دانلد ریچی دو سال دیرترش هم که به دنبال مصاحبه با کوروساوا بودیم به ما کمک کرد که شانس مان را در گرفتن مصاحبه بالا ببریم ( Film No. 225).

دیرتر خبردار شدم که عمل قلبی هم داشته ولی خوشبختانه هنوز ما را در سن 96 سالگی ترک نکرده. یکی از فرهیخته ترین انسان هایی که در زندگی ام شانس دیدن شان را داشتم...

جنگ ستارگان - شب روی زمين (جیم  جارموش) - تا انتهای جهان ( ویم وندرس) - لنی ریفنشتال - جوزو ایتامی - کن ایچی کاوا - کوروساوا - ازو -پل شریدر - جوزف اشترنبزگ - درایر - برسون - تارکوفسکی - ایتی - داستان توکیو - بالتازار - آیزنشتین

ماهنامه فیلم- شماره 135
1371-1992

گفتگوی اختصاصی با دانلد ریچی
انسان جستجوگر غربی در شرق

دانلد ریچی، متولد 1924 در اوهایو، آمریکا، برای اولین بار در سال 1946 با عنوان منتقد فیلم روزنامه ارتش آمریکا،پس از پایان جنگ جهانی دوم به ژاپن رفت. پس از اقامتی کوتاه و باز گشتن به آمریکا و ادامه ی تحصیلات دانشگاهی، در سال   1953به ژاپن بازگشت و تا سال1968 برای روزنامه  "ژاپن تایمز" نقد فیلم می نوشت. در آن سال به نیویورک برگشت و مدت پنج سال برنامه ریز سینمایی موزه هنرهای مدرن شد. از میان کتاب های فراوانی که راجع به ژاپن و فرهنگ آن نوشته، میتوان از فیلم های ژاپنی (1965)، فیلم های کوروساوا (1965)، ازو (1974)، سینمای ژاپن (1990)،  Zen Inklings، خالکوبی  ژاپنی و... نام برد.   او هم چنین بعنوان متخصص سینمای ژاپن و شرق دور در دنیا شناخته شده، به همین جهت بارها به عنوان برنامه ریز جشنواره های متفاوت در دنیا نقش هایی مهم به عهده داشته است. ریچی تا کنون چندین جایزه بین المللی (از جمله از انجمن ملی منتقدان آمریکا، دولت ژاپن، دانشگاه نیویورک و موسسه عرضه کننده  فیلم های ژاپنی به خارج از کشور)، دریافت کرده است.
این گفتگو در ژوئن 1992 هنگام برگزاری سی و نهمین جشنواره سیدنی که او بعنوان یکی از مهمانان و عرضه کننده "بخش سینمای پس از جنگ ژاپن" در آن شرکت داشت، انجام شده است. به رغم 78 سال سن، انرژی و حضور گرم و طبع شوخ او، به این جشنواره یک ویژگی استثنایی بخشیده بود.

 

در شرح حالتان خواندم که شما پس از پایان جنگ جهانی دوم به ژاپن رفته اید. اگر مساله ای خصوصی نیست، می خواستم بدانم که چطور به عنوان یک آمریکایی که به تازگی در جنگی علیه ژاپن پیروز شده، و احتمالاً فضایی نه چندان دل پذیر و دوستانه درآن کشور وجود دارد، تصمیم به اقامت در ژاپن گرفتید؟
فکر می کنم که وقتی انسان در زندگی تصمیم مهمی می گیرد،
می تواند به دو علت باشد: رفتن به طرف چیزی، یا اجتناب از چیزی.
من در آن زمان تنها انتخاب هایی که داشتم این بود که به اوهایو، (محل تولدم) برگردم و یا بعنوان کارمند بخش غیر نظامی ارتش آمریکا، به مناطق اشغال شده آلمان یا ژاپن بروم. چون قبلاً در اروپا و آفریقا بودم و قصد نداشتم به آمریکا برگردم، تصمیم گرفتم در ژاپن بمانم. در آن زمان چیزی راجع به سینما و تئاتر ژاپن نمی دانستم، ولی مشتاق بودم که هر چیزی را که می توانم در عمرم یاد بگیرم.

ژاپنی ها مشهور به این هستند که ایده های متفاوت را از منابع مختلف گرفته، آن را توسعه داده و حتی بهتر از صاحب اصلی آن اجرا می کنند. اگر با این مساله موافق هستید، آیا می شود گفت که در حال حاضر ژاپنی ها ایده ی سرمایه داری را از آمریکا گرفته اند و با تولید و مصرف وحشتناک موجود، حتی دارند آن را شدیدتر از آمریکایی ها اجرا می کنند؟
ایده سرمایه داری را فقط ژاپنی ها از آمریکایی ها نگرفته اند، همه گرفته اند و آن را تغییر داده و در بیشتر موارد بهبود بخشیده اند. تفاوت ژاپنی ها این است که آن را در ابعادی غیر قابل باور و به طور بی پروایی جلوی چشم همه اجرا می کنند. این مسئله در مورد زبان و معماری ژاپن و تاثیرهای آن از کره و چین نیز صدق می کند...ولی در مورد مصرف گرایی، مشکل این جاست که آن ها هنوز حتی در حد معدود انسان های غربی نیز به این بصیرت نرسیده اند که مصرف گرایی مطلق به نفع آن ها نیست...طرز فکر آن ها در حقیقت مانند طرز فکر دهه ی 1950در آمریکاست که: "مصرف بیش تر، خوش بختی بیش تر". البته باید این مسئله را هم مد نظر داشته باشیم که دولت هم بنا به منافع خود و با سیاست های اقتصادی اش، آن ها را در این مورد تشویق می کند که بیش تر و بیش تر تبدیل به ملتی مصرفی شوند و بس.

علت علاقه ژاپنی ها به قصه مصور، خصوصا قصه های خشونت بار چیست؟
گروهی معتقدند که علت این که اعمال خشونت در جامعه ی ژاپن در این حد پایین است، همین است که می تواند آنرا از طریق فانتزی ارضاء کند...ولی اگر عقیده شخصی مرا در این مورد بخواهید باید بگویم:  "نمی دانم" ... ولی چیزی که در هر حال مسلم است، این است که در ژاپن عملاً به تصویر کشیدن خشونت باعث ازدیاد و ترویج آن نشده است...و روحیه ی ژاپنی عملاً با انواع و اقسام روش هایی که برای ارضای این فانتزی های جنسی و خشن برایش وجود دارد، توانسته دنیای واقعیت و فانتزی را کاملاً از هم تفکیک کند.

این روزها همه جا صحبت از سرمایه گذاری بزرگ ژاپن در کار سینما (از خرید کلمبیا توسط سونی گرفته تا سرمایه گذاری های کوچک تر برای یک فیلم) است. آیا فکر می کنید این مسئله تغییر یا تاثیر خاصی، از لحاظ کمی یا کیفی بر سینمای مستقل یا استودیویی آمریکا خواهد گذاشت؟
مشهور است که در ژاپن می گویند: "ژاپنی ها سخت افزار را دارند، ولی نرم افزار را ندارند". فکر کنم این مسئله واقعیت دارد. آن ها نمی دانند که چگونه جنگ ستارگان را بسازند. بنابراین فکر می کنم که هدف اصلی این است که کمپانی را بخرند و آن را مثل یک گاو ماده بدوشند، که البته تا به حال در این مورد موفق نبوده اند و مقادیر وحشتناکی پول را بابتش از دست می دهند. ظاهراً راهنمایی های درستی دریافت نکرده اند و معمولاً مواردی غلط را حمایت کرده و حتی در تئاترهای برادوی هم چندین میلیون دلار ضرر کرده اند. ولی با نگاه به تاریخ و گذشته ژاپن متوجه می شویم که هیچ موردی وجود نداشته که آن ها چیزی را از خارج وارد کنند و پس از مدتی آن را بهبود نبخشیده و ژاپنی اش نکنند. این ها البته اسباب بازی های عظیم و پیچیده ای هستند که برای شناخت کامل آن زمان لازم است، ولی من فکر می کنم که در آخر دوباره اوضاع تحت کنترل شان قرار خواهد گرفت...


قطار اسرارآمیز

در مورد پروژه های کوچک تر چطور؟ مثل فیلم آخر جیم جارموش ( شب روی زمین)، که توسط کمپانی JVC تهیه شده  و یا بخشی از سرمایه فیلم  تا پایان جهان وندرس. آیا این فیلم ها واقعاً پول ساز هستند و یا ژاپنی ها هدف هایی غیر اقتصادی و هنری در مورد تهیه آن ها دارند؟
اصلاً و ابداً! فقط مسئله کسب پول است و بس. جیم جارموش در آن جا یک بت است. آن ها فقط در فیلم هایی که فکر کنند سود خواهد آورد، سرمایه گذاری می کنند. هر کاری که جارموش یا وندرس بکند در ژاپن میلیون ها دلار درآمد دارد. برای این که کار آن ها بعنوان  Clever Art(هنر هوشمند، هنر مدرن)، محسوب می شود که البته در حقیقت این طور هم هستند. فیلم های آنان ممکن است تنها در یک سینما در توکیو نمایش داده شوند، ولی چهار تا شش ماه روی پرده می مانند. روزی پنج سانس با قیمت بالای بلیط و سالن پر از تماشاگر، میلیون ها دلار استفاده دارند.

شنیده ام که درفروشگاه های بزرگ و مراکز خرید، از طریق تلویزیون مدار بسته فیلم های کوتاه و جالب تبلیغاتی و معمولاً انتزاعی نمایش داده می شود، که حتی به سختی می شود نوع و نام محصول را در آن تشخیص داد. مگر در آخر که از طریق نام سفارش دهنده  فیلم، بشود حدس زد که تبلیغ مربوط به چه جنسی بوده است. چطور این گونه آگهی های تبلیغاتی در ژاپن ساخته می شود؟
شخصاً در این مورد دقت نکرده ام، ولی اگر این طور که می گویید باشد، برایم کاملاً قابل قبول است. چون در ژاپن، حتی در حال حاضر نیز طرز تفکر خاص در مورد تبلیغات حکم فرماست، و آن این که اگر یک کالا خوب است چرا در موردش تبلیغ می کنی. اگر تبلیغ می کنی، معلوم است که خوب نیست...و در حال حاضر مدتی است که در تبلیغات تلویزیونی نیز نوعی خونسردی خاصی حکم فرماست و بیش تر موارد در آخر تبلیغ، خیلی ساده اهم مشخصات آن نوشته می شود.

علاقه شدید ژاپنی ها به عکس برداشتن و در این چند سال اخیر به فیلم برداری ویدئو، در تمام دنیا مشهور است. چه دلایل فرهنگی و تاریخی در این مورد وجود دارد؟ آیا آن ها دوست دارند همیشه در زمان گذشته زندگی کنند؟
آن می تواند یکی از دلایل باشد و هم چنین ترجیح آن ها به دیدن عکس چیزها، به جای خود چیزها. چون عکس، چیزی متعلق به آن ها می شود. ولی فکر می کنم یکی از دلایل اصلی، علاقه شدید و حتی تهاجمی ژاپنی ها، برای سعی در متوقف کردن زمان است. در حقیقت کاری که "هایکو" می کند. مضمون هایکو، مضمونی ناپایدار و انتقالی است، ولی شکلی که هایکو این مضمون را درون آن جا می دهد، همیشگی است، و این هم مثل عکس گرفتن است... کسی اسلاید نمی گیرد، عکس می گیرند و نوار ویدئویی پر می کنند و به یکی دو تا دوست و آشنا نشان می دهند. بهرحال صنعت عظیم تولید دوربین های پلاستیکی یک بار مصرف نیز هست، که باید به طریقی بچرخد و محصولاتی را تولید کند که در واقع هیچ کس هم آن ها را نمی بیند.
البته این مسئله مرا یاد چیز دیگری نیز انداخت و آن این که ژاپنی ها هم به نظر می رسد که مثل دیگر انسان ها، هنگامی خوش تر و میزان تر هستند که چیزها بیش تر تحت کنترل شان باشد و یکی از راه های کنترل کردن، تصویر سازی است. عین همان کاری که ریفنشتال در آفریقا می کرد. می بینید که این عمل حتی برای فاشیست ها هم لذت بخش است (با خنده). بخصوص در پورنوگرافی این مسئله کاملاً روشن است. سکس با قدرت عجین است، برای تولید مثل هم هست ولی می توانددر رابطه با قدرت هم باشد،  به ویژه پورنوگرافی بیش از هر چیز در رابطه با قدرت است. وقتی که شما عکس می گیرید و زمانی که آن را ظاهر می کنید، در همان حال دارید شخصی را خلق می کنید و از این طریق او را تبدیل به شیء می کنید. و زمانی که او را تبدیل به یک شیء کردید، می توانید به هر طریق که دلتان می خواهد او را تغییر شکل دهید. او به ما متعلق می شود و وقتی که به تملک ما در بیاید، به هر نحو که خواستیم می توانیم آنرا تغییر شکل دهیم.  و این درست کاری است که ژاپنی ها آشکارا با فرهنگ هایی که با آن مواجه شده اند انجام داده اند.

تا جایی که خبر دارم یکی از مهم ترین و مشهورترین فیلم سازان معاصر ژاپنی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، جوزو ایتامی است. به نظر شما چطور شده که او به این جایگاه رسیده است و چرا فیلم های او آن قدر محبوب شده اند؟
او در آغاز، کارش را با بازیگری آغاز کرد و محبوب هم بود، ولی بعد به فیلم سازی در سینمای مستقل ژاپن روی آورد. یکی از ویژگی های کارش طبیعت گرایی و واقع گرایی شدید او بود، و البته مثل کن ایچیکاوا هم یک طنز پرداز است، ولی جنبه ی استثنایی کار او پرداختن به مسائل اجتماعی از نگاه انتقادی است و چون این مورد در جامعه ژاپن اصولاً سابقه تاریخی قوی ندارد، فیلم های او (که البته در سینماهای تجاری پخش می شوند)، از این لحاظ برای تماشاگر معمولی ژاپنی جذاب هستند. در فیلم اولش تشییع جنازه، او به مسئله رویارویی با مرگ به سبک ژاپنی پرداخت. تامپویو فیلم دوم او، هجو فرهنگ غذا و غذاخوری های  سنتی در ژاپن بود. در زن مامور مالیات (Taxing Woman) قسمت اول و دوم، به مساله از زیر مالیات در رفتن ژاپنی ها می پردازد و فیلم آخرش درباره ی یاکوژا، (مافیای ژاپن)، است که بیش تر به یک مانگا، (کارتون های خشن ژاپنی)، شباهت دارد. من مطمئنم که یاکوژا های واقعی خیلی از آدم های کارتونی این فیلم، (با پیراهن های قرمز و خال کوبی روی بدن و کمبود یکی دوتا انگشت دست)، خطرناک تر هستند. با این پرداخت، او شاید فکر می کند که دارد طنز به کار می برد و از مسائل اجتماعی انتقاد می کند، ولی به نظر من سبک و مهمل است.

در مورد سینمای جدید و مستقل ژاپن که کارگردانان آن معمولاً از نسل جوان هستند چه نظری دارید؟  سینمایی است فوق العاده جالب و هر روز قوی تر هم می شود...

چه نوع موضوع هایی را می سازند؟
نمی دانم چرا به طور غریبی یک دفعه همه به یک موضوع علاقمند می شوند. مثلاً مدتی است که فیلم های متفاوتی همگی به موضوع کارگران مهاجر در ژاپن پرداخته اند. کارگران چینی، فیلیپینی، تایلندی (کسی هنوز به ایرانی نپرداخته)، شرایط سخت زندگی آن ها و ویزاهای باطل شده... یکی از بهترین شان شنا در اشک، فیلمی فوق العاده قوی است. در حقیقت کارگردان جوان با دست گذاشتن روی این موضوع ها بهترین محمل را انتخاب می کند که از دولت انتقاد کند. ازطریق این فیلم های مربوط به مهاجران، نسل جدید کارگردانان ناراضی بوجود آمده است...

چه نوع تماشاگرانی معمولاً به دیدن این نوع فیلم ها می روند؟
طبیعتاً علاقمندان جدی سینما و موضوع های اجتماعی و سیاسی. خودم کاملاً تصادفی به دیدن این فیلم رفتم، ولی بعد از کشف آن، فیلم را به خیلی از جشنواره های مختلف در دنیا پیشنهاد دادم که در آنها شرکت کرد. جایزه ای نبرد، ولی در همه جا نقدهای خوبی درباره اش نوشته شد و بعد که برای نمایش دوم به سینمای کوچکی در پایین شهر توکیو رفت، تا مدت ها فروش خوبی داشت.

اولین آشنایی من با سینمای ژاپن با فیلم های کوروساوا و دیرتر ازو آغاز شد و در مقایسه با فیلم های قدیمی ژاپنی، فیلم جدید خیلی کم دیده ام ولی در جشنواره امسال سیدنی، در شب مخصوص سینمای زاپن، با دیدن دو فیلم خیلی خوب، پسرهای من و دوازده انسان آرام، این طور به نظرم آمد که حالت های چهره و نحوه حرف زدن ژاپنی ها نسبت به قبل تفاوت زیادی کرده و بیش تر شبیه به غربی ها شده. آیا این احساس من درست است یا به علت محیط غربی و مدرن این فیلم ها، این احساس برای من پیش آمده؟
نه، احساس شما درست است، اما فکر کنم این اتفاق برای همه افتاده است و نه فقط ژاپنی ها. مثلاً نحوه بازی بازیگران فیلم های هالیوودی دهه ی 40یا 50 الان به نظر خیلی اغراق شده و "خود آگاهانه"
می آید. این "خونسردی" جدید که تازگی در دنیا محبوب شده و استادش جارموش است (یعنی این که احساساتت را نشان نمی دهی و ورق هایت را رو نمی کنی)، در حال حاضر روش جدید بازیگری است...بازی زیر پوستی. دلیل دیگر این است که پس از جنگ جهانی دوم و دوره جدید دمکراسی غربی، برای اولین بار در تاریخ، ژاپنی ها حالت های عاطفی وروانی درون شان را به چهره های شان منتقل کردند. قبل از آن طبق فرهنگ قدیم، یک ژاپنی موظف بود که همیشه احساسش را پنهان کند، بعد که دوباره قدرت حاکم مستقر شد و شروع به کنترل کرد، پنهان کردن احساس- بخصوص در جمع – دوباره به قانون تبدیل شد...خیلی ها به این مسئله نمایان نبودن احساس در صورت ژاپنی ها اعتراض دارند و به عنوان نمونه، حالت آن ها را در ایستگاه های عظیم و شلوغ مترو مثال می زنند، در صورتی که در هیچ ایستگاه قطاری در هیچ جای دنیا، انسان احساسات آن چنانی را در صورت مردم جاری نمی بیند.

نقل قولی مشهور از شما هست که از یاسوجیرو ازو بعنوان "بهترین کارگردان ژاپنی" یاد کرده اید. پس از دیدن فیلم های نمایش داده شده در بخش "سینمای پس از جنگ ژاپن" در جشنواره امسال سیدنی، بیش تر صحت گفته شما را احساس کردم، ولی با این حال می توانید در این مورد توضیح بدهید؟
احتمالاً یک علاقه شخصی است. من البته گفته ام او یکی از ناب ترین کارگردان های سینماست، بستگی به این دارد تعریف سینمای ناب را چه بدانیم. مثلاً پل شریدر که از اشترنبرگ شروع می کند بعد درایر، برسون، ازو، تارکوفسکی. فکر کنم این نوع سینما بیش تر از همه به حقیقت، قدرت و توانایی این مدیوم نزدیک است.

یکی از مواردی که برای من در کتاب ازو ی شما بسیار عزیز است، و با شنیدن سخنرانی و معرفی فیلم ها در جشنواره امسال نیز آن را شاهد بوده ام، برخورد فوق العاده انسان گرایانه شما به سینما و دنیا است. چند سال پیش مقاله ای می خواندم راجع به بررسی تاریخی عنوان (نام) فیلم ها در دهه های متفاوت. مثلاً در دهه ی 30یا40، که تعداد زیادی از آن ها از لغت های عشق، خوشبختی، شب...استفاده کرده بودند و یا از دهه ی 60 و70 به بعد، بخصوص دهه 80، که به ترتیب سرعت و بعد خون، جنایت و بعد نام اشیاء و موجودات کشنده به فرهنگ سینمایی مان اضافه شد. می خواستم ببینم که اصولاً نظر کلی شما در مورد موقعیت انسان و جایگاهش در سینمای معاصر دنیا چیست؟
جوابش مشکل است. من فکر می کنم که زیربنای انسان، مثل هر چیز دیگر، شالوده و ساختمانی دارد. در نوشته های اولیه ام که بخاطر انسان گرایی صرف آن مورد انتقاد هم واقع شد، بیش تر به این توجه داشتم که فیلم ها "چه" می گویند، تا "چگونه" می گویند. روش من در حال حاضر تغییر پیدا کرده است. در کتاب جدیدی که راجع به سینمای ژاپن نوشتم بیش تر به "چگونه گفتن" فیلم ها پرداخته ام، تا "چه گفتن" آن ها. در نتیجه دیگر در حال حاضر خودم را انسان گرا و اخلاق گرا به معنای قدیمی آن قلمداد نمی کنم، آن طوری که در اولین سالهای کارم بودم، زمانی که همه همانطور بودند. من توسط آن هایی که فکر می کنند فیلم به خودی خود دارای هستی مشخصی است، انتقاد شده ام و تا حدی این نکته را قبول دارم، گرچه هرگز یک ساختارگرا نبوده ام. در شرایطی که نشانه شناسی به من چیزهای فراوانی را یاد داده است، هیچ موقع آن قدر لغت نامه را خوب یاد نگرفتم که بتوانم جزو آن گروه محسوب شوم.

به هر حال، در حال حاضر بر این باور هستم که انسانیت فقط در ارتباط با محتوای فیلم نیست بلکه به این که چگونه آن محتوا گفته می شود و هم چنین چگونه با تماشاگر رفتار می شود نیز، هست. روی این اصل با این طرز فکر، احترام زیادی برای کارگردانی قائلم که هم زمان فیلم و تماشاگرش را شکل می دهد و هیچ ارزشی برای آن هایی که از طریق بازی با غرایز بدوی انسان ها قصد بیرون کشیدن پول جیب را دارند، قائل نیستم. کارگردانانی مثل اسپیلبرگ. از دیدن فیلمET بسیار عصبانی شدم، زمانی که متوجه شدم چقدر احساساتم دست کاری شده است. فیلم خیلی موفق است. کارگردان می داند چطور دست روی نقاط ضعف تو بگذارد. شاید به همین دلیل هم آن قدر عصبانی شدم، بخصوص زمانی که بچه فیلم می گوید (ادای بچه ها را در
می آورد) "ئی تی نمیر!" آن هم به طور وحشتناکی دیکنزی. من متاثر شدم برای این که دست روی نقاط حساس من گذاشته بود، ولی از هر لحظه تاثر و بغض در گلویم متنفرم. کارگردان دقیقاً می داند که دارد چه می کند ولی من متنفرم از کاری که او می کند. این راه درستی نیست.

زمانی که تو در فیلم ازو گریه می کنی، آن گریه کاملاً با گریه تماشای ET فرق دارد. وقتی در فیلم ازو گریه می کنی، تصمیم گرفته ای که گریه کنی. شاید هم مجبور شدی، ولی از طریقی دیگر. ازو هم مثل اسپیلبرگ احساساتت را به بازی می گیرد، ولی با روشی انسانی. در نتیجه زمانی که در داستان توکیو گریه می کنی، این کار را می کنی برای این که خودت خواسته ای. ازو مثل اسپیلبرگ از تماشاگر استفاده نمی کند. من در فیلمهای برسون هم گریه می کنم. هیچ بار نشده که در صحنه پایان بالتازار گریه نکنم. هیچ وقت نیم ساعت پایان بالتازار را درست و واضح ندیده ام. همیشه چشمانم اشک آلود و تار بوده است. انسانیت این فیلم تنها مربوط به محتوایش نیست، مربوط به طریقه ای که گفته شده هم هست. این آن انسانیتی است که من به آن اصرار دارم. از این نوع انسانیت در سینمای امروز کم تر دیده می شود. بله، تارکوفسکی را داریم و چندین نفر دیگر،  ولی همیشه تعداد این آدم ها کم بوده اند و فکر کنم درست باشد اگر که بگویم که تعداد آن هایی که با غرایز بدوی تماشاگر سر و کار دارند، رو به ازدیاد است.

پس فکر می کنید که اعتقاد تارکوفسکی به این که هنر و زیبایی، منجی انسانیت است، خیلی ایده آلی و مدینه فاضله ای است؟
او در این مورد خیلی آیزنشتاینی است، خیلی تولستویی هم هست. من فکر می کنم نوع هنری که او منظورش است، یک نفر از ده نفر را نجات دهد. به نظر من این رقم فوق العاده ای است.

اگر اعتقادی به لزوم تعلق به کشور خاصی دارید، پس از 47سال اقامت در ژاپن، در حال حاضر خود را یک آمریکایی تلقی می کنید یا یک ژاپنی؟
قطعاً خودم را یک ژاپنی نمی دانم. اگر هم این طرز فکر را داشته باشم، به هرحال آن ها مرا یک خارجی می بینند. برای ژاپنی ها یک خارجی، همیشه یک خارجی است. من در حال حاضر ده سال است که در آپارتمان فعلی محل اقامتم زندگی می کنم. همسایه ام مرا دقیقاً می شناسد، نامم را، شغلم را. ولی
می دانم روزی که بمیرم، او به همسایه  دیگر خو اهد گفت که: "آن خارجی مرد". در جامعه ای با بافت سنتی و قبیله ای، این مسئله طبیعی هم هست. خارجی هایی که این مسئله را قبول ندارند، اشتباه بزرگی می کنند و به خودشان خیلی بد می گذرانند و پس از مدتی، نا امید آن جا را ترک می کنند و به کشور زادگاهشان بر می گردند. ولی اگر انسان این مسئله را درک کند و بیهوده قصد این بازی دو طرفه را نداشته باشد، و بداند که نمی خواهد به کشور زادگاهش برگردد و در ضمن هم نمی تواند به این جای جدید هم متعلق باشد، آن وقت این یک موقعیت استثنایی است که به انسان دیدی فوق العاده باز می دهد. مثل این که در قله ای ایستاده ای. از طرفی می بینی که از کجا آمده ای، و ازطرف دیگر می بینی که در کجا هستی، بدون این که بیش تر در جایی که هستی فرو بروی. در این شرایط علت و معلول ها را روشن تر
و واضح تر می بینی. من گذرنامه ی آمریکایی دارم و اجازه  اقامت در ژاپن را، همین و بس.

دو سوال تقریباً کلیشه ای و تکراری داشتم که در حین مصاحبه به اولی که در مورد کارگردانان مورد علاقه تان بود کم وبیش جواب داده اید و سوال دوم این است که از سینمای ایران چه می دانید؟
در ژاپن امکانات فراوانی برای دیدن فیلم ایرانی نیست. من هر چه که فیلم ایرانی دیده ام در جشنواره های سینمایی و مربوط به این چند ساله  اخیر است و روی این اصل شناخت زیادی نسبت به آن ندارم. اولین فیلم ایرانی ای که دیدم فیلم زیبای دونده بود. هم چنین بای سیکل ران، آب باد خاک...و فیلمی اخیراً دیدم که تکانم داد: باشو غریبه کوچک. فیلم خیلی خوبی بود... این فیلم ها در حقیقت متعلق به سه کارگردان بیش تر نیستند، ولی مطمئنم که باید بیش تر از این ها فیلم ساز خوب داشته باشید. من دقیقاً نمی دانم ولی اگر این ها فقط چند نمونه هستند، باید سینمای خیلی خوبی داشته باشید و دنیا باید بیش تر از این ها راجع به آن ها بداند. جدا از جشنواره ها این فیلم ها باید به بازارهای بین المللی عرضه شوند و مطمئنم که تماشاگر خودشان را خواهند داشت. من واقعاً تحت تاثیرشان قرار گرفتم.
چگونه مردم ایران نسبت به این فیلم ها واکنش نشان می دهند؟ می روند آن ها را ببینند؟

از این چهار فیلمی که نام بردید، بجز آب باد خاک، سه تای دیگر فروشی قابل قبول و فکر کنم حتی یکی دو تایشان فروش نسبتاً بالایی داشته اند.

چقدر خوب. برای اینکه این فیلم ها، فیلم های دشواری هستند و فکر می کنم که مردم را همان طور که واقعاً هستند نشان می دهند، و همین خصلت در حقیقت تماشای آن ها را برای مردم سخت تر می کند.