الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم:
فقط فیلم های قیم و تقویم آتوم اگویان را دوست دارم. حال دیگر او از بازی با ویدئو، یا اصولا نقطه دید "home video" ای، دور شده و موزیک دائمی در فیلم هایش روی اعصاب بنده می رود. ولی به هر حال دو فیلم نام برده را به جاش خیلی خیلی دوست می دارم. این اشاره به اگویان اولین مورد در مجله فیلم بود و تنها یادداشت درمورد قیم هم می تواند در خدمت تان باشد. (Film No.300)
عجیب است که مایکل هانکه هم که در این گزارش برای اولین بار در مجله فیلم به او اشاره می شود، دست از تمام آن "نشان ندادن های" برسونی برداشته و در پنهان خون از شاهرگ گردن بیرون می ریزاند...
اریک رومر هم که متاسفانه همین ماه پیش (فوریه 2010) ما را ترک کرد... او نزدیک یک قرن زندگی کرد و پنجاه و یک فیلم ساخت. تمام مدت به مشکلات و سوء تفاهم های زن و مرد پرداخت، چیزی که ظاهرا از آدم و حوا شروع شده و شاید تا آخر عمر بعضی هایمان هم ادامه داشته باشد...روانش شاد...
هرتزوگ هم که مدت هاست مستند هایش را شعاری و شیر فهم کن می سازد و آخرین کار داستانی اش هم که بازسازی فیلم تارانتینو را، با مقادیر زیادی سکس و خشونت، انجام داده است...مشکل از بنده است حتما، سر پنجاه سالگی شاید قدیمی و از مد افتاده شدم و خودم خبر ندارم... خدا آخر عاقبت باقی مانده عمرم را به خیر کند...
جشن عروسی (آنگ لی) - نزدیک به عدن (نیکیتا میخالکوف)- لئولو ( ژان کلود لازون) - زندگی و دیگر هيچ - ویدئوی بنی (مايکل هانکه) – تقویم ( آتوم اگویان) - نرگس - روی پل (فرانک پری) - تعقیب پروانه ( اوتاریو سلیانی) - قصه زمستان (اریک رومر) - یاغیان خدای نئون - آنیما موندی (گادفری رجیو) - ال ماریاچی (روبرت رودریگز) - بیدویل (تریسی مافت) - اورلاندو (سالی پاتر) - الیويه، اليويه (آنی یژکاهولاند) -
ماهنامه فیلم- شماره 150
1372-1993
گزارش چهلمین جشنواره سیدنی
سفر به عالم واقعیت و خیال در سال
خشکی
روزگار غریبی است. خشک سالی در استرالیا، رقابت شدید آمریکا با ژاپن و برخی دیگر از کشورهای آسیایی، کاهش صادرات و افزایش واردات، بیکاری یازده درصد از نیروی فعال کشور را به ارمغان آورده است! در اقتصاد پریشان حال این سرزمین، دولت از بودجه خدمات عمومی کاسته است. بومی ها برای کسب قدرت و کنترل بخشی از سرزمین نیاکان شان با دولت درگیر شده اند و... در چنین حال وهوایی با چهلمین جشنواره سیدنی سفر شانزده روزه ای را به دنیای واقعیت و خیال آغاز می کنیم. جشنواره امسال با فضای هیجان انگیزش امکان می دهد که از دنیای بحران زده واقعیت فاصله بگیریم و به عالم خیال پناهنده شویم.
بچه دل شکسته، از استرالیا آغازگر برنامه های جشنواره است. فیلم درباره گروهی از کودکان وابسته به اقلیت های قومی است، که می خواهند در یک مدرسه تیم فوتبال راه بیندازند. در استرالیا راگبی ورزش محبوب مردم، بخصوص انگلوساکسون هاست و فوتبال به بازی خارجی ها شهرت دارد. شخصیت مرکزی فیلم نوجوانی یونانی الاصل است که یال و کوپالش آدم را به یاد راکی می اندازد. پدر این نوجوان در یونان مربی تیم فوتبال بوده و او نیز تلاشش در جهت راه انداختن تیم فوتبال مدرسه است و در کنار این کوشش بی وقفه، عاشق معلمش هم می شود. بچه دل شکسته فیلم خوش ساختی است و استفاده غیر متعارف از تدوین و وسیقی، جاذبه تجاری آن را پررنگ تر کرده است. از انتخاب این فیلم برای افتتاحیه جشنواره متعجب شدم، اما خیلی کنجکاوم که بدانم سیاستمداران استرالیا - که بعضی های شان در افتتاحیه حضور داشتند - نسبت به دیالوگ های صریح و خیابانی فیلم چه برخوردی داشتند. به مناسبت چهلمین سال برگزاری جشنواره، برنامه افتتاحیه زرق و برق بیش تری نسبت به سال های گذشته داشت.
صبح روز بعد با یک کمدی خوب به نام جشن عروسی برنامه های عادی جشنواره شروع شد. فیلم درباره یک زوج هم جنس گرای چینی و آمریکایی است که در نیویورک با هم زندگی آرامی دارند. پدر و مادر جوان چینی آرزو دارند که ازدواج پسرشان را با یک دختر چینی ببینند و به همین دلیل برای پیدا کردن یک عروس خوب حسرت می کشند. بالاخره جوان چینی وقتی از بیماری پدرش باخبر می شود، برای رضای دل او تصمیم می گیرد با یک دختر چینی ازدواج مصلحتی کند. این دختر در پی گرفتن گرین کارت است، اما تصمیم ناگهانی والدین جوان برای حضور در مراسم ازدواج، اوضاع را پیچ در پیچ می کند. فیلم حال و هوای کارهای بیلی وایلدر رادارد و ساخته انگ لی کارگردان تایوانی الاصل سینما خوانده، و مقیم نیویورک است. او برای این فیلم خرس طلایی برلین 93 را گرفته است.
نزدیک به عدن آخرین ساخته نیکیتا میخالکف، همان خصلت همیشگی کارهای او را دارد. یک کارگردان متوسط که طرح نسبتاً خوبی را با پرداخت کش دار، خراب کرده است. فیلم درباره یک کارگر جاده سازی روس است که به دلیل از کار افتادن ماشینش در استپ های غولستان، مجبور می شود مدتی را با خانواده های مغول سر کند، آن هم در میان چادرهایی که هنوز شکل و شمایل دوره چنگیزخان را دارند. البته وقتی پا به درون این کومه ها می گذاریم، آن چه می بینیم با ظاهر قضیه تفاوت دارد. آکاردئون و تلویزیون و وسایل مدرن دیگر، جزء جدایی ناپذیر زندگی مغول های قرن حاضر است. ظاهراً فیلم چیزی بیشتر از دست مایه تکراری و نخ نما شده "تکنولوژی در برابر سنت" ندارد و بالاخره وقتی مرد خانه به دستور زنش برای خرید مایحتاج چادر را ترک می کند، من هم از سینما بیرون می زنم تا برای تماشای فیلم بعدی خودم را سرحال نگه دارم.

ژان کلود لازون کارگردان چهل ساله کانادایی، پس از تجربه در حرفه
های مختلف مانند کار در کارخانه تنباکو و مزارع ذرت، غواصی، راهنمای جنگل،
رانندگی تاکسی، هواپیمای سمپاشی، تحصیل در رشته ارتباطات و ساختن آگهی های
تبلیغاتی، دومین فیلم بلندش را به نام لئولو
ساخته است. (فیلم اولش باغ وحش در
سال 1987، بخش نوعی نگاه را در جشنواره کن افتتاح کرده بود).
فیلم اشاره ای به سخن مشهور دکارت دارد: "من فکر
می کنم پس هستم". کشف امیال و غرایز، خصومت با بزرگترهای دروغگو و
متظاهر، میل به بچه ماندن و بزرگ نشدن، اعتراض علیه طبقه بندی های خانوادگی و
اجتماعی، علاقه شدید به مطالعه کتاب و بلعیدن لغات در نور کمرنگ یخچال نیمه
باز و... در نهایت پناه بردن به رویا و خیال برای گریز از واقعیت های پست
روزمره، مضامین فیلم را تشکیل می دهند که با طنز سیاهی، یادآور
طبل حلبی (فولکر
شلوندورف) و آثار بونوئل
و فلینی است.
لئولو ، غیر منتظره ترین فیلم جشنواره بود که علاوه بر میزانسن و
فیلم برداری و ترکیب بصری جذابش، در انتخاب موسیقی نیز بدعت گذار جلوه می کرد.
( موسیقی این فیلم آمیزه ای از موسیقی قرون وسطایی، آوای راهب های تبتی و
آوازهای عامه پسند ایتالیایی، تکه هایی از موسیقی عربی، پاکستانی، ایرانی و دو
آهنگ مشهر از تام ویتس است که همه
در بازار موجود بوده اند و برای این فیلم ساخته نشده اند). تماشای
لئولو هرچند برایم تجربه جالبی بود،
اما در ترکیب کلی اش نا هماهنگی هایی احساس کردم و اگر صحنه هایی از آن حذف
شود، نتیجه بهتری به بار خواهد آورد.
درمیان آثار جشنواره امسال، سه فیلم برایم تکان دهنده بود که خوشبختانه دو تا از آن ها در ایران به نمایش درآمده اند: زندگی و دیگر هیچ (عباس کیارستمی) و ویدئوی بنی (مایکل هانکه) ، که در میان فیلم های خارجی جشنواره فجر سال گذشته بود. اما فیلم سوم تقویم ساخته آتوم اگویان، کارگردان کانادایی ست که از بخش انگلیسی زبان این کشور می آید. هر سه فیلم قبلی او با پدیده تصویرسازی و رابطه انسان معاصر با آن سر و کار دارند.

آتوم اگویان از یک خانواده ارمنی است که در مصربدنیا آمده و
از کودکی در کانادا بزرگ شده است. او فارغ
التحصیل رشته روابط بین الملل از دانشگاه تورنتو است و در
تقویم نیز مانند دیگر آثارش، دل
مشغولی همیشگی (و کم و بیش وندرسی)
خود را دارد: رابطه انسان با تصویر، (در شکل هایی مانند ویدئو، عکس، فیلم و
خاطرات آن ها)، و تاثیر متقابل این پدیده ها بر انسان را بررسی می کند. دومین
فیلم او شوی خانوادگی که اولین
موفقیت بین المللی اش به حساب می آید، درباره خانواده ای است که همه ی جنبه های
زندگی روز مره شان را در ویدئو ضبط می کنند و شب ها در رختخواب- اگر فرصتی باشد-
به تماشای آن می نشینند. فیلم بعدی اش
محاسبه کننده دو داستان موازی دارد:
یکی درباره ی کارمند اداره بیمه است که مسئول
تخمین خسارت خانه های در آتش سوخته است، و داستان بعدی به همسر او مربوط می شود که در اداره سانسور، کارش طبقه بندی
فیلم هاست.
تقویم به بحران روابط یک زن و شوهر در برابر دوربین می پردازد، سبک
تصویر پردازی اگویان معمولاً خیلی
ساده و با دوربین
بی تحرک و دیالوگ کم است و از نظر هزینه ساخت، خیلی کم خرج به
نظر می رسد. تقویم به گفته
اگویان فیلمی است که هر چند آن را
چندان جدی نگرفته اما بیش تر از همه آثارش به روح کاری که قصد دارد در
سینما
انجام دهد، نزدیک است. او انگیزه ساختن این فیلم را خارج از اراده خود می
داند! وقتی در سال 1991 محاسبه کننده
برنده جایزه نقدی جشنواره مسکو شد، این جایزه یک میلیون روبلی باید
هزینه ی ساخت فیلم آینده کارگردان در شوروی سابق- آن هم در طی هیجده
ماه- می شد، به همین دلیل اگویان
تصمیم گرفت فیلم را در ارمنستان بسازد. هنگامی که او در جستجوی موضوعی
مناسب بود و فیلم نامه را تدارک
می دید، مشکلات مالی و سیاسی شوروی شدت
گرفت و روزی که او برای فیلم برداری آماده بود، ارزش یک میلیون روبل، با سه
هزار دلار آمریکا برابر شد. در چنین شرایطی ساختن فیلم غیر ممکن
می نمود
تا این که خانمی از تلویزیون آلمان به سراغش می رود و پیشنهاد می کند
که: اگر فیلم با هزینه صد هزار دلار تا سال آینده آماده شود، تلویزیون آلمان
حاضراست این مبلغ را در اختیار او بگذارد.
بدین ترتیب به دلیل کمبود بودجه و مشکلات فنی،
اگویان فیلم نامه را تغییر می دهد و
با بی میلی به جای انتخاب بازیگر مرد نقش اول، خودش جلوی دوربین ظاهر می شود و
برای نقش مقابلش از همکار قدیمی اش آرسنی
خنجیان استفاده می کند که پای ثابت فیلم هایش است.
داستان فیلم درباره یک عکاس کانادایی است که با همسر ارمنی اش به ارمنستان می رود تا از دوازده کلیسای قدیمی، برای یک تقویم دیواری عکس بگیرد. جستجوی این کلیساها، آن ها را وادار می کند که با یک جیپ به همراه راننده و راهنمای محلی، به مناطق دور از تمدن سفر کنند. حاصل کار فیلمی است ساده (و البته پیچیده!)، که هزینه ساخت آن در حال حاضر می تواند مخارج یک آگهی تبلیغاتی یا یک موزیک کلیپ ارزان را تامین کند. با این همه این فیلم 75 دقیقه ای درباره همه چیز صحبت می کند. از مشکلات زندگی روزمره تا ارتباط انسان با تاریخ و مذهب و فلسفه و جامعه سنتی و جامعه معاصر و روان شناسی انسان معاصر و ناتوانی اش در ایجاد رایطه با هم نوع خود، و خلاصه این که، هر آن چه از سینما انتظار دارم، در این فیلم هست: پرهیز از قصه پردازی، ساختار مدرن، بازی های اغراق نشده، گفتگوهای موجز، کار خلاقه با صدا و انتخاب سنجیده موسیقی، (نغمه های ارمنی، موسیقی راک، بلوز، کلاسیک و محلی از کشورهای مختلف)، و در نهایت انتقال پیام، بدون داد و فریاد...

برای زندگی و
دیگر هیچ زمان مناسبی انتخاب شده بود. دومین روز جشنواره، یکشنبه-
تعطیل عمومی- ساعت 2 بعد ازظهر، که شب زنده دارها هم بیدار شده اند. چنین
انتخابی نشاندهنده علاقه پل برنس، مدیر جشنواره به این فیلم است. اولین بار سه
هفته پیش فیلم را در یک نمایش خصوصی در جمع خبرنگاران دیده ام. با این حال
نمایش دوباره آن در کنار دو هزار تماشاگر تجربه دیگری است، البته اگر کپی مخدوش
و خط خطی نباشد و زیرنویس ها هم مشکل ایجاد نکنند. هر چند سال گذشته همین کپی
هم برای نمایش در سیدنی قابل دسترسی نبود. به هر حال امیدوارم روزی همه
این مشکلات حل شوند. شاید مسئولان مشکلات فنی و اقتصادی را پیش بکشند، اما زیر
نویس ناهماهنگ فیلم را چه کنیم؟ یکی از زیباترین صحنه های فیلم (صحنه خرید کوکا
کولا)، به علت پانزده بیست ثانیه تاخیر در ظاهر شدن زیرنویس، تماشاگران را به
خنده
می اندازد. بگذریم... درباره فیلم، مطبوعات ایران به حد کفایت نوشته اند.
و آنچه می توانم اضافه کنم اظهار تاسف از فضای پر از سوء تفاهمی است که در مورد
برخی عناصر فیلم وجود دارد. این که پوستر فرانسوی، ماشین رنو و موسیقی
ویوالدی برای جلب توجه خارجی هاست، چه اشکالی می تواند داشته باشد؟ آن
هم در روزگاری که در دهکده جهانی ارتباطات زندگی می کنیم. نکته اصلی این است
که کاربرد هر عنصری در فیلم باید توجیه سینمایی داشته باشد. منتقد و تماشاگر حق
دارند درباره استفاده از موسیقی ویوالدی اظهار نظر کنند اما نمی توانند
بگویند که چرا فیلم ساز خواسته است جلب توجه کند. سینما چیزی غیر از جلب توجه
تماشاگر نیست.
زندگی و دیگر هیچ در سیدنی هم مثل جاهای دیگر دنیا، دو نوع
واکنش ضد و نقیض در میان تماشاگران برانگیخت. گروهی طرفدار پر و پا قرص آن
بودند و برای یک عده هم کسل کننده و کش دار بود. اهمیت این گونه آثار در ارتباط
با کمیت تماشاگرانش مشخص نمی شود، فیلم برای بسیاری از دانشجویان، استادان
دانشگاه و کسانی که شناخت و مطالعه جدی در مورد سینما دارند تکان دهنده بود.
برخی از آن ها به من گفتند که حتی تا چند روز پس از دیدن فیلم نمی توانستند
ذهنشان را از تاثیر تصاویر و حس و حال فیلم آزاد کنند. در پایان جشنواره که
تماشاگران ده فیلم داستانی ، مستند و کوتاه انتخاب می کنند، خیلی ها
زندگی و دیگر هیچ را به عنوان
بهترین فیلم مستند انتخاب کردند. دیوید استراتون مدیر سابق جشنواره
و منتقد نشریه ورایتی که در تلویزیون
SBS
فیلم های انتخابی اش را قبل از نمایش به تماشاگران معرفی می کند،
آن قدر از
فیلم خوشش آمده که خیال دارد یک شب آن را با
خانه دوست کجاست؟ با هم
نمایش دهد. هرچند از این که باید فیلم را در صفحه کوچک تلویزیون نمایش بدهد
ناخرسند بود.
نرگس دومین فیلم ایرانی جشنواره سیدنی بود. این فیلم با همه
تایید و تمجید منتقدان و جوایز جشنواره فجر و نمایش های بین المللی اش،
توقع مرا برآورده نکرد. در این که موضوع فیلم جسورانه است، جای تردید نیست، اما
از نظر ساختار، جذاب ترین لحظه های فیلم با دوربین ثابت و بدون موسیقی و گفتار
ارائه شده است. حتی طرفداران فمینیست فیلم هم که تعدادشان کم نبود و بی
صبرانه انتظار نمایش آن را
می کشیدند، با موسیقی فیلم مشکل داشتند. بهرحال حضور
رخشان بنی اعتماد بعنوان یک فیلم
ساز زن ایرانی امتیاز بزرگی است. معمولاً زنان فیلم ساز ایرانی را احساسات گرا
می دانند و لحن احساساتی نرگس این
نظریه را تایید می کند. با این همه نرگس
در مسابقه با زندگی و دیگر هیچ بیش
تر مورد پسند تماشاگران قرار گرفت و تلویزیون
SBS
هم ظاهراً قصد دارد آن را بخرد.
بر روی پلفیلمی مستند است که مستقیماً به رویارویی فیلم ساز با مرگ
می پردازد. فرانک
پری کارگردان نیویورکی فیلم، در سال
1962با فیلم خوب دیوید و لیزا کارش
را شروع کرد که در همان سال در جشنواره ونیز برنده جایزه شد. به گفته
خودش با فیلم های بدی مانند عزیزترین مادر
و سلام دوباره، پرونده زندگی هنری
اش در حال بسته شدن بود که در سال 1990 از ابتلایش به سرطان پروستات باخبر شد.
دکترها گفتند که بیش تر از یکسال و نیم دوام نخواهد آورد.
فرانک پری تصمیم گرفت مستندی درباره
مبارزه اش با مرگ بسازد. فیلم در یک ماشین شروع می شود. پری و دوستانش
عازم شهری هستند که در آنجا جلسه ای برای معالجه ی گروهی از مبتلایان سرطان
برگزار می شود و... در پایان فیلم پس از گذشت یکسال و نیم، یعنی زمانی که باید
مرده باشد، اورا در حالی می بینیم که با نرمی و ظرافت از شیب تهدید آمیز تپه ای
پر برف، با اسکی پایین می رود. فیلم در مجموع از حرکت و پویایی و شور غریبی
برای زنده بودن لبریز است. حسی که در نمونه های مشابه کم تر دیده می شود. از
جمله فیلم تلالو در آب (فیلم
ویم وندرس درباره سرطان نیکلاس
ری).

فرانک پری درباره تغییراتی که پس از آگاهی از ابتلایش به سرطان پیش آمد می گوید: "پس از آگاهی از سرطان، بیش از هر وقت دیگری پر تکاپو و خلاق بوده ام. با این بیماری هر روز که می گذرد بیش تر ارزش و تقدس زندگی و شادی نهفته در آن را، درک می کنم. حدود یک سال پیش در ونیز برای دومین بار ازدواج کردم... و (با خنده) خیال دارم قسمت دوم فیلم را هم بسازم."
پس از نمایش فیلم، تماشاگران با ابراز احساسات و بلند شدن از روی صندلی، علاقه شدید خود را به فیلم نشان دادند. پری که روی صحنه آمده بود، از فرط هیجان مثل شیری بود که در قفس گیر افتاده باشد. اطراف میکروفن قدم می زد و قصد داشت از تماشاگران تشکر کند، اما قادر به این کار نبود. آدم نمی داند درچنین شرایطی آیا این همه ابراز احساسات برای فیلم است یا فیلم ساز؟ شاید برای احتمال سرطان گرفتن خودمان باشد وشاید هم ترکیبی از همه این ها. خانمی از میان تماشاگران اظهار خوشحالی کرد که فیلم را دیده است. او گفت: "برای من که سه روز پیش باخبر شدم سرطان دارم، فیلم شما خیلی حرف ها داشت." چند ثانیه سکوت در سالن دو هزار نفری جشنواره حکمفرما شد. پری از میکروفن فاصله گرفت، چند قدم دور خودش چرخید، پشتش را به ما کرد، اشک هایش را پاک کرد و به زحمت خود را جمع و جور کرد و گفت: "نمی دانم چه بگویم."

ویدئوی بنی ساخته مایکل
هانکه از اتریش درباره پسر
شانزده ساله ای است از یک خانواده پول دار، که علاقه شدیدی به دوربین ویدئو
دارد. تا جایی که حتی منظره اتاقش را از طریق صفحه تلویزیون تماشا می کند. او
دختر جوانی را به خانه می آورد و بی هیچ دلیلی، او را جلوی دوربین می کشد.
رفتار والدین او پس از این ماجرا تکان دهنده است. پدر، پسرش را به همراه مادر
به مصر می فرستد تا سر فرصت جسد دختر را مثله کند و در توالت بریزد...
آن چه ویدئوی بنی را هراس انگیز
کرده ، فقط موضوعش نیست، بلکه پرداخت فیلم ساز در تاثیر هول آور این فیلم نقش
مهمی دارد وگرنه تلویزیون های آمریکا، (و اخیراً کانال های خصوصی در
استرالیا)، پر است از برنامه هایی با عنوان
Real Life
Drama در این برنامه ها فیلم برداری از عملیات پلیس برای دست گیری
قاچاقچیان مواد مخدر و جنایت کاران و برنامه هایی با عنوان "داغ ترین ویدئوهای
خانوادگی" که ویدئوهای شخصی، از حمام سگ و گربه گرفته تا تولد و تشییع جنازه
را، از شبکه سراسری کشور نشان می دهند... و نکته قابل اشاره این که دلیل اصلی
رواج این جریان، احترام و علاقه به زندگی شخصی و خصوصی تماشاگران نیست، بلکه
این نوع برنامه ها برای تلویزیون مفت تمام می شود. آن هم در شرایطی که ساختن یک
برنامه ی تلویزیونی 48 دقیقه ای در استرالیا، (که ارزان تر از
آمریکاست)، حدود دویست هزار دلار خرج برمی دارد. البته این نوع قانونی و به
اصطلاح بی ضررش است، هیچ کس بدرستی نمی داند که چه اندازه از این گونه ویدئوها
توسط مردم یا گروه جوانان و گنگسترهای محلی در آمریکا، از سرقت ها و
تجاوزهای فردی و گروهی و کشتار، در جلوی دوربین ساخته می شود...
فیلم را سه بار روی پرده و سه بار در ویدئو
دیده ام. دیالوگ کم و فضای سرد فیلم، با استفاده از نورهای آبی و سبز تیره و
تاکید بر دست ها و رد و بدل کردن پول، ثابت می کند که بدون تاثیر از
برسون، ساختن این فیلم امکان پذیر
نبود. مدت ها طول کشید تا بالاخره بتوانم تعبیری از سفر بنی و مادر به
مصر داشته باشم. البته بدون اصرار به نظرم، اشاره فیلم ساز شاید به این
مسئله است که تمدن های جدید و قدیم، در حقیقت روی جنایت ها و آدم کشی ها بنیان
گذاشته شده اند.
کمبود فیلم های بلند داستانی استرالیایی، آن هم در جشن چهلمین سالگرد جشنواره، سوال برانگیز بود. بجز فیلمی که در مراسم افتتاح نمایش دادند، فیلم دیگری نیز بنام Bedevil از تریسی مافت، کارگردان زنی که از بومیان استرالیا است، نیز نمایش داده شد. این فیلم در بخش نوعی نگاه جشنواره کن امسال هم نمایش داده شد.
شب ویژه سینمای کشورها در جشنواره امسال، به انگلیس و فرانسه و کارگردانان جدید آسیایی اختصاص داشت. غرب وحشی از انگلیس یک کمدی جذاب بود: سه برادر پاکستانی با لهجه غلیظ، در اواسط دهه 90 در لندن قصد دارند یک گروه موسیقی آهنگ های فولکلوریک آمریکایی راه بیندازند و قبول هم نمی کنند که این کاره نیستند... دیوید آتوود کارگردان سفید پوست انگلیسی، این فیلم را بر اساس فیلم نامه ای از یک نمایشنامه نویس پاکستانی- انگلیسی بنام هاوانت بینز ساخته است. شخصیت ها و روابط، با بی طرفی انسان دوستانه ای پرداخت شده اند.
فیلم رفتار بد درباره زن و شوهرهای ایرلندی است که با فرزندشان در لندن زندگی می کنند و مشکلی دارند که در غرب آن را "بحران اواسط زندگی" می نامند. و فیلم سوم، از جزیره محصول ایالت ولز است که فرصت دیدنش پیش نیامد.
ظاهراً در دنیای انگلیسی زبان، بخصوص در آمریکا که به فیلم های غیر انگلیسی زبان با لحن تحقیرآمیزی، فیلم های زیرنویس دار می گویند، فیلم های فرانسوی از همه محبوب تر هستند. تا همین چند سال پیش قبل از این که پل برنس، مدیر جدید جشنواره توجه بیشتری به سینمای آسیا پیدا کند، شب ویژه سینمای فرانسه، پای همیشگی جشنواره بود.
رذل پیر، کمدی خوش ساخت ولی بیمارگونه ای است که 99 دقیقه موجودی
پیر و بدجنس و متقلب و دروغگو و بددهن را به تماشاگر تحمیل می کند، و پس از کلی
جنایت و رذالت، باسخاوت عاقبت به خیرش
می کند. واقعاً چطور می توان چنین شخصیتی را
بعنوان قهرمان یک فیلم کمدی تحمل کرد؟ تعقیب
پروانه ساخته اوتار یوسلیانی
فیلمساز گرجی مقیم فرانسه، موقعیت افراد یک دهکده کوچک و روابط آن ها را
در فضایی نیمه کمدی تصویر کرده است. فیلم شخصیت مرکزی ندارد و پر از نماهای
عمومی و طولانی است. علاقه بسیار فیلم ساز به ارزش های کهن و طرد عوامل مدرن،
مشخصه موضوعی فیلم است و تاثیرپذیری از ژاک
تاتی را نمایان می کند. فیلم پس از نیم ساعت برایم غیرقابل تحمل شد
و فکر این که 85 دقیقه ی دیگر باید آن را تحمل کنم آزاردهنده بود. سالن را ترک
کردم و در فضای دنیای واقعی برای دیدن
قصه
زمستان آخرین اثر اریک رومر
پیر، به دقیقه شماری پرداختم.
زمان فیلم فقط یک دقیقه کم تر از
تعقیب پروانه بود (114 دقیقه)، اما به
سرعت گذشت.
قصه زمستان دومین فیلم
رومر از مجموعه چهار فصل
است. کسانی که با فیلم ها و دل مشغولی های این فیلم ساز آشنایی دارند می دانند
که فیلم هایش در 32 سال گذشته، مانند فیلم های
ازو تقریباً یک داستان، و سه چهار شخصیت ثابت تنها، داشته اند.
او کلیشه ای ترین موقعیت ها و رابطه هارا طوری
پرداخت می کند که غیرقابل باورترین حوادث، باور کردنی جلوه می کنند.
قصه زمستان درباره زنی است که در فصل
تابستان با مردی آشنا می شود، اما نشانی ای که مرد به او می دهد اشتباه است. به
همین دلیل در زمستان و در شرایطی که زن فکر می کند بالاخره مرد دلخواهش را پیدا
کرده، دستش از او کوتاه است. سرانجام آن دو یک روز در اتوبوس یک دیگر را می
بینند. دید انسانی و پر عطوفت رومر
نسبت به شخصیت های نا امن و تنهایش، در این فیلم نیز به زیبایی طرح شده است.
شب ویژه کارگردانان جدید آسیایی با فیلم پنجاه دقیقه ای ژاپنی به نام خودم را کوچک و کوچک تر می یابم، شروع شد که داستانش در آینده اتفاق می افتد و متاسفانه ندیدم. قهرمان منحرف شده ما از کره به کارگردانی پارک چانک ژن، درباره پسربچه ای از یک خانواده متمول است که بعلت شغل پدر از سئول به یک دهکده کوچک نقل مکان می کند و باید تحصیلاتش را در مدرسه جدیدی ادامه دهد که قدرت مبصرهای کلاس از معلم ها بیشتر است. مبارزه این پسرک با قدرت های دیکتاتوری موجود در مدرسه، اگر هم در اصل سمبلیک نبود با توقیف چهارساله اش در کره، حالا معانی بیش تری پیدا کرده است. بازی خیلی خوب بچه ها امتیازی در برابر موضوع تکراری فیلم است.
یاغیان خدای نئون از تایوان فیلم جالب تری است: دو پسر جوان که کارشان دزدیدن پول از تلفن های عمومی است، در خانه ای واقع در یک محله فقیر نشین شهر زندگی می کنند. اما پول های باد آورده هیچ تاثیری در هیجان انگیز کردن زندگی کسالت بارشان ندارد. بیش تر فیلم در شب می گذرد و مجموعه ای است از نماهای بلند و برداشت های طولانی. یاغیان خدای نئون، احتمالاً اولین فیلم آسیایی بود که داستانش می توانست در پایین شهر هر گوشه دنیا اتفاق بیفتد. در این فیلم دیگر از خانواده و راه و رسم زندگی آسیایی خبری نیست، فیلمی است درباره نسل جوان سرخورده و نا امید، که همه وقتش را با تماشای افراطی تلویزیون، بازی های کامپیوتری و مشروب و غیره می گذراند.
برنامه "سه نمایش ویژه دیر وقت" فیلم هایی درباره حفاظت محیط زیست، موسیقی رپ و مسائل زنان داشت. از این مجموعه قصد داشتم اولی را ببینم ولی نمایش فیلم ها دیر وقت (از دوازده شب تا سه بامداد)، انجام می گرفت و ممکن نشد. بهرحال این فیلم ها را روی ویدئو دیدم. فیلم اول Anima Mundi نام داشت و آخرین ساخته گادفری رجیو بود که آن را در نمایش ویژه خبرنگاران دیده بودم. این فیلم سی دقیقه ای برای تبلیغ فعالیت های انجمن بین المللی حیات وحش تهیه شده و بسیاری از تصاویرش را از آرشیو تلویزیون BBC خریده اند. این فیلم هم مثل دیگر آثار رجیو گفتار ندارد. از موسیقی فیلیپ گلس در آن استفاده شده است. فیلم دوم محافظان جنگل بود که تلویزیون SBS آن را خرید. اما با اهمیت ترین و جالب ترین فیلم این مجموعه، درس هایی از تاریکی ساخته ورنر هرتسوگ بود، درباره سوختن چاه های نفت کویت پس از جنگ. این فیلم را ندیدم و خودم را بسیار ملامت کردم. گفته بودند ویدئوی آن در دفتر جشنواره موجود است و قصد داشتم پس از جشنواره آن را بگیرم، اما ویدئوی آن گم شده است. ویدئوی درس هایی از تاریکی تنها فیلمی است که در جشنواره امسال به یک خبرنگار امانت داده شده و از قضا اسم طرف در کامپیوتر نیست و گویا گیرنده نوار در تاریکی پنهان شده و چون هنوز نوارش به دفتر جشنواره برگشت داده نشده، با عرض معذرت برای معرفی آن به کاتالوگ جشنواره پناه می برم و درسی را که امسال گرفتم فراموش نخواهم کرد. بله، در کاتالوگ آمده است: "فیلم گفتار خیلی کمی دارد و بیشتر از نماهای هوایی تشکیل شده، تصاویری از آتش و دود و دریاچه سیاه. مادری که شاهد شکنجه و مرگ پسرانش بوده و... فیلم، شکل یک مستند معمولی را ندارد. هرتسوگ بخش هایی از انجیل را می خواند و با انتخاب قطعه هایی از موسیقی گریگ، مالر و پروکوفیف، به فیلم حالت یک رکوییم {مرثیه} داده است. هرتسوگ درباره فیلم می گوید: "این فیلم یک تصویر استریلیزه شده از سیاره ای است که فقط باکتری ها، عقرب ها و سوسک ها بر روی آن باقی خواهند ماند."
