ماجرا این بود که اولین شماره FILM INTERNATIONAL (فصل نامه انگلیسی که از دیگر نشریات فیلم است) قرار بود در بیاید (1993) و وقت کم بود و من هم که قرار بود با جین کمپیون مصاحبه داشته باشم، مجبور شدم قبل از اتمام صداگذاری و موسیقی فیلم پیانو، مصاحبه را انجام دهم...
پوست پرتقال - سوییتی- مانتی مونتگمری - فرشته ای روی میز من - سام نیل - هالی هانتر - هاروی کایتل - بلندی های بادگیر (خواهران برونته)
ماهنامه
فیلم- شماره 159
1994-1373
گفتگوی اختصاصی با جین
کمپیون
مجذوب روابط در دنیایی
دوردست

این گفتگو پیش از نمایش موفقیت آمیز پیانو انجام شده و طبعا چون در آن زمان این فیلم را ندیده بودم، بحثی درباره ی جزئیات آ ن با سازنده اش انجام نشده است.
فیلم پوست پرتقال چه مشکلی داشت که مدرسه فیلم و تلویزیون و رادیوی استرالیا، حتی مایل نبود به شما اجازه تدوین آن را بدهد، در حالی که چند سال بعد فیلم توانست در جشنواره کن (1982) جایزه ای به دست آورد.
پی بردن به
قوت یک فیلم برای خیلی ها آسان نیست. مسئولان مدرسه آدم هایی محافظه کار بودند.
فیلم تمام نشده بود، اما
به
نظرم کامل
می
رسید، که البته نبود. از دید آن ها نه فیلم خوبی بود و نه ارزش تمام شدن داشت،
این ها موجب دلسردیم شد، ولی می دیدم که به هر حال، فیلم برای من کیفیاتی دارد
که می پسندم، پس تصمیم گرفتم هر طور شده آن را تمام کنم. واقعا قصدم سرزنش
مسئولان مدرسه نیست، چون این خطاها زیاد روی می دهد.
قبول دارید
که جشنواره کن شما راکشف کرده است؟
نه واقعا. فکر
می کنم مسلما زمینه آشنایی ام با مخاطبین بین المللی را فراهم آورده، ولی با
نمایش پوست
پرتقال
در
استرالیا
بود که همه از آن خوششان آمد، بعد هم برای جشنواره ویژه فیلم های کوتاه برگزیده
شد، و به خاطر ساخته های کوتاهم، در استرالیا موفق به دریافت چندین
جایزه داخلی شدم، همواره این احساس را داشتم که مورد حمایت استرالیا و
مردمش هستم...
زمانی که
فیلم سوئیتی در کن به نمایش
درآمد، باز تاب های متفاوتی دریافت کرد، فکر می کنید دلیل این امر چه بود؟
در آن زمان به
نظرم نمی رسید که سوئیتی
فیلمی تکان دهنده یا متفاوت باشد، آن را ساخته ای آرام و معصوم می دانستم، ولی
گویا عده ای را آزرده کرد. از قرار، فیلم واقعا مخاطبانش را رودرروی هم قرار
داده بود. عده ای از ان خوششان آمد
و عده
ای عکس العمل کاملا خشنی بروز دادند. فکر می کنم بخشی به این دلیل باشد که
فیلم به طور روان
شناسانه ای تقریبا به ضمیر ناخودآگاه وارد می شود، و بسیاری
نمی توانند آن را
نادیده بگیرند، که البته چنین دستمایه ی کاری را دوست دارم.
جنبه های
عجیب غریب شخصیت های اصلی بسیاری از فیلم هایتان را آیا
می
توان شرح حال نگاری تلقی کرد؟
فکر می کنم در
مورد شاید بعضی از تیپ های مختلف این امر صدق کند، ولی نه به طور مستقیم.
پس از
موفقیت سوئیتی در آمریکا،
هالیوود به شما توجه کرد. فکر می کنید علاقه ای به فیلم سازی در آن جا
داشته باشید؟
بستگی دارد
منظورتان از هالیوود، چه باشد. فکر نمی کنم در ساخت فیلم های
استودیویی چندان موفق شوم، اما فیلم سازان مستقل بسیاری در هالیوود
مشغول به کار هستند، به خصوص تهیه کننده ای به نام
مانتی مونتگمری که با شرکت
پروپاگاندا کارمی کند و واقعا از کارش خوشم می آید، چون به نظرم مستقل عمل
می کند.
فیلم های زیادی از محصولات هالیوود را دوست دارم.
نظرم نسبت به هالیوود تند و خشن نیست.
پیش از
ساخت فرشته ای روی میز من ، هرگز
نمی توانستم تصور کنم که شما فیلمی با داستانی در زمان های گذشته بسازید.
پیانو نیز داستانی در زمان های گذشته
دارد. به نظر شما تفاوت در ساخت فیلم هایی با موضوع های معاصر و ساخت فیلم هایی
که داستان
شان در
دوران گذشته می گذرد، چیست و کدام یک را ترجیح می دهید؟
فقط فیلمی را
دوست دارم که بتواند دنیای خودش را خلق کند، اهمیتی ندارد که ماجرا در چه
دورانی روی می دهد. البته فکر نمی کنم این حرف من به خصوص در مورد
فرشته ای روی میز من صادق باشد.
این فیلم شرح حال گونه ای از زندگی جنت فریم،
نویسنده ی زن زلاندنویی است، که سعی داشتم به روح آن وفادار بمانم.
ماجرای پیانو فرق می کند. تصور کلی
بر این است که فیلم تصویری بسیار عاشقانه باشد، ولی طرز تلقی من از
‘عاشقانه’
با دیگران بسیار تفاوت دارد... ساخت این فیلم با لذت بسیاری توام بود:
نیاز به تحقیق در زمینه یک دوران و رسیدن به برداشتی شخصی، پرهیز از کاری که
عمومیت یافته، و در عوض تصمیم گیری درباره آرایش موها در آن زمان و همکاری با
طراح لباس و این که در آن دوران لباس ها چه شکلی بودند، چه آستر خاصی را باید
برای لباس های مردانه و زنانه در نظر گرفت، و عشق کلی به
طرح جزئیات، که تلاشی است معادل پی بردن به همان آستر. عملا کار با مایه های
دوران گذشته را ترجیح
می دهم، اما چه معاصر باشد چه گذشته ،برای من فقط
‘باوراندن’
است که اهمیت می یابد. ماجرای سوئیتی
در دوره معاصر می گذرد، ولی دوره معاصری است که طراحی صحنه در آن
بسیار اهمیت دارد. در ابتدا عصبی بودم زیرا فضای حاکم بر تمرین( با
سام نیل، هالی
هانتر و
هاروی
کایتل)
فاقد
آن آرامش وآسودگی بود که به آن عادت داشتم و این بازیگران بسیار جدی تر از من
بودند... روند اعتماد متقابل پس از مدت طولانی تری به نتیجه رسید، به نوعی مورد
آزمایش واقع شدم تا معلوم شود
آیا قابل اعتماد هستم یا نه... فضای کار پس از زمانی طولانی تر، صمیمیت دوستانه
ای را موجب شد.
جدا از
فیلم های کوتاهتان در مدرسه فیلم و تلویزیون و رادیوی استرالیا، برای
نگارش فیلم
نامه
با نویسنده های دیگری کار کرده اید، ولی فیلم
نامه
پیانو را به تنهایی نوشتید...
احساس کردم
موضوعی نیست که بتوانم کسی را در آن شریک کنم. قصه ی عشق خارج از اختیاری ست که
از اراده ناشی می شود. برای من این فیلم یک چالش بود. واقعا می خواستم فیلم را
به تنهایی بسازم.
چرا تصمیم
گرفتید داستان در زمان گذشته روی بدهد؟
می خواستم در
زمانی باشد که اروپایی ها برای نخستین بارشروع به آمدن به زلاندنو
کردند. چون خودم اهل زلاندنو هستم و این کشور هم کاملا مدرن است. افراد
قبیله ی مائوری، با ورود مهاجران به زلاندنو، به آن ها پیوستند و
این توافق برای مائوری ها فقط عذاب آور بود. فیلم از افراد مائوری
بسیار بهره گرفته، ولی البته ماجرا در درجه نخست به آن ها نمی پردازد. واقعا
صلاحیت نوشتن قصه ای مربوط به یک فرد مائوری را ندارم، چون هیچ چیز
درباره آن ها نمی دانم. ولی برای من جالب بود که داستان را به آن دوران
برگردانم، بدین ترتیب می توانستم به انگلیسی هایی که به این کشور می آمدند
نگاهی داشته باشم. در ضمن واقعا مجذوب داستان هایی هستم درباره روابطی که در
جایی متفاوت روی می دهد.
زلاندنوی اصلی مکانی است بسیار غریب، بوته زارها و جنگل هایی دارد که شرجی و طاقت فرسا هستند. اگر چه جزء منطقه حاره محسوب نمی شود، ولی با هر جای دیگری تفاوت دارد، فضای آن بسیار گیراست. در ضمن عاشق آثار خواهران برونته هستم. آن ها در همان دوران ماجرای فیلم مشغول نوشتن رمان بودند. (بلندی های بادگیر، 1852). می خواستم به نوعی به داستان رمانتیکی که در قرن دیگری نوشته شده، ولی مربوط به همان دوران نگارش داستان نیز هست، ادای دینی کرده باشم. در نتیجه یک گره کوچک و پیچیده مرا به خود جذب کرد.
در حین
ساخت فیلم، آیا از لحاظ بصری به زمینه های جدیدی دست یافتید؟
فکر می کنم در
پیانو امکان تغییر روش نسبت به فیلم های گذشته ام را به دست آورده
ام ، زیرا قصه فیلم
چنین می طلبید. برای مثال، پرداختن به چشم اندازها (بدون وجود هرگونه معماری)،
و می خواستم راهی بیابم که در عین حال کلیشه
و
رومانس کلاسیک نباشد، هم چنین علاقه به حرکت مداوم دوربین داشتم. پیش از
این نیز دوربین را در فیلم فرشته ای روی میز
من به حرکت در آورده بودم، ولی این بار احساسی کاملا تغزلی بود،
حس کردم که دوربین می باید همیشه متحرک باشد. به نظرم نماهای بیانگر برای این
فیلم بسیار کارساز بود. شاید در ظاهر هیچ قاعده یا منطقی نداشته باشند، اما
تمام فیلم را این نوع نماها تشکیل نمی دهند،
زیرا
فیلم مسئولیت خطیر داستان گویی را نیز بر عهده دارد و همین کار را هم می کند.
شما متولد
زلاندنو هستید، در سیدنی درس خوانده و زندگی کرده اید،
و درهر دو
کشور هم فیلم می سازید. به کدام یک خود را وابسته
می دانید؟ اگر چه زلاندنو
و استرالیا از لحاظ بین المللی دو کشور مختلف شناخته می شوند، به
عنوان شهروندی از دو کشور،
شما
می توانید بدون دریافت ویزا به هر یک سفر کنید، درس بخوانید یا ساکن شوید.
برای من
زلاندنو، همه پیچیدگی یک وطن را دارد، در حالی که استرالیا امکانات
یک دنیای عالی جدید است. و فکر می کنم دقیقا به همین دلیل به عنوان هنرمند یا
فیلم ساز در استرالیا رشد کردم. به خاطر سرمایه هنگفتی که صرف من کرده
اند،
خودم را مدیون استرالیایی ها
می
دانم، زیرا به من اجازه تحصیل در مدرسه هنر و سینما را دادند، که فرصتی
بسیار بزرگ است. در زلاندنو نیز فرصت های خوبی وجود دارد. این احساس من است
زیرا در این جا بزرگ شده ام.
زلاندنو برخوردار از حالتی است که هر کس را در جایش نگه می دارد (شاید استرالیایی ها نیز چنین برداشتی از کشورشان داشته باشند)، و چندان مشتاق دیدن شکوفایی افراد نیستند زیرا در این صورت سوال دیگری مطرح می شود که “پس چرا شما موفق نشدید؟” زلاندنو جامعه ای است مساوات طلب که به آن بسیار مفتخر هم هست. سیستم آموزشی بسیار خوبی دارد، ولی لایه زیرین ایده مساوات طلبی این است که هر کس فکر می کند همه مساوی هستند، اما مردم خود را وقف چیزهایی می کنند که آ ن هارا از هم مجزا می کند... در طرز تلقی شان نسبت به اطراف خود، ستایش و تحسین از خود بروز نمی دهند. از گفتن “خیلی خوب بود!” یا “بی نظیر بود!” متنفرند. دوست دارند همه چیز را پیش پا افتاده تلقی کنند، و فکر می کنم که من واقعا گاهی نیاز یه نوعی “بی نظیر بود!” دارم تا احساس سلامت کنم... خب این درست مغایر با طبیعت شان است.