوتی از واقعیت را،
(در جستجوی حقیقت)،
باز می شکافد. از موضوع دور نشوم...
فلز و مالیخولیا
توسط خانم هدی هانیگمن هلندی ساخته
شده که در پرو متولد و بزرگ شده است. عنوان دیگر فیلم می توانست
(هر
چیزی که می خواهید راجع به پرو بدانید) باشد، آن هم فقط از طریق ملاقات و
شنیدن داستان زندگی راننده های
تاکسی در لیما (پایتخت پرو). اگر مشکلات اقتصادی در ایران (به
خصوص تهران) را هفت هشت برابر کنید، حدس خواهید زد
که این فیلم درباره چیست. بیش
تر
زمان این فیلم هشتاد دقیقه ای در داخل ماشین می گذرد و فیلمساز از شخصی های
مسافرکش در مورد جنبه های متفاوت زندگی شان سوال می کند. از بازیگر بیکار
سینما گرفته تا پلیس و مامور
امنیتی
و مدیر
مدرسه...
که با ماشین هایشان مسافرکشی می کنند، چون فقط اگر به شغل اصلی شان
قانع باشند، پول کافی برای سیرکردن شکم خانواده شان نخواهند داشت. از دید
راننده و مسافر،
(فیلمساز)، خیابان های شهر
را می بینیم و بچه و بزرگ و پیر و جوان که همه در حال
فروختن چیزی هستند. تک گویی راننده ها معمولا در برداشت های طولانی و بدون قطع
نشان داده می شود. یکی از زنان راننده از دست بلاهایی که شوهرش سرش آورده جلوی
دوربین به گریه می افتد. یک مرد جا افتاده که
بازیگر سینماست نقش گریه کردن را با تبحر خاصی جلوی دوربین بازی می کند. یک مرد
مسن دیگر دو دقیقه برای ما آواز می خواند. یکی دیگر درباره رابطه گرم و حسنه سی
ساله اش با ماشینش صحبت می کند که هرگز رفیق نیمه راهش نبوده است. مرد دیگری
ما را به خانه ی محقرش می برد و با خانواده قانعش آشنا می شویم که در زمان قطع
برق، با وصل یک لامپ به باطری ماشین از خوشحالی پر در می آورند. یکی دیگر راجع
به سرطان دختر سه ساله اش صحبت می کند و این که چطور برای درآوردن خرج سرسام
آور بیمارستان دخترش، باید روزی هفده هیجده ساعت کار کند. پس از شنیدن قصه او
تصویر قطع می شود به یک راننده دیگر با چهره بومی
و سرخپوست وار که به مدت یکی
دو دقیقه هیچ سخنی به لب نمی آورد، انگار که پس از شنیدن قصه راننده قبلی دیگر
حرفی برای گفتن ندارد و...
ولی اشتباه نشود فلز و مالیخولیا خیلی بیشتر از آن که به نظر می رسد، پر از شور زندگی و مبارزه با مشکلات است. مثلا ماشین این راننده ها معمولا درب و داغان است، با این حال آن ها باید انواع و اقسام حقه های متفاوت را برای محافظت تنها ممر در آمدشان انجام دهند. فیلم به معنای کامل کلمه مستند نیست و خیلی از دیالوگ ها با اجرای خوب برای دوربین تکرار شده و احتمالا انتخاب راننده ها نیز با تحقیق و حساب شده بوده است. ولی به هر حال این مسائل باعث نمی شود که فیلم برنده جایزه اول جشنواره فیلم مستند سینما دوریل، (سینمای واقع گرا) ی پاریس نشود، زیرا مستند در دنیای غرب خیلی گسترده تر از تعریف از مد افتاده قدیمی و کسل کننده ای است که ما می شناسیم.

قبل از این که به سراغ مستند سازی شدیدا استیلیزه برویم، باید از یک نوع دیگر هم یاد کنم که بعضی از آن به عنوان طعنه آمیز Mockumentary (ترکیب Documentrary به عنوان مستند و Mock به عنوان جعل و تقلید کردن) یاد می کنند، که بهترین نمونه آن ها در جشنواره امسال فیلمی از آمریکا بود به نام پوست کرگدن یا خلق یک ستاره. فیلمی فوق العاده مفرح راجع به یک جوان ساده دل روستایی که به امید بازیگر شدن به هالیوود می رود و مجبور است تمام مراحل را از گرفتن عکس و تهیه آلبوم، پیدا کردن آژانس بازیگریابی، رفتن به کلاس بازیگری، تا کوشش برای شناخت آدم های با نفوذ طی کند و در اواخر او را می بینیم که برای تبلیغ مرغ کنتاکی، از سر تا پا وسط تابستان به داخل یک لباس مرغ پردار رفته و سر یک چهار راه در هالیوود، برای جلب توجه مردم بالا و پایین می پرد، ولی هنوز کاملا امیدش را از دست نداده و روی همین اصل همیشه یک تلفن بی سیم همراهش دارد که اگر بالاخره یک روز کسی او را کشف کرد، بتواند سریع با او تماس بگیرد. فیلم از تجربه های مستقیم کارگردان و بازیگر آن ساخته شده و ادای یک مستند را در می آورد.
مستندسازی استیلیزه:
در این جا فیلمساز برعکس دو مورد قبلی، هنگام فیلمبرداری هیچ گونه دخالتی
در
موضوع نمی کند. البته او طبیعتا در انتخاب قاب و کمپوزیسیون و جنبه های زیبایی
شناسانه دوربین و نور آگاهی کامل دارد، ولی منظورش را از طریق دستکاری در
واقعیت در مرحله تدوین، صداگذاری و نحوه انتخاب موسیقی و ترکیب آن با صدای
زمینه (که خیلی هایشان بیش
تر
صداهای ذهن هستند تا واقعی)، انجام می دهد. معمولا وقتی فیلمساز تاکیدش نه فقط
روی موضوع، بلکه روی فرم است و فراموش نکرده که سینما هم برای خودش زبانی با
اهمیت است، این گونه فیلم های مستند ساخته می شوند و معمولا تلویزیون برای
نمایش آن ها رغبتی نشان نمی دهد، ولی این گونه مستند سازی بیش
تر باب
طبع تصویرگرایان و عاشقان سینما است. (تصویرگرایان و نه فرم گرایان، زیرا باید
تعادلی بین فرم و محتوا باشد و یکی بر دیگری نچربد).
جشنواره امسال سیدنی خوشبختانه چهارنمونه خوب از این نوع سینما را به نمایش گذاشت: لندن ساخته ی پاتریک کپلر، همانگونه که از عنوانش پیداست راجع به لندن است، ولی خوشبختانه حرفش را ( به رغم زمان نسبتا طولانی 84 دقیقه ای اش)، خیلی سینمایی تر از یک مستند معمولی می زند. تمام فیلم متشکل از نماهای ثابت به شیوه ازو است، که بیشتر نماهای دور و متوسط است و به رغم این که متن گفتار روی تصاویر خوانده می شود، ولی محتوا و اجرای آن کاملا متفاوت است. پل اسکافیلد (بازیگر مردی برای تمام فصول)، با صدای خوش گرفته و لحنی ظریف و رندانه، راجع به لندن صحبت می کند، البته لندنی که دیگر به صورت سابقش وجود ندارد! لندنی پر از مشکلات و نابرابری ها و تبعیض نژادی و... فیلم پر از نکات تاریخی و فرهنگی است، به خصوص در مورد ادبیات انگلیس. در روز آخر جشنواره وقتی که نتایج انتخابات تماشاگران را اعلام می کردند، ظاهرا رای دهندگان هم نمی دانستند بالاخره این فیلم مستند است یا داستانی. ولی به هر حال نتایج آراء باعث خوشحالی من شد، چون اصلا فکر نمی کردم این فیلم ساده و متفاوت بتواند مقام نهم را در میان مستندها و مقام دهم را، (همراه با یک فیلم دیگر) ، میان داستانی ها به دست بیاورد.
دو فیلم مستندی که مرا تکان داد متعلق به مناطقی فوق العاده سرد بود: ناقوس هایی از اعماق ساخته ورنرهرتزوگ راجع به جادوگری و خرافات در شوروی سابق، که در جشنواره فجر 72 هم به نمایش درآمده، ولی نمی دانم چرا هیچ منتقد ایرانی به آن اشاره ای نکرده است. علاقه هرتزوگ به شرایط متفاوت و غریب و انسان های عجیب، در این فیلم هم به آسانی دیده می شود، ولی خوشیختانه او در این جا کم تر از مستندهای دیگرش جهت گیری می کند ولی پیترمتلر کانادایی برایم یکی از کشف های جشنواره امسال بود، که فیلم فوق العاده زیبای تصویر نور را ساخته است. او که در سال 1958 در تورنتوی کانادا در یک خانواده سویسی الااصل متولد شده، کارش را در زمینه فیلمسازی به عنوان فیلمبردار آغاز کرده و دو فیلم کوتاه و دو فیلم بلند آتوم اگویان را فیلم برداری کرده و فیلمنامه های کوتاه و بلند خود را نیز به فیلم تبدیل کرده است. تصویر نور چهارمین فیلم بلند و اولین مستند اوست: چرچ هیل شهر خیلی کوچک و بسیار سردی در شمال کانادا است. ولی ظاهرا به علت این که در منتهی الیه قطب شمال قرار دارد، در شب های زمستان ذرات نور به صورتی فوق العاده زیبا و جادویی در آسمانش پخش می شود که با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند. متلر پس از ملاقاتی اتفاقی با آندره آس زوست هواشناس، تصمیم می گیرد این پدیده را در روی فیلم ثبت کند.
در صحنه اول فیلم، گروه فیلمبرداری در داخل یک یخچال بزرگ در دمای بیست درجه زیر صفر، با تعویض بعضی از قطعات دوربین، آن رابرای شرایط سخت کار در برف و سرمای بیرون امتحان می کنند و بعد سفر با قطار روی ریل های یخ زده، به سوی سفیدی برف و سیاهی شب، آغاز می شود.
خود
کارگردان- که فیلمبردار، نویسنده گفتار متن، تدوین کننده و صداگذار فیلم نیز
هست- با صدای گرفته و مالیخولیایی، متن مدرن، انتزاعی و کولاژوار فیلم را زمزمه
می کند. هدف جستجو و سفر او، نه فقط ضبط نور شمالی، بلکه سعی در شناخت خود و
انسان های دیگری است که در آن شرایط سخت زندگی می کنند. کشیشی سی سال پیش
ناگهان تصمیم گرفت زن و فرزند خود را ترک کند و برای راه انداختن کلیسای این
شهر چند صد نفری به چرچ هیل بیاید. کارگران وابسته به گروه های علمی و
تحقیقاتی حتی با دریافت انواع و اقسام کانال های تلویزیونی ماهواره ای، باز
چنان بی حوصله و افسرده اند که برای خودشان سرگرمی های جدیدی اختراع می کنند.
از جمله یکی از آن ها باشلیک یک گلوله کوچک به در چوبی اتاقش، برف و بوران را
به داخل دعوت می کند. به طوری که پس از گذشت زمان، برفی که از آن سوراخ به داخل
اتاق وارد شده، ذره ذره با اشکالی انتزاعی، تلویزیون و میزناهارخوری و تخت را
می پوشاند، در حالی که مجسمه ساز تنبل ما با ور رفتن با ذرات برف و یخ، آن را
به
شکل های مورد علاقه اش تبدیل می کند.
یا فضانوردی که از داخل موشکش با شور و
شوق کودکانه ای در مورد نور شمالی صحبت می کند و یک اسکیموی محلی با خراب شدن
وسیله نقلیه اش، شش روز در برف دوام می آورد ولی پس از معالجه در بیمارستان
انگشت های پایش را از دست می دهد و...
صحنه های مربوط به نور شمالی آن قدر زیبا و عجیب است که آدم فکر می کند با جلوه های ویژه ساخته شده است. هر شب حدود یک دقیقه تا 75 ثانیه فیلم را دربر می گیرد و حرکت نور شمالی در آسمان تاریک، مانند رقص ارواح دیده می شود.
در آغاز فیلم نحوه پدیدار شدن عنوان فیلم و تامل روی واژه (تصویر)، حقیر بودن یک فیلم را که قرار است به جای تجربه اصیل واقعیت احساس شود، به زیر سوال می برد، با این حال وقتی این بخش فیلم را تماشا می کنیم باید از دوربین ممنون باشیم..
که به ما اجازه می دهد چیزی را تجربه کنیم که چشممان نمی بیند. پس از نمایش فیلم با کارگردان آن که در سیدنی حضور داشت آشنا شدم و با کنجکاوی از فیلم های دیگرش جویا شدم. یک فیلم داستانی اش را- با نام در بالای سرش (1989)- روی نوار ویدئو به من داد. پس از تماشای آن دیگر مطمئن شدم که با فیلمسازی متفاوت طرف هستم، گرچه ظاهرا بنا به دلایلی متفاوت (از جمله توجه شدید و بحق اروپا، به خصوص فرانسه، به دیگر همکار کانادایی او آتوم اگویان)، او در سایه این توجه نادیده قرار گرفته است.

پیتر
متلر
به خوانندگان احتمالی که هنوز سینمای مستند را جدی نگرفته اند و منتظر خبرهای مربوط به سینمای داستانی هستند باید این مژده را بدهم که خدای نیمه وقت از هلند، آخرین مستندی است که درباره اش می نویسم! وقتی در کاتالوگ جشنواره راجع به این فیلم می خوانم که: “آیا ما در انتخاب نوع زندگی و عقاید و نحوه تفکرمان آزادی عمل داریم؟ و یا توسط غریزه، قوانین اخلاقی و اجتماعی و ... ساخته و برنامه ریزی شده ایم؟” خیلی کنجکاو می شوم که ببینم این فیلم چگونه از لحاظ تصویری و سینمایی به این موضوع پیچیده فلسفی پرداخته است.
در شروع،
تصاویر مختلفی را از لحظه های متفاوت زندگی انسان هایی متفاوت روی تصاویر
تلویزیون های کوچکی می بینیم، که با عقب
رفتن دوربین تعداد آن ها به بیست سی نفر می رسد. بعد در زیر کادر، دکمه هایی
شبیه دکمه های ویدئو ظاهر می شوند و
دستی پدیدار می شود و با فشار دادن دکمه
play
ما را وارد زندگی یکی از آن ها می کند. اولین شخصیت فیلم یک زن مجسمه ساز
نیویورکی است که بعد متوجه
می شویم به علت بیماری سرطان مجبور به از دست دادن
یکی از اعضای بدنش است. جوانی که در دهکده کوچکی انگور را از درخت می کند و با
جدایی از محبوبش تمام امید و انرژی اش را نسبت به زندگی از دست داده است. یک
پرورش دهنده مرغابی که در بیشه زیبایی همراه با زن و بچه اش زندگی می کند. به
رغم تعبیرهای شاعرانه اش در مورد بیرون آمدن جوجه ها از تخم، باید به طور کم
وبیش مکانیکی و
بی رحمانه ای آن ها را پرورش دهد و بعد به کشتارگاه
تحویل دهد. یک دانشمند رشته اتم شناسی که راجع به آخرین کشفیات ژن و
DNA
صحبت می کند و... هر چند وقت یک بارچهره های خیلی کوچکی در زیر کادری شبیه به
دکمه های ویدئو ظاهر می شوند و باز انگشتی با فشار دادن آن ها تصویرشان را کمی
بزرگ تر می کند و بعد آن ها بدون اشاره به نام یا مقام و تخصص علمی، اجتماعی،
فلسفی و مذهبی شان، شروع به سخن گفتن می کنند و هرجا که احتیاج به تاکید و یا
تدوینی باشد، دوباره دست ظاهر
می شود و شاسی های
حرکت سریع
نوار به جلو یا عقب
را فشار می دهد. فیلم هیچگونه جهت خاصی نمی گیرد و فقط با نمایش زندگی شخصیت
های نام برده و کولاژی از صحبت ها و نظرهای انسان های معمولی و متخصصان، تصمیم
نهایی را، (البته اگر چنین چیزی وجود داشته باشد)، به تماشاگر
وا می گذارد.
رضایت تولید شده، ( مستندی درباره نوام چامسکی و نظرهایش راجع به وسایل جمعی در آمریکا) ، که جزو معدود مستندهای فراموش نشدنی با زمینه های اجتماعی، علمی و اطلاعاتی بود که جدا از محتوای فوق العاده جالبش، دارای فرمی به شدت موجز و مدرن سینمایی، نه فقط در ارتباط با تصویر، بلکه نحوه استفاده از صدا و جلوه های ویژه بود.
قبل از پایان
این بخش باید از مستند یک ساعته ای از استرالیا به نام
ابدیت نیز یاد کنم که راجع به شخصی است که مدت چهل سال با
صبر و پشتکاری فراوان در نقاط مختلف شهر سیدنی، واژه (ابدیت) را روی
دیوار و پیاده روها
می نوشته، که موفق به دیدنش نشدم و برنده جایزه
بهترین فیلم مستند از منتقدان فیلم سیدنی شد.
*
به قول
وندرس: زندگی بدون توجه به علاقه و احتیاج ما به داستان سرایی، به راه
خودش ادامه می دهد. می گذاریم زندگی راهش را برود و ما فعلا
می آییم به
سراغ چند فیلم جالب داستانی جشنواره.
در این بخش به
کشف های جدیدی از سینمای آمریکا و اسپانیا می رسیم.
Fun
از آمریکا ساخته رافال
زیلینسکی (Rafal
Zielinski)
لهستانی الاصل، فیلم شدیدا تکان دهنده ای بود راجع به دو دختر پانزده ساله زیبا
و معصوم،
که پیرزنی را که در خانه اش را برای کمک به روی آن ها باز کرده، به
طرز
بی رحمانه ای می کشند. فیلم رنگی شروع می شود و هیلاری و
بانی را در یک اتاق خواب می بینیم که مانند دو کودک معصوم و بی گناه، قبل
از رفتن به رختخواب سر به سر همدیگر می گذارند. بعد فیلم سیاه و سفید
می
شود و دخترها در زندان هستند، بدون این که ما علت آن را بدانیم. تا این که به
کمک یک مددکار اجتماعی و یک خبرنگار مجله مبتذل هفتگی (که خودش هم از کارش
متنفر است)، با فلاش بک و فلاش فوروارد، ماجرا کم کم برای تماشاگر روشن می شود، ولی
در آخر فیلم هم به رغم این که اشاره هایی به مشکلات خانوادگی یکی از آن ها می
شود باز هم انگیزه قتل آن پیرزن
کماکان مبهم باقی می ماند.
( به خصوص بانی که حمله با چاقو را به پیرزن
آغاز کرده و تا آخر نیز نقش فعال تری در قتل داشته است). ولی شاید کلید اصلی
فیلم در عنوانش پنهان شده است. ترجمه کلمه
Fun
در لغتنامه ( شوخی، بازی، سرگرمی و تفریح) است، ولی در حقیقت ترجمه اصلی آن به
فارسی، چیزی شبیه اصطلاح جوانانه و نیمه جاهلی (حال کردن) است. در جامعه غرب،
(و احتمالا در این دور زمانه در همه جور جامعه ای)، به علت بافت اقتصادی
(مصرفی) و اجتماعی، انواع و اقسام وسایل
Fun
وجود دارد. در حقیقت کشتن پیرزن برای شخصیت های اصلی فیلم یک
Fun
جدید است و بانی خودش می گوید که موقعی که
به پیرزن مهربان،
( که شاید یادآور زن مسن فیلم
پول
برسون نیز هست)، حمله کرده، می دانسته
که دارد کار غلطی
می کند، ولی با این حال نتوانسته جلوی خودش را بگیرد.
تمام فیلم با
دوربین روی دست گرفته شده و به رغم این که شاید هشتاد درصد آن مکالمه های شدیدا
عصبی دیوانه وار میان شخصیت های فیلم است، ولی ما تقریبا هیچ موقع قطع از یک
صورت به صورت دیگر نداریم بلکه دوربین به شیوه مستند از یک صورت به صورت دیگر
پن سریع می کند. بخش زیادی از قدرت فیلم از همین جا ناشی می شود که مکث یا حرکت
دوربین روی صورت شخص گوینده یا شنونده، مانند سبک
جان کاساویتس، هیچ گونه قانونمندی قابل
پیش بینی ندارد و البته بازی دو بازبگر اصلی فوق العاده است،
تا حدی که
جشنواره ساندنس دو جایزه جدید برای آن ها اختراع و تقدیمشان می کند.

پس از موفقیت
غیرمترقبه مجموعه ده فرمان،
کیسلوفسکی
زندگی دوگانه ورونیک را ساخت و
بعد با کمک دولت فرهنگ دوست فرانسه تریلوژی سه
رنگ را کارگردانی کرد و سپس با فیلمسازی خداحافظی کرد. اولین
قسمت این سه گانه آبی با بازی فوق
العاده ژولیت بینوش، فیلم خیلی خوبی بود ( اما با لحظاتی
نا موفق).
مشتاقانه منتظر سفید بودم
ولی متاسفانه کمی از دیدن آن ناامید شدم. سفید
بر خلاف آبی فضایی کمیک
دارد. انتخاب دو برادر نیز (که در تنها اپیزود کمیک
ده فرمان نیز نقش دو برادر
را بازی می
کردند) بیشتر به فضای خنده آور این فیلم کمک کرده است. اول فیلم برادر جوان تر
را که حدودا سی ساله به نظر
می رسد در یک
دادگاه خانوادگی می بینیم. زن جوان لهستانی/ فرانسویش می خواهد با حکم دادگاه
او را مجبور به طلاق کند، ولی مرد حاضر به طلاق نیست و دادگاه را متهم می کند
که به علت بد بودن زبان فرانسوی اش مورد تبعیض واقع شده، پس از حکم دادگاه، او
آپارتمان و پول هایش را از دست می دهد و آس و پاس با یک مرد لهستانی در ایستگاه
قطار آشنا می شود که از او دعوت می
کند با گرفتن پول زیادی شخصی را بکشد، (بعد در لهستان متوجه می شویم که
شخص نام برده، خود مرد است). او این دعوت را نمی پذیرد، ولی به کمک مرد به طور
غیر قانونی داخل یک چمدان به لهستان بازمی گردد. در بدو ورودش عده ای
دزد او را از فرودگاه به محلی پرت و دورافتاده می برند و پس از بازکردن این
چمدان بزرگ و سنگین،
از فرط عصبانیت کتکی حسابی نثارش می کنند. او موفق می شود
با استفاده از هرج و مرج اقتصادی لهستان، با رشوه خواری و احتکار،
چند ماهه
میلیونر شود. ولی از آن جا که هنوز (مانند دیگر شخصیت های فیلم های
کیسلوفسکی) با سماجت تمام قصد دارد که دل
همسر سابقش را به دست آورد، به طور ساختگی خودش را می کشد و تمام اموالش را به
او می بخشد. پس از این که از دور
شاهد حالات روحی زن در مراسم تشییع جنازه خودش است، به سراغ او می رود و
عشقشان دوباره شکوفا می شود(!؟).
احتمالا کیسلوفسکی به علت فضای قصه دار و غیرباور داستان، به کمدی روی آورده، ولی در همین فضا هم باید شخصیت پردازی و انگیزه های شخصیت ها برای بیننده روشن باشد، که برای من این طور نبود. (فیلم مقام ششم را در میان ده فیلم برگزیده کسب کرد). مشکل دیگر من با فیلم، بازیگر زن آن بود که برعکس ژولیت بینوش، آن راز (و آن خاص) را نداشت و خیلی عروسکی بود. بعد هم به رغم علاقه ام به این فیلمساز، متاسفانه او گاهی حرفش را زیادی (رو) میزند و شعاری می شود.
در کل، سفید فیلم خوبی است ولی خیلی ها، ( حتی شخصی مثل سیدنی پولاک)، می توانند آن را بسازند. آبی چیز دیگری بود... تا ببینیم بر سر قرمز چه می آید؟
لاسه هالستروم کارگردان سوئدی متولد 1946، در ده سالگی دوربین پدرش را دزدید تا با آن یک فیلم سه دقیقه ای بسازد.
از سال 1977
تا 84، چهار فیلم بلند ساخته، ولی با فیلم
زندگی من هم چون یک
سگ به دنیا معرفی شد. در سال 87
این فیلم کاندیدای اسکار فیلم خارجی شد و به رغم داشتن زیرنویس، در
آمریکا فروش خیلی خوبی داشت. (طبق آمار، تنها یک درصد از آمریکایی
ها فیلم زیرنویس دار می بینند). فیلم آخر او چه
چیزی گیلبرت گریب را اذیت می کند؟ دومین فیلمی است که در
آمریکا
ساخته و فیلمبردار آن اسون نیکویست
است. علاقه او به فیلم های مربوط به رشد جوانان در نقاط دورافتاده، در این
فیلم نیز
کاملا هویدا است. گیلبرت بزرگترین فرزند یک خانواده عجیب و غریب در شهری
با جمعیت 1090 نفری است. مادر دویست کیلویی اش از خجالت هفت سال است که خانه را
ترک نکرده و بیشتر اوقات روی مبل بزرگ، روبروی تلویزیون با دستگاه کنترل
از راه دور نشسته و دو خواهر گیلبرت به او آب و غذا می دهند. آرتی
برادر کوچک گیلبرت عقب مانده است و علاقه شدیدی
دارد که گاهی خود را به بالای منبع آب شهر برساند و از آن جا
به ریش مردم وحشت
زده، و پلیس که سعی در پایین
آوردن او دارد، بخندد. گیلبرت تنها کسی است که با صبر و حوصله ای فراوان
از او مراقبت می کند، تا این که یک روز
یک زن و دختر
جوان توریست با ماشین توریستی شان در حاشیه شهر مستقر می شوند. و به رغم اختلاف
عقیده ای که بین گیلبرت
و دختر جوان (جولیت دیویس) که از نیویورک می آید وجود دارد، بین
این دو رابطه ای عاطفی برقرار می شود.
اما مسئولیت هایی که گیلبرت در قبال آرتی و مادرش احساس می کند، مانع می شود که او از این شهر مرده دل بکند.
پس از ملاقاتی
که بین مادر گیلبرت و دختر پیش می آید، توریست ها از آن جا می روند و
مادر می میرد. گیلبرت و خواهرانش هر کاری می
کنند نمی توانند جسد او را از در اتاق نشیمن بیرون بیاورند و تصمیم
می گیرند کل
خانه را، در حال و هوایی شبیه فیلم
ایثار
تارکوفسکی بسوزانند و از آن جا بروند.

ظاهرا نمایش
فیلم در آمریکا با موفقیت تجاری روبرو نشده، که تعجبی ندارد. احتمالا
بازاریابی فیلم طبق معمول اکثر فیلم های آمریکایی متمرکز بر نسل جوان بوده و با
نگاهی به فهرست فیلم های پرفروش سال گذشته، برای موفقیت این نوع فیلم های
انسانی جایی نمی توان پیدا کرد. جدا از برخورد واقع گرایانه با فیلم، احتمالا
می شود تعبیرهایی سمبلیک نیز از آن کرد. شاید بشود گفت مادر سمبلی از کل جامعه
آمریکاست که همه چیز را
می بلعد و مصرف می کند تا حدی که خود او و اطرافیانش را
نابود می کند و یا انسان هایی نیمه روستایی که با قلب هایی پاک، نمایان گر
کودکی و معصومیت از دست رفته هستند. ولی خوشبختانه شخصیت های فیلم توسط
فیلمنامه خوب پیترهجر و بازی های
عالی تمام بازیگران فیلم، و کارگردانی عاشقانه
هالستروم، آن قدر برجسته اند که هر یک به عنوان یک انسان برای ما
قابل شناخت و ارتباط باشند. تماشاگر پس از دیدن این فیلم احساس کاملا مشابه با
تماشای زندگی من هم چون یک سگ
دارد.
یک لحظه از خنده روده بر می شود و لحظه ای دیگر اشک در چشم دارد.
با
این که محل فیلم و تمام شخصیت ها آمریکایی هستند، حال و هوای فیلم، به سبک
سینمای اسکاندیناوی، کاملا شخصی و انسانگرایانه است.
سینمای ایران
در جشنواره سیدنی متاسفانه تنها با یک فیلم مطرح شد. بخشی از مساله
مربوط به جهت گیری رقابتی است که بین جشنواره سیدنی و ملبورن در
جریان است. به خصوص که دبیر جشنواره ملبورن در سال گذشته با مطرح کردن
انتقادهایی نسبت به نحوه فروش بلیت در جشنواره سیدنی در یک مصاحبه ی مطبوعاتی،
روابط این دو جشنواره را سردتر از گذشته کرد. اتفاقا جنبه هایی از انتقادهای او
نیز درست بود ولی فکر نمی کنم او روش مناسبی را برای ابراز آن ها انتخاب کرده
باشد. به هر حال جشنواره ملبورن امسال سه فیلم
کلید،
نیاز و
سارا را نمایش داد، از تاریخ
ساخت کلید هفت هشت سال
می گذرد، به
همین جهت انتخاب آن مایه سوال بود. فیلم نیاز
را پل برنس، (دبیر جشنواره سیدنی) خیلی دوست داشت، ولی چون
سال گذشته دو فیلم از ایران نما یش داد، جایی برای آن نداشت. و
مسافران اگر توسط جشنواره
ملبورن انتخاب نشده بود، احتمالا در سیدنی به نمایش گذاششته می شد.
به هر حال جشنواره سیدنی هم سارا
را انتخاب کرد و پس از نمایش، دوستان و آشنایانی که از ایرانی بودن بنده
خبر داشتند، مرا با یک ردیف سوال که جواب بیشترشان را خودم هم نمی دانستم
بمباران کردند: آیا زن در ایران نمی تواند بدون اجازه شوهر یا پدرش پول قرض
کند؟ چطور پس از سه سال شوهر نفهمیده که زن هر شب از اتاق خارج شده و به
زیرزمین رفته و خیاطی می کند؟ این لباس های قشنگی را که سارا می دوزد چه کسانی
و
در کجا آن ها را می پوشند؟ و...
به هر حال در
این که سارا فیلم خوبی است
شکی ندارم. بازی خوب نیکی کریمی،
فیلمبرداری خوب کلاری، هوشمندی
مهرجویی در استفاده نکردن از موسیقی،
(که می توانست لطمه فراوانی به فیلم بزند)، کم گفتار بودن آن نسبت به کارهای
دیگر مهرجویی و در کل فمینیست بودن فیلم، که خیلی ها را به تعجب انداخته
بود... تا حدی که وقتی سارا به شوهرش می گوید:
(...می خواهم ترکت کنم...) تماشاگران دست زدند و خیلی ها با صدای بلند نفس
راحتی کشیدند! ولی من متاسفانه مشکل
همیشگی ام را با کارهای مهرجویی
دارم، و آن این که احساس می کنم او به قول
کوروساوا بیشتر با مغز فیلم می سازد
تا قلب.
با دیدن سارا این
احساس را داشتم که کارگردان تصمیم گرفته تمام زنان را خوب نشان دهد، تا حدی
که خود دچار
تضادگویی می شود. مثلا ما باید تمام رنج و بدبختی سارا برای پرداخت بدهی
هایش را ببینیم، با این حال در صحنه ای که او
دو دست لباس آماده را در بازار می فروشد، به راحتی 140 هزارتومان دیگر از صاحب
تولیدی، (که البته یک زن است)، قرض می کند و ... در کل برای من غیرقابل باور
بود که شوهری آن همه قدرنشناس باشد، اما لحظه ای که جرات کردم چنین
ادعایی را برای دوستان و آشنایان ایرانی ابراز کنم، چنان به سختی مورد حمله
آنان قرار گرفتم که نگو و نپرس.
همه می گفتند: تو مرد ایرانی را نمی شناسی... ممکن است درست بگویند. به هرحال خوشحالم که چنین مردهایی را در زندگیم ندیده ام. سارا در جشنواره سیدنی بسیار مورد توجه قرار گرفت و به انتخاب تماشاگران مقام سیزدهم را کسب کرد.
و اما سینمای استرالیا امسال حضوری قوی در جشنواره داشت. عروسی موریل اولین ساخته پل جی هوگان (با پل هوگان سازنده و بازیگر کروکودیل دندی اشتباه نشود)، که توسط تهیه کنندگان فیلم جالب و مشهور مدرک تهیه شده و ظاهرا در آخرین جشنواره کن در بخش- دو هفته کارگردان ها- نمایش داده شده و مورد توجه تماشاگران قرار گرفت.
موریل دختری است تقریبا زشت و چاق که عاشق آهنگ های گروه Abba است و در حقیقت هنوز در فضای دهه هفتاد زندگی می کند. دیگر اعضای خانواده نیز کمی عجیب و غریب اند و همه شان، (به خصوص پدر خانواده)، به همدیگر نیش زبان های آزاردهنده ای می زنند. نیم ساعت اول فیلم آن قدر تین ایجری بود که داشتم از سینما بیرون می آمدم، ولی بعد وقتی شخصیت دوم فیلم (دوست موریل) سرطان می گیرد، ماجرا برایم جاالب شد.
فیلم غیرمنتظره ای از سینمای استرالیا نمایش داده شد به نام The Sum of Us که اولین ساخته دو کارگردانش کوین داولینگ و جف برتون است. فیلم ابتدا یک نمایشنامه مشهور استرالیایی بوده که توسط داولینگ آمریکایی در نیویورک روی صحنه آمده و در نسخه سینمایی، جف برتون فیلمبردار معروف استرالیایی با داولینگ به طور مشترک آن را کارگردانی کرده.
نمی دانم چطور
می شود موضوع این فیلم را نوشت: جک تامپسون
راننده قایق های شهری در سیدنی است و پسرش (راسل
کروو) جوانی همجنس گرا
است. شخصیت های فرعی فیلم دو نفر دیگر هستند: یکی دوستی است که
با دیدن پدر او، (در مقایسه با پدر خودش)، آن قدر شوکه می شود که در آخر خانه
را ترک می کند، و دومین نفر زن نیمه مسنی است که از طریق آژانس دوست یابی با
جک تامپسون آشنا
می شود، و قصد دارند
با هم ازدواج کنند، ولی در شب سال نو وقتی که زن برای اولین بار فهمید که پسر
شوهر آینده اش
همجنس گرا است، و پدرش هم در این مورد او را تنبیه یا بازخواست نمی کند،
ازدواج را به هم می زند
که همین
امر موجب سکته قلبی تامپسون در همان
شب می شود. فیلم که تا به حال فضایی کمیک داشته، (تا حدی که پدر و پسر حتی
گاهی به طرف دوربین و مستقیما با تماشاگر صحبت می کردند)با سکته پدر،
فلج شدنش و از دست دادن توانایی اش در حرف زدن، به شکلی غیرقابل پیش بینی به
تماشاگر شوک وارد می کند. می
دانم که فلج شدن و لال بازی به نظر خیلی ها تکراری و احساسات گرا می آید ولی
پرداخت خوب این صحنه ها، احتمال کلیشه شدن را منفی کرده است. مثلا در شرایطی
که تماشاگر پس از جدی شدن و شوک سکته، چند دقیقه ای ساکت شده، ناگهان
جک تامپسون به طرف دوربین برمی گردد و
راجع به جنبه های مثبت فلج شدن و لال بودن سخنرانی کوچکی می کند، و بعد دوباره
در نقش اش فرو می رود! قدرت فیلم دقیقا مرحله به مرحله از فیلمنامه خوب،
دیالوگ های استثنایی، کارگردانی خوب و بازی فوق العاده پدر و پسر ناشی می شود.
و چقدر خوب است وقتی می بینیم که فیلمی به این خوش ساختی
و قدرت، مقام اول محبوب ترین فیلم تماشاگران را نیز کسب می کند.

لیدی برد لیدی برد ساخته کن لوچ انگلیسی، فیلمی به شدت قوی و آزاردهنده درباره مبارزات یک زن برای پس گرفتن چهاربچه اش از دولت انگلیس بود، که با عنوان قانونی (کوتاهی از وظایف مادری)، بچه ها را به اداره رفاه اجتماعی سپرده بود. علاقه کن لوچ به مسائل اجتماعی و سیاسی در تمام فیلم هایی که او در 25 سال گذشته ساخته، کاملا هویداست. او در آغاز تمایلات چپ گرایانه رادیکال داشت ولی با بالا رفتن سنش در حال حاضر توانسته خود را از قید و بند ایدئولوژی برهاند و آزادانه تر با مسائل و مشکلات اجتماعی و سیاسی برخورد کند.
فیلم با
آشنایی زن با یک پناهنده سیاسی از آمریکای جنوبی آغاز می شود و از طریق فلاش بک
به زندگی گذشته زن، (و شوهرهای سابقش که مرتب کتکش می زدند)، آشنا می شویم.
صحنه های دعوا و کتک کاری های خانوادگی، آن هم در حضور بچه های
کوچک، آن قدر طولانی و آزاردهنده بود که مرا مجبور به ترک سالن کرد. دیدن خشونت
روی پرده سینما چه از نوع زیبا
یا زشتش، برایم مشکل است. فیلم مقام دوم را میان تماشاگران
به دست آورد، و
برنده تنها جایزه جشنواره (جایزه منتقدان سیدنی) شد.
جشنواره سیدنی امسال هم تمرکز زیادی روی سینمای آسیا داشت. ویتنام و اندونزی هر کدام یک فیلم، چین و هنگ کنگ دوفیلم، تایوان سه فیلم، ژاپن پنج فیلم، (دراسترالیا و غرب معمولا چشم بادامی ها را آسیایی می نامند. به همین جهت فیلم های ایرانی، هندی، مغولستان و روسیه را شامل این فهرست نکرده ام). اگر به این ها دوازده فیلم ازو را که در بخش مرور آثار نمایش داده شد، و دو فیلم مستند ژاپنی را اضافه کنیم، تعداد کل فیلم های آسیایی به 26 فیلم خواهد رسید.
بخش مرور
بر آثار ازو که توسط دانلد ریچی
انتخاب و عرضه شد، برایم یکی از محبوب ترین بخش های جشنواره امسال بود. در سالن
اصلی دوهزار نفری جشنواره، داستان توکیو
و متولد شدم اما به
نمایش در آمد. متولد شدم اما
بسیار کم در استرالیا به نمایش در آمده، ولی من اتفاقا آن را قبلا دیده
بودم
و می دانستم که چقدر دیدنش مفرح و جالب است. قبل از نمایش آن خیلی از
تماشاگران وحشت کرده بودند که چرا باید در یک روز تعطیلی شنبه، ساعت دو
بعدازظهر، فیلم صامت 62 ساله ژاپنی را تماشا کنند
ولی پس از نمایش آن، همه از این کشف جدیدشان خوشحال بودند.( فیلم البته با
پیانوی زنده مکس لامبرت آهنگساز و
نوازنده استرالیایی نمایش داده شد).
داستان توکیو و فیلم های دیگری چون:
آخر پاییز،
یک بعدازظهر پاییزی،
آغازبهار،
آغاز تابستان و
آخربهار به اندازه کافی مشهور و
(فکر کنم برای تماشاگران ایرانی هم)، آشنا هستند و احتمالا راجع به
تنها پسر و
پدری بود نیز شنیده اید. نمایش
سه فیلم دیگر ازو،
گل های بهاری،
غروب توکیو و
برادرها و خواهرهای خانواده نودا،
به دلیل کمیاب بودنشان بود وگرنه جزو فیلم های خوب
ازو نیستند.

حضور دوباره
دانلد ریچی در سیدنی، (که
برای اولین بار دو سال پیش برای عرضه موفق سینمای پس از جنگ ژاپن به
تماشاگران معرفی شده بود) فرصت مغتنمی بود که با دانش بی نظیر او در مورد
سینما،
(و دنیا)، بیشتر آشنا شویم. در ضمن مهارت او در ایجاز، یعنی انتقال این
دانش و آگاهی به طور مختصر و مفید – بین سه تا پنج دقیقه قبل از شروع هر فیلم –
اگر در دنیا نایاب نباشد، فوق العاده کمیاب است.
او در یک جلسه گفتگو با
تماشاگران و با حضور منتقد و استاد سینما در دانشگاه ملبورن، جان
فلاوس، در مورد سینمای ازو به صحبت پرداخت.
از فیلم های
جدید آسیایی نمایش داده شده در جشنواره، باید
اولین گناه ساخته تاکاشی
ایشیبا و بازیگری ماساتو شیناگاسه
(پسر ژاپنی فیلم قطار اسرارآمیز
جارموش) را نام برد که فیلم
عاشقانه ای بود پر از برداشت های بلند. ته چاه
(یا فاضلاب)، یک
طنز سورآلیستی سیاه راجع به دختربچه ای مدرسه ای بود که بدون هیچ قصدی دائم در
حال ایجاد دردسر برای خود و اطرافیان است. نامه
ای به یک فرشته از اندونزی، یک فیلم خام سورآلیستی
راجع به مشکلات مردم سنتی شهرهای کوچک، در انطباق با تکنولوژی جدید و وسایل
ارتباط جمعی بود. استاد خیمه شب بازی
آخرین ساخته هوشیائو شین از
تایوان، یک داستان تاریخی است که دیگر تازگی و (خود به خود بودن) فیلم های
اولیه این کارگردان را از دست داده و نماهای ثابت و طولانی
استاد خیمه شب بازی به نظر
تحمیلی می آید. ولی فیلم دیگری از تایوان به نام
18، فیلم سورآلیستی جالبی است. (18 اسم
نوعی بازی است که با تاس انجام می گیرد.) پدر یک خانواده با زن و دخترش به سفر
می روند ولی از جایی به بعد پدر نمی تواند دست از قمار بکشد تا آن جا که زن و
فرزندش ترکش می کنند. بیشتر فیلم از نماهای ثابت تشکیل شده که با تدوین سریع،
حال و هوای کابوس واری
به وجود آورده که برای دوست داران سینمای مدرن وبدون قصه
تجربه خیلی جالبی خواهد بود.
دو فیلم از
چین و هنگ کنگ، (روزها و
Red Beads
) به اضافه مرا ببخش از
ویتنام، توسط تشکیلاتی به نام
Film Free
که در آمستردام هلند مستقر است، حمایت شده که سازمانی جدیدالتاسیس برای
کمک سیاسی و مالی به فیلم هایی است که توسط دولت کشورهای سازنده اش سانسور و یا
توقیف شده اند. شاید به همین دلیل همه شان فیلم های خیلی بدی بودند!
روزها و
Red Beads
اصلا مشکل سیاسی آن چنانی نداشتند و احتمالا باید بیشتر از لحاظ نمایش سکس و
خشونت، سانسورچیان چین را آزار داده باشند.
مرا ببخش واقعا از لحاظ ساخت در
بعضی لحظه ها خنده آور بود، ولی پیام سیاسی آن، که در رابطه
با نسل جوانی است که به شدت آمریکایی زده و مصرف زده شده و علاقه ای به شنیدن
قصه های قهرمانی پدرانشان در جنگ ویتنام ندارد، طبیعتا باب طبع دولت
کمونیست ویتنام نخواهد بود. بامزه این جاست که
Film Free
حتی باید از فیلمی مثل حرفه: نئونازی
که در چند ایالت آلمان توقیف شده نیز حمایت کند.
امسال در میان فیلمسازان مهمان جشنواره، یک هیات 25 نفری از خبرنگاران خارجی نیز بودند که برای مطبوعات سینمای آمریکا کار می کنند، آن ها برای آشنایی بیشتر با سینمای دنیا و جشنواره ها، هر سال به یک جشنواره سینمایی می روند و گویا این سفرها را از سه سال پیش با کن و برلین آغاز کرده و امسال به سیدنی و ملبورن آمده بودند.
واقعه جدید در جشنواره امسال قدر دانی از یک فیلمساز زنده با حضور خودش بود، که به نظرم به رغم زنده بودنش، فیلم هایش مدت هاست که مرده اند. کن راسل فیلمساز انگلیسی که در دهه های 60 و 70 با فیلم های تکان دهنده اش درباره بزرگان موسیقی مشهور شده بود، در حال حاضر 67 ساله است و به نظرم تاریخ مصرف فیلم هایش، (به خصوص با پیدایش ویدئوکلیپ)، گذشته است. دیوید استراتون منتقد سینما و دبیر سابق جشنواره فیلم سیدنی به مدت هیجده سال، و عرضه کننده فیلم های خوب سینمایی در تلویزیون SBS استرالیا، (که موقعیت دکتر کاووسی خودمان را دارد)، با او روی صحنه بود. پس از اولین سوال درباره دوران کودکیش، کن راسل آغاز به سخنرانی کرد و بعد به چند سوال، پاسخ داد. سپس بخش هایی از فیلم های مالر، لیستومانیا و عشاقان موسیقی به نمایش در آمد و در آخر فیلم شیاطین به طور کامل نمایش داده شد. به هر حال اگرچه کن راسل فیلم ساز مورد علاقه ام نیست، ولی پیرمردی ست شوخ و بامزه و احتمالا این قدردانی هم، (قدردانی از زنده ها فکر خوبی است)، باید بسیار خوشحالش کرده باشد.
یک بخش تقریبا
جدید در جشنواره سال گذشته این بود که فیلم
پاریس تگزاس را با حضور فیلمبردارش
روبی مولر (فریم به فریم) بررسی کرده
بودند. این بخش امسال به پیانو
( به فیلمبرداری استیوارت
درایبرگ) اختصاص داشت. مقصود از این
بخش این است که
تماشاگران با درخواست توقف کوتاه در نمایش فیلم، (روی دیسک لیزری)، هرگونه
سوالی که در مورد فیلمبرداری دارند با
فیلمبردار مطرح می کنند.
شب مخصوص سینمای کشورها به اسپانیا و ایتالیا اختصاص داشت، که به اولی پرداخته شد و دومی هم هیچ جای پرداخت ندارد. فقط شاید لیبرا ساخته پاپی کوریسکاتو از یک جهت مهم باشد و آن این که این فیلم سطحی ترین، (اگرنه بدترین)فیلم جشنواره امسال بود. فیلم سکوت طولانی ساخته کارگردان زن آلمانی، مارگارت فون تروتا راجع به مافیا، از لحاظ فرم و محتوا، از فرط معمولی بودن، حالم را بد کرد به طوری که از خیر فیلم سوم گذشتم و به خانه رفتم.
سینمای اروپای شرقی در جشنواره امسال غایب بود. علتش را از دبیر جشنواره جویا شدم، گفت: (تولید فیلم در کشورهای کمونیست سابق به شدت کاهش پیدا کرده و چندتایی هم که در چند سال گذشته تولید شده،حرفی برای گفتن ندارند...) شوروی سابق هم در جشنواره امسال یک فیلم پر از دیوانه دیگر داشت به نام زندگی با یک دیوانه، که جز تکرار تم مورد علاقه شان- دیوانگی- چیز دیگری نمی شد در آن پیدا کرد.
نمی دانم چه بلایی برسر سینمای اروپای شمالی آمده است. از سوئد و دانمارک هیچ فیلمی نمایش داده نشد. از فنلاند تاریکی در تالین که در استونیا فیلم برداری شده، ترکیبی از کوریسماکی خام با خشونت زیادی، و دومی فیلمی یک ساعته و تلویزیونی از خود کوریسماکی بود به نام نمایش کامل بالالایکا که کنسرت مشترک گروه لنینگراد کابویز، با آن موها و کفش های نوک تیزو مشهورشان و گروه کر ارتش سرخ شوروی سابق را، که جلوی ده هزار نفر تماشاگر در فضای آزاد برگزار شده بود، نشان می داد و آخرین فیلم جشنواره امسال بود.
