الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم: 

آلتمن ما را ترک کرده. فیلم سازی که هر چه قدر هم فیلم های نا موفق داشته، ولی از دیدگاه مضمونی هیچ وقت از مسیرش خارج نشده، روان اش شاد...

کن لوچ هم پخته تر و جذاب تر هم شده و او هم خوشبختانه اصول فکری اش، (به معنای خوبش)، عوض نشده است...

با سلیقه شخصی ام جارموش در قطار اسرار آمیز، دو اپیزود قابل قبول داشت و یک اپیزود نچسب (اپیزود وسط، زن ایتالیایی با تابوت شوهرش)، ولی از پنج اپیزود شب روی زمین، فقط اپیزود پاریس مورد علاقه اینجانب است. البته آن وقت نمی دانستم که جارموش به جایی که الان هست برسد، که حتی شب روی زمین، در مقابل گل های پژمرده انقدر خوب و نجیب باشد...

آکی کاریسماکی هنوز سبک اش را به معنای خوبش عوض نکرده ولی میکا برادر کوچک اش، بر عکس او خیلی گیج می زند. بعد از زامبی... هر فیلمی که از او دیدم یک جوری بلاتکلیف بود...

سن رفته بالا و نمی دونم الان می تونم چهار ساعت زیبای مزاحم... (ژاک ریوت)، را یک ضرب تماشا کنم؟ امیدوارم که بتونم...

این دفعه هم اولین باری بود که در فیلم صحبت از هال هارتلی می شد. فیلم اولش حقیقت باورنکردنی را دوست داشتم ولی کار دومش اعتماد را خیلی دوست نداشتم تا این که امیال بقا را کشف کردم... امیدوارم هنوز هم حال این فیلم خوب باشد...

و بعد از گذشت هجده سال از تماشای Symbiopsychotaxiplasm (ویلیام گریوز)، و بعد از گذشت چهل و دو سال از ساخته شدن آن، این فیلم مهجور، هنوز یکی از اکسپریمنتال ترین (و بازیگوش ترین) فیلم هایی ست که در زندگی ام تجربه کرده ام...

بازیگر (رابرت آلتمن) - گرتا اسکاچی- تیم رابینز -ریف رف (کن لوچ) - شب روی زمین (جیم جارموش) - ویم وندرس - ساموئل فولر - روبر برسون - الکساندر مکندریک - زندگی خانه بدوشی (آکی کاریسماکی) - زامبی و گوست ترین (میکا کاریسماکی) - کاپیتان (یان تروئل) - وودی آلن - جان کاساویتیس - هنری جاگلوم - سیمبیو سایکو تاکسی پلاسم (ویلیام گیروز) - کلوز آپ - تکلیف مدرسه )اومبرتو هرموسیلو) - گام معلق لک لک (آنجلو پولوس) - آندره تارکوفسکی - تونینو گوئرا - زنتروپا (لارس فون تریر) - بار ريل وی (سدریک خان) - دانلد ریچی

ماهنامه فیلم- شماره 129
1371-1992

گزارش اختصاصی سی و نهمین جشنواره سیدنی
جشنواره فیلم های بی قصه

 

(جشنواره سیدنی در آستانه چهل سالگی است. حالا فیلم هایش با دقت و پختگی بیش تری دست چین می شود. فیلم هایی که برای دیدن شان از ماه ها پیش روزشماری می کردم.  هم به این دلیل که دوره  پیش را به علت مسافرتی ناگذیر از دست داده بودم، و هم به این دلیل که امسال قرار بود سینماهای محبوبم، ژاپن و اروپا، جای ویژه ای در این دوره داشته باشند. هر چند که جشنواره سی و نه سیدنی، با فیلمی از آمریکا افتتاح شد. با فیلمی درباره هالیوود، قلب سینمای آمریکا).

بازیگر (رابرت آلتمن)، فیلمی است علیه هالیوود، سینمای آمریکا و رویای آمریکایی. گرتا اسکاچی، بازیگر زن فیلم در گفتگوی کوتاهی با تماشاگران پیش از نمایش فیلم، به نکته ی جالبی اشاره کرد: " آلتمن در آغاز کار همه را جمع کرد و گفت: این فیلم کوچکی است که هیچ کس آن را نخواهد دید. ما آن را برای دل خودمان می سازیم. ولی خوش بختانه او اشتباه کرد. نمی دانست که پس از این فیلم، همه تهیه کننده های هالیوود، رنجرور سیاه رنگ (اتومبیل شخصیت اصلی فیلم)، خواهند خرید و همه بازیگرانی که در فیلم حضور ندارند، ادعا می کنند که در زمان فیلم برداری در شهر نبوده اند".

اشاره او به بازی های ده تا سی ثانیه ای بازیگران مشهور هالیوود در این فیلم است، که در نقش خود و در واقع مانند سیاهی لشکر، در مهمانی ها، رستوران ها یا در حال رفت و آمد در استودیوهای هالیوود، در پس زمینه صحنه ها دیده می شوند.

بازیگر با نمایی طولانی و هشت دقیقه ای در محوطه بیرونی یکی از استودیوهای هالیوود آغاز می شود.
با تعقیب و رها کردن سوژه های متعدد، توقف دوربین پشت پنجره های دفاتر سینمایی- که ادای احترامی است به نشانی از شر/ضربه شیطان (اورسن ولز)- مضمون اصلی فیلم، هالیوود و ساکنانش است، بویژه روابط بین نویسنده ها و تهیه کننده ها.

گریفین میل (تیم رابینز) شخصیت اصلی فیلم، نمونه تیپیک یک تهیه کننده هالیوودی است. او هر روز کارت پستال بدون امضائی دریافت می کند که ظاهراً از سوی فیلم نامه نویس ناشناسی است که او داستانش را رد کرده است. گریفین برای شناسایی او با فردی که به نظرش مشکوک است تماس می گیرد. در ملاقات میان آن ها جدالی در می گیرد که منجر به مرگ نویسنده می شود. وضع روحی تهیه کننده بهم می ریزد
و به دلیل زیر نظر بودنش توسط پلیس و انجام بازجویی های متعدد، کارش به خطر می افتد. علاوه بر این ارسال نامه ها هم ادامه دارد.

آلتمن به تصدیق همه منتقدان، به روزهای خویش در نشویل و مش بازگشته است و بازیگر مانند آن دو فیلم، به موفقیت دوگانه ای در هنر و تجارت دست پیدا کرده است. با همان سبک همیشگی او در نماهای بلند
و دور، استفاده از تحرک دوربین و نیز گفتارهای درهم و هم زمان میان شخصیت های فیلم، و ترکیب آن با صدای زمینه، که وجود چنین عناصری باعث وحدت فضا در همه آثارش می شود.

Riff Raff ساخته کن لوچ، کارگردان انگلیسی که برنده جایزه منتقدان کن 91 شده است، به روابط میان چند کارگر ساختمانی می پردازد که در حال تعمیر ساختمانی قدیمی در لندن هستند.این فیلم یک وجه مشترک مهم یا فیلم آلتمن دارد: مخاطبش را به داخل سینما می کشاند- همان مخاطبی راکه می خواهد- این فیلم درمیان انبوه بی شمار فیلم هایی که با نگاه به کارگر و مسائل کارگری ساخته شده اند، جای ویژه ای دارد. بجای آن که جدی و خشک و شعاری باشد، فیلمی است کاملاً قابل ارتباط برقرار کردن و لذت بخش، که موفقیتش را بیش تر مدیون فیلم نامه  خوبش است، که نویسنده اش خود، یک کارگر ساختمانی بوده و فیلم نامه اش را به اتکا شناخت عمیقش درباره شخصیت ها و موقعیت ها و با استفاده از طبع طنزآمیزش نوشته است. اولین بار است که فیلمی درباره  طبقه کارگر دیده ام، که یک کارگر ساختمانی نیز وقتی خسته
و کوفته از کار برمی گردد، می تواند
از دیدن آن لذت ببرد، چیز یاد بگیرد، بخندد، متاثر شود و خستگی اش در برود.

شب روی زمین(جیم جارموش) داستان پنج سفر کوتاه با تاکسی است که دقیقاً در یک لحظه و در پنج شهر مختلف جهان اتفاق می افتد و به گفته خود جارموش: "در همه آن ها روابطی که میان مسافران و راننده ایجاد می شود، درک و تجربه شان را نسبت به زندگی اندکی تغییر می دهد."

اپیزود اول: لوس آنجلس- هفت بعدازظهر: دختر ریز اندام جوانی که راننده تاکسی است (وینونا رایدر)، زنی میانه سال، (جینا رولندز) را از فرودگاه به بورلی هیلز می برد. مسافر به طور دائم با تلفن بی سیم مشغول است و از حرف هایش می فهمیم که نقش یاب فیلم های سینمایی است. کسی که در کارش موفق و در زندگی خصوصیش پا در هواست.

او به طرف مکالمه اش می گوید که بازیگر مورد نظر او را یافته است. اما به رغم اهمیتی که این موضوع دارد و با آن که او کاملاً مطمئن است، در پایان راه وقتی که به مقصد، که ویلای مجللی است می رسد، دخترک با کمال خونسردی پیشنهاد فریبنده اورا رد می کند و از علاقه اش به رانندگی تاکسی سخن      می گوید. این یک شوخی کاملاً جدی و یک رویارویی آشکار با "رویای آمریکایی" است.

 
وینونا و جینا

اپیزود دوم- نیویورک، ساعت ده شب: مرد سیاه پوستی در سرمای شدید قصد دارد سوار تاکسی شود، اما بدلیل رنگ پوستش و نیز مقصدش، (بروکلین)، کسی او را سوار نمی کند. سرانجام یک مهاجر مسن آلمانی که پیش از این در کشورش دلقک سیرک بوده، سوارش می کند ولی آنقدر رانندگی اش بد است که مسافر تصمیم می گیرد خودش پشت فرمان بنشیند.

اپیزود سوم- پاریس، چهار صبح: دو مسافر سیاه پوست آفریقایی، (اهل کامرون)، آن قدر موذیانه و نژادپرستانه (!) سربه سر راننده سیاه پوست آفریقایی (اهل ساحل عاج)، می گذارند که او آن ها را وسط راه، در کوچه ای خلوت پیاده می کند. مسافر بعدی دختری جوان، زیبا و نابیناست.
راننده: نابینایان معمولاً عینک می گذارند. تو چطور عینک نداری؟
دختر: عینک می گذارند؟... نمی دانم. من تا حالا نابینا ندیده ام.
راننده برای این که دنیا را از چشم یک نابینا ببیند، پرسش های متعددی از مسافرش می کند و لحظه ها و گفتگوهای زیبایی خلق می شود.
راننده: فکر می کنی من کی هستم؟ لهجه ام که خارجی است، اگر گفتی از کجا می آیم و رنگ پوستم چیست؟ راستش پوست
ها رنگ های متفاوتی دارند.
دختر: من رنگ ها را حس می کنم ولی نمی شناسم.

اپیزود چهارم- رم، چهار صبح: راننده تاکسی رذل و موذی، با سوار کردن یک کشیش و اعتراف های سهمگینی درباره زندگی خصوصیش، (که از اول هم کشیش قصد ندارد آن ها را بشنود)، موجب سکته قلبی او می شود .

اپیزود پنجم- هلسینکی، هفت صبح: راننده ای خسته و خواب آلود در حالی که وقت کارش رو به پایان است، سه مرد مست را سوار می کند که یکی از آن ها خواب است. دو نفر دیگر ماجرای غم انگیزی راکه برای دوست شان در همان روز اتفاق افتاده، برای راننده تعریف می کنند. حکایتی که هر اتفاق ناگواری در آن وجود دارد: از دست دادن شغل، له شدن اتوموبیل پارک شده اش بوسیله یک اتوموبیل گذری، خبر بارداری دختر شانزده ساله اش که هنوز ازدواج نکرده، و دست آخر نیز مورد حمله  همسرش قرار گرفتن، که با چاقو او را از خانه بیرون رانده است. راننده تاکسی با ذکر این که دوست تان چندان هم بدبخت نیست، سرگذشتش را تعریف می کند، به طوری که مسافران به رغم فنلاندی بودن شان، (که مشهور به سرد
و بی احساس بودنند)، در آن هوای سرد و برف و یخ بندان زمستان اسکاندیناوی، به گریه می افتند.

هر اپیزود حدود 25دقیقه است و یک در میان، کمی جدی تر یا کمدی ترند و همگی با موسیقی زیبای
تام ویتز
با هم ارتباط خوبی دارند.

 
تام ویتز و جیم جارموش

تماشاگر در فیلم های اپیزودی، ناگزیر از مقایسه است و نیز بدنبال ارتباط قسمت های مختلف می گردد.    بر همین مبنا به نظر من، کارگردان در سه اپیزود اول موفق تر است.
به رغم یاس
ها و اضطراب ها و دور افتادن انسان ها از هم دیگر و خشونتی که در محیط و میان شخصیت های فیلم حکم فرماست، هنوز نوعی امید و خوش بینی در آن ها وجود دارد. دست کم در این حد که بدانند با همین محبت های کوچک به هم دیگر، می توانند اندکی از درد و رنج زندگی شان را کم کنند.از دیگر ویژگی های فیلم های جارموش که در سینمای مدرن آمریکا اولین بار در خیابان های پایین شهر
(مارتین اسکورسیزی)، دیدم، این است که به آدم های ته خطی، لات، لمپن و بی فرهنگ می پردازد.
اما با استادی غریبی از آن ها انسان هایی با روح هایی پاک می سازد که قربانی شرایطند. آدم های او حتی بیش از آدم های اسکورسیزی فحش می دهند، ولی بیننده در شرایطی قرار داده می شود که نتواند از روی ظاهر آن ها، (لباس، گفتگو، شغل و...)، درباره شان قضاوت کند. یاد حرف نیچه می افتم: "هر
که را شناختم بخشیدم."

دنیای فیلم سازی غیر متعارف، ظاهراً آن قدر کوچک شده که استادها و شاگردان، در هم تاثیر می گذارند و بعضی موقع جای شان را عوض می کنند. ویم وندرس مقداری نگاتیو سیاه و سفید به رفیقش جیم جارموش داد تا عجیب تر از بهشت را بسازد و تاثیر جارموش هم به نوبه خود بر کار برادران کاریسماکی ( آکی و میکا)، کاملاً آشکار است. ولی این بار جارموش در اپیزود هلسینکی از بازیگران همیشگی و مورد علاقه  کاریسماکی ها استفاده می کند و آکی مشاور او در این قسمت است. جارموش از ساموئل فولر که در دو فیلم وندرس نیز بازی کرده، می خواهد در آخرین فیلم آکی نقشی را ایفا کند.

سینمای فنلاند توسط این دو برادر به دنیا معرفی شده است. نخستین فیلم آن ها دروغ گو (1981) متاثر از گدار و تروفو بود. آدمهای کاریسماکی ها هم از همان نوع آدم های جارموش هستند. روشنفکرترین شان، هنرمندان یا نوازنده های بینوایی هستند که کسی قبولشان ندارد. استفاده زیاد از نمای طولانی دور و بی حرکت، به همراه شوخ طبعی و طنز خاصشان، برای خیلی ها لوس و بی معنی است. نحوه بازی گرفتن آن ها نیز بیش تر متاثر از برسون است که به نظر آن ها: در کنار الکساندر مکندریک، "تنها استادان زنده سینما" هستند.

درباره بی قصه بودن فیلم های آن ها اشاره به واقعه ای خالی از لطف نیست: آکی در اوایل کارش فیلم نامه ای را به مرکز فیلم فنلاند فرستاد تا پولی بگیرد و در یادداشتی که ضمیمه فیلم نامه اش بود، ضمن عذرخواهی از ناقص بودن کار، نوشت که متاسفانه 25صفحه پایانی را سگش خورده است. مرکز فیلم فنلاند برایش پول را فرستاد، ولی کم تر از آن چه او خواسته بود. همراه باچک یادداشتی در پاکت گذاشته و نوشته بودند، که متاسفانه مابقی پول را سگ شان خورده است. آکی با عصبانیت از این خاطره یاد      می کند: "آن ها یک دروغ کثیف به من گفتند. من مطمئنم که سگ آن ها بقیه پول را نخورده است"!

 
Bohemian Life 

نهمین و آخرین فیلم آکی کاریسماکی، Bohemian Life است. اقتباسی مدرن از رمان هانری مورگر که در سال 1851نوشته شده، اما داستان فیلم در پاریس امروزی اتفاق می افتد. درآپارتمان های کوچک، سرد و فقیرانه، نویسنده دائم الخمر فرانسوی که هیچ ناشری آثارش را چاپ نمی کند، یک نقاش آلبانیایی که فقط یک مشتری دارد، و یک آهنگ ساز مدرن که از فرط مدرن بودن، شنونده ای ندارد. آشنایی آن ها با هم دیگر منجر به دوستی عمیقی می شود که به رغم کم حرفی ها و سردی های ظاهری، رابطه آن ها را در هر  شرایطی محکم تر می کند. در عوض رابطه  آنان با همسران شان به رغم تمایل شان، غیر ممکن است و هر وقت هم روزنه امیدی گشوده می شود، عاملی خارجی مانع از تحقق آن می شود.

 
زامبی

زامبی و گروه گوست ترین اولین فیلمی است که از کاریسماکی کوچکتر، میکای 38ساله دیده ام. این نهمین فیلم اوست. زامبی یک گیتاریست بالای سی سال است که سر هیچ کاری تاب ماندن ندارد. حتی زمانی که به کمک دوستانش در گروه های موسیقی نوازندگی می کند، دائم الخمری او خراب کاری به بار
می آورد. فیلم طی گشت و گذارهای بی هدف او در شهر و نمایش روابط سرد و بلاتکلیف او با والدین
و دوستان نزدیکش در گروه موسیقی"گوست ترین"، غرق شدن و مرگ تدریجی او را به نمایش می گذارد،
تا جایی که پس از یک خودکشی ناموفق و انجام یک عمل سرقت، فنلاند را به قصد ترکیه ترک می کند. بیست دقیقه آخر فیلم در استانبول از فصل های بسیار خوب فیلم است. در صحنه پایانی، زامبی و دوستش در حال رفتن به فرودگاهند ولی او با دیدن زنی در چادری سفید، با چشمانی زیبا، در اتوموبیل را باز می کند
و مانند یک روح بدنبال روحی دیگر، در کوچه های باریک و خیس و خاکستری و کهنه و دود زده استانبول،
در پی او می رود. این یکی از زیباترین پایان هایی بود که در جشنواره امسال دیدم.


راست، میکا – چپ، آکی کاریسماکی

 

از میکا فیلم دیگری ندیدم و نمی توانم به مقایسه کاملی میان شباهت ها و تفاوت های سبک کار این دو برادر بپردازم. ولی بهرحال زامبی و گروه گوست ترین گرم تر و قابل ربط تر است. اگر چه دل مشغولی ها و مشکلات شخصیت ها در دو فیلم بسیار شبیه به هم هستند، ولی اصرار آکی در دوربین های بی حرکت،
و حرکت های معمولی تر دوربین میکا، تفاوت عمده شان است. در سایر موارد، فیلم های کاریسماکی ها فضای مشابهی دارند.

کاپیتان، برنده خرس نقره ای در جشنواره برلین 92برای بهترین کارگردانی، فیلمی فوق العاده گیرا و درگیر کننده بود. یان تروئل
در 61سالگی، در اوج مهارت حرفه ای اش بعنوان یک فیلمنامه نویس، کارگردان و تدوین گر خوب سینمای سوئد ظاهر می شود.

داستان فیلم بر مبنای ماجرایی واقعی، سرگذشت پسر و دختر جوانی است که با سرقت اتوموبیل و دزدی های دیگر، بی هدف در حال سفر در سوئد، دانمارک و نروژ هستند. به رغم تکراری بودن موضوع، تروئل با شکستن زمان و استفاده محدود ولی موثر از صدای دخترک در حال اعتراف به پلیس روی تصویرهای فیلم ، (او شاهد قتل سه نفر بوسیله  شخصیت اصلی فیلم بوده است)، و روش همیشگی او در کار با لنزهای تله و استفاده از نماهای دور و نزدیک (و حذف نمای متوسط)، و نیز استفاده مدرن و غیر واقع گرایانه از عنصر صدا، فیلمی به یاد ماندنی ساخته است. نکته جالب در این جاست که به رغم خشونت وحشتناک فیلم، چه در کل و چه در صحنه های قتل، حتی یک قطره خون نمی بینیم و حتی بدن مقتول ها نیز نشان داده نمی شود. خشونت فقط ناشی از فضاسازی استادانه، شخصیت پردازی درست در فیلم نامه، کارگردانی خوب و کار فوق العاده بازیگرانش است. این است سینما.

 
 

زیبای مزاحم (ژاک ریوت) ، فیلمی چهار ساعته بود که دوساعت و نیم از آن در یک اتاق می گذشت، آن هم با دو شخصیت: نقاش و مدلش. حتی گفتنش آدم را به وحشت می اندازد که چگونه فیلم کسل کننده نخواهد شد. اما باید بگویم برای من بسیار بسیار هم هیجان انگیز بود. میشل پیکولی نقاش نسبتاً مسنی است که به رغم شهرت و احترامی که دارد، معتقد است که به پایان دوره خلاقیتش رسیده است. دلیل اصلی برای او، اثری است که ده سال پیش از همسرش شروع کرده بوده، به امید این که شاهکاری خلق کند، اما در همه این مدت طولانی هرگز نتوانسته آن را تمام کند. تا آن که در یک میهمانی کوچک، یک زن جوان، الهام بخش او برای ادامه کار می شود. طرح های مدادی متفاوتی زده  
می شود. یکی، دوتا، پنج تا، بیست تا... و همه در زمان های واقعی. در سکوت، فقط صدای قلم روی کاغذ. و ما به طور مستقیم شاهد آفرینش این طرح هاییم. جستجو، طرح، جستجو، تمرکز بیش تر، صرف انرژی بیش تر، کشف ها، ناامیدی ها، سرخوردگی ها، جا زدن ها، همکاری یا دخالت اطرافیان، مبارزه برای کشف عصاره و روح واقعی انسان در نقاشی... با آن که نقاشی ها، (و دست نقاش در فیلم)، به برنارد دوفو تعلق دارد، ولی بازی ساده،
قوی و دل نشین پیکولی در نقشی سمپاتیک، به ما می باوراند که نقاش خود اوست. جستجوی پایان ناپذیر هنرمند برای کسب دوباره اوج خلاقیتش، سعی در کشف راز هنر و بالاخره ثمره کاری طولانی، اثری می شود که خود مدل از دیدنش وحشت می کند و ما هرگز آن را نمی بینیم. نقاشی توسط آفریننده اش در دیوار دفن می شود و بار دیگر او با شب زنده داری اثر دیگری خلق می کند، ساده در زمینه ای به رنگ آبی کم رنگ و آرامش دهنده. اوج هنر، همیشه در سادگی است. اوج هنر سینما در این جشنواره نیز برایم همین فیلم بود: پیچیدگی در اوج سادگی. برنده جایزه ویژه هیئت داوران کن 91.

پس از کارگردان های شاخص موج نوی سینمای آمریکا، آخرین سورپریز این سینما، فیلم ساز 32ساله ایست به نام هال هارتلی که اولین فیلم بلندش حقیقت باور نکردنی را در سال89  ساخت و بعد اعتماد را و سپس فیلمی 55دقیقه ای بنام امیال بقاء، که بهترین و پخته ترین کارش است. درباره یک استاد دانشگاه که دانشجویانش را با پرسش های فراوانی که خودش نیز پاسخی برایشان ندارد، کلافه کرده است. هارتلی پس از این فیلم مردان ساده را هم ساخته است که در کن 92 به نمایش در آمد. او سبک کمدی خاصی دارد که مانند جارموش یا تماشاگر را فوق العاده جذب، یا او را متنفر می کند. فیلم های او تحت تاثیر ژان لوک گدار، وودی آلن، کاساویتس و جاگلوم و بسیار پرگفتگوست. گفتگویی که بیش تر شبیه تداعی آزاد است. شخصیت های باهوش و تحصیل کرده فیلم های او، افسرده اند و از زندگی ناراضی. قوانین و معیارهای جامعه را برای زندگی، خوش بختی، عشق و کار قبول ندارند. به گم گشتگانی می مانند که بدنبال آرامش هستند و راه رسیدن به این هدف را تنها عشق می دانند، ولی هرچه بیش تر سعی در عاشق شدن می کنند، بیش تر متوجه مشکلات خودشان  و عشق می شوند. ولی لااقل از این تجربه ها چیزی می آموزند که شاید روزی به کارشان آید. بالاخره امیدی وجود دارد. فیلم  خاصی است و مربوط به رابطه استاد و یکی از شاگردانش است. با انتزاعی ترین، سوررئال ترین و در عین حال بجاترین گفتگوها. در صحنه پایانی، استاد دوباره سر کلاس است. پس از آخرین قسمت درس، روی تخته می نویسد: "دانش کافی نیست!" و می رود روی صندلی میان شاگردانش می نشیند.

دیگر فیلم آمریکایی قابل تامل Symbiopsychotaxiplasm است که حدود 25سال بوسیله قوانین بازار، (و چند عامل دیگر)، توقیف شده بود و به تازگی در موزه بروکلین نیویورک روی پرده رفت. ویلیام گریوز کارگردان سیاه پوست این فیلم، در سال 67 به بهانه فیلم برداری از دو بازیگر که نقش زن و شوهر را بازی می کنند، یک گروه کامل فیلم برداری را با سه چهار دوربین به پارک مرکزی نیویورک می برد، بدون آنکه فیلم نامه ای در کار باشد. تنها دو پاراگراف گفتگو در اختیار زن می گذارد مبنی بر این که از ازدواجش ناراضی است و این بار حاضر نیست در خواست همسرش را برای سقط جنین بپذیرد. و نیز این که او را متهم به همجنس گرایی می کند. شخصیت مرد فیلم، طبعاً ادعا دارد که همجنس گرا نیست و سقط جنین هم امری لازم است. سیاه پوست بودن فیلم ساز، و مسائلی چون سقط جنین، همجنس گرایی و گفتگوهای فیلم، همان "عوامل دیگر" هستند که باعث توقیف فیلم شدند. یک گروه مشغول فیلمبرداری این مکالمه اند که بوسیله بازیگران بداهه سازی می شود. دو سه دوربین دیگر هم از گروه اول ، هم دیگر، رهگذران کنجکاو، بی خانمان ها و دائم الخمرها، فیلم برداری می کنند که در اطراف گروه می پلکند.

 

نکته اصلی این جاست که گریوز با هدف توطئه واری که داشته، به قیمت بی آبرو شدنش نزد دیگران و گروه فیلم برداری، می خواسته که یکی از زیباترین تجربه های سینمایی را روی فیلم ثبت کند. او بدون این که هیچ یک از اعضای گروه را در جریان بگذارد، آزمایش می کند تا ببیند فیلمی که در هرج و مرج کامل و از راه کارگردانی نکردن ساخته شود، چه چیزی از کار در می آید. او همه افراد گروه را در نوع و نحوه انجام کارشان آزاد می گذارد تا هر کار و هر طور که دلشان می خواهد انجام دهند. و خودش مانند فیلم سازهایی که هیچ چیز نمی دانند، حیران و عصبی در آن میان می چرخد، به این امید که اعضای گروه از فرط بلاتکلیفی و عصبانیت بالاخره علیه او بشورند. به گفته خودش: " آن ها متاسفانه حرفه ای تر از آن بودند که نارضایتی شان را در برابر دوربین به کارگردان ابراز کنند". فیلم برداری در حالی تمام می شود که بیش تر توقعات گریوز برآورده نشده است. اما گروه فیلم برداری مقدار زیادی فیلم بدون حضور و آگاهی کارگردان از جلسه های داخلی گروه، از بحث و جدل های داغ که له و علیه گریوز انجام شده، گرفته است. همین صحنه ها باعث نجات فیلم و رسیدن گریوز به اهدافش می شود. در این صحنه ها نشان داده می شود که بخشی از گروه ادعا دارند کارگردان احمق است و نمی داند چه می خواهد و چه کار دارد می کند، ولی دستیار کارگردان و یکی از صدابردارها عقیده دارند که او ظاهراً نیت های دیگری دارد. سال 1967است. اوج دوران هیپیسم، وود استاک، طغیان جوانان، شورش های دانشجویی، مواد مخدر، اعتراض سیاهان و تاثیرهای فرهنگ شرقی، که همه این ها در آن دوره جزء تفکیک ناپذیر "انقلابی بودن" در آمریکا بود، و بسیار خالص و صادقانه در این فیلم و در بخش های صحبت های گروه منعکس شده و از این صحنه سندی درباره آن دوران ساخته است.

ولی مهم تر از آن، کوشش فیلم (که بیش تر در اتاق تدوین کارگردانی شده)، در نمایش جنبه های مختلف واقعیت خارجی، واقعیت سینمایی، و راستین یا دروغین بودن آن است. این که اصولاًٌ تعریف راست و دروغ و تفاوت شان در چیست.

ویلیام گریوز درگفتگویی درباره نام فیلم نیز توضیحاتی دارد: "نام فیلم را از اصطلاح Symbiotaxiplasm گرفته ام که متعلق به فیلسوف و عالم اجتماعی، آرتور بنتلی است. این اصطلاح به تمام چیزها و وقایعی اطلاق    می شود که به نحوی از انحاء در اثر تاثیر انسان بر محیطش، منجر به تاثیر متقابل محیط بر بشر می شود   و من آنقدر گستاخ بودم که کلمه Psycho (روح) را در لابلای اصطلاح بنتلی قرار دهم."

دقیقاً مطمئن نیستم که آیا تماشاگر باید پیش از دیدن فیلم، از نیت کارگردان آگاه شود یا نه. چون این آگاهی چشم ها را به سوی بعضی وقایع باز می کند و از سوی دیگر مانع درک بعضی وقایع می شود. بطور مثال در بحثی که دور از چشم کارگردان میان گروه در می گیرد، ما هم می توانستیم سهمی از بلاتکلیفی آن ها ببریم. در یک جا دستیار کارگردان به گروه می گوید: "آیا شما مطمئنید که همین فیلم برداری گفتگوهایمان واقعاً بدون اطلاع کارگردان است؟ شاید من به تایید او شما را در این موقعیت گذاشته ام."خلاصه در همه لحظه های فیلم شک داریم که با چه واقعیتی سر و کار داریم. احساس من هنگام تماشای این فیلم، شبیه احساسی بود که هنگام دیدن کلوزآپ ( کیارستمی) داشتم. اتفاقاً با ویلیام گریوز در مورد کلوزآپ صحبت کردم. درباره اش شنیده بود و دربدر دنبال فیلم بود که آن را ببیند.

سال گذشته پل برنس(مدیر جشنواره) در جواب تقاضایش از آنجلوپولوس برای نمایش چشم اندازی در مه نامه ای دریافت کرد:" چرا فقط از فیلم های من دعوت می کنید؟ یونان کارگردان های بسیار خوبی دارد." اگر این نکته را به حساب فروتنی او نگذاریم، بهرحال این ادعا در مورد روزهای آرام (پانتلیسیس ولگاریس) که همراه با دو فیلم متوسط دیگر از ایتالیا و آلمان در شب مخصوص سینمای اروپا به نمایش در آمد، صدق  نمی کند. آن هم در حالیکه گام معلق لک لک آخرین فیلم خود او، حکایت دیگری دارد. فیلمی زیبا با نماهایی بلند و چرخشهای 180 تا 360درجه ای دوربین، که نمای هشت دقیقه ای بازیگر آلتمن در برابر آن، سطحی و کودکانه است. با بازی های مارچلو ماسترویانی و ژان مورو.

به این فیلم در گزارش کن (شماره 108) به طور مفصل پرداخته شده است. البته این فیلم جدا از فصل های متعدد خوبی که دارد، در کل یک دست نیست. تاثیر فیلم های وندرس، تارکوفسکی و تونیتو گوئرا (همکار تارکوفسکی در نوستالگیا و همکار آنجلوپولوس در این فیلم)، مشهود است اما در ضمن یکی از زیباترین صحنه هایی که سینما خلق کرده در این فیلم است. صحنه ازدواجی که عروس و داماد و خانواده هایشان
در طرفین یک رودخانه مرزی، در سکوت مطلق، که هرچند گاه با عبور اتومبیل گشتی دشمن شکسته       می شود، مراسم عروسی را مرحله به مرحله اجرا می کنند.

 
Stork

هر سال در جشنواره یکی دو فیلم وجود دارد که رعب آن ها، (معمولاً بدلیل موضوع جنجالی یا تکنیک خیلی بالا)، تماشاگران را برمی دارد و کمتر کسی جرات می کند علیه آن چیزی بگوید. زنترویا (که پیش از این اروپا نام داشت)( لارس فون تریر)  یکی از آن هاست. فیلمی تاریخی/ مدرن با صدها سیاهی لشکر و امکانات فراوان، ده ها حرکت دوربین پیچیده با کرین و دالی که با دقت شدید، همراه با تصاویر بک پروجکشن (که به عمد پنهان نشده)، ترکیب شده است. نام فیلم، اسم یک شرکت گرداننده خط راه آهن است. شخصیت اصلی، مردی آمریکایی/ آلمانی است که پس از پایان جنگ دوم جهانی در آلمان مشغول کار می شود. زنترویا، برنده جایزه تکنیکی و جایزه هیئت داوران در کن 91 است ولی به گمان من فیلمی است کاملاً متظاهرانه، که فرم آن کاملاً بر محتوایش غلبه کرده است. استفاده مکرر و آزاردهنده از رنگ در زمینه سیاه  و سفید، به آن جا کشیده که اگر تارکوفسکی زنده بود، قطعاً موضعش را در بازی با رنگ و سیاه و سفید مورد تجدید نظر قرار می داد. به هر حال وقتی هیئت داوران کن به این فیلم جایزه می دهند، دیگر مشکل می توان به مجمع منتقدان فیلم سیدنی که آن را بعنوان بهترین فیلم این دوره انتخاب کرد، ایراد گرفت.

باید از دو فیلم کارت پستالی دیگر نام ببرم: زندگی روی سیم محصول چین، که در جشنواره فجر هم به نمایش درآمده، و از آن بدتر بدرود غریبه محصول آلمان است که به وسیله کارگردانی ترک ، توفیق بشیر و با بازی گراژینا ژاپولووسکا (بازیگر زن فیلمی کوتاه درباره عشق)، ساخته شده است. درباره رابطه یک شاعر سیاسی ترک (که خوش بختانه تا آخر فیلم این مسئله معلوم نمی شود)، با یک زن آلمانی است. به رغم نام احساساتی، تصاویر زیبا، چشم اندازهای جزیره دور افتاده، فیلم با قرار دادن دائمی شخصیت ها در نمای دور، قصد دارد احساساتی نباشد.

مرز از شیلی و اسپانیا، برنده جایزه ای از برلین، سوژه ای تکراری، (تبعید یک معلم در جزیره ای دورافتاده)،  و پرداختی جالب داشت. بیش ترین سهم از موفقیت این فیلم، مدیون فیلم نامه خوب مارکزی آن است.
یک فیلم غیرمنتظره کوچک و جالب از فرانسه: بار ریل وی. اولین فیلم کارگردان 26 ساله اش، سدریک خان، فاقد قصه است و حول مسئله نیاز و بی نیازی در میان تین ایجرها می پردازد و فیلمی ساده و صمیمی است، (با پوزش از این کلمات مستعمل). آن هم در زمانه ای که فیلمی مانند
Swoon  (آمریکا) درباره دو تین ایجر، به علت استفاده از نماهای متعدد درشت و قطع های سریع دوربین، بیش تر شبیه یک ویدئو کلیپ 90 دقیقه ای بود.

* میهمانان اروپایی
هیئتی شش نفره از طرف
EFDO، (دفتر پخش فیلم اروپا)، جزو میهمانان امسال جشنواره بودند که برای تبلیغ و فروش فیلم های اروپایی آمده بودند. EDFO سازمانی است که با مشارکت چند کشور اروپایی برای حمایت از سینمای اروپا علیه هالیوود تاسیس و راه اندازی شده است. شعار آن ها: "متحد شدن علیه دشمن مشترک" است.در سمیناری که این هیئت برگزار کرد، آماری ارائه شد که شنیدنش برای طرفداران سینمای اروپا ناگوار است، از جمله این که بین هشتاد تا نود درصد سینماهای اروپا، فیلم آمریکایی نمایش می دهند. هشتاد درصد از فیلم های اروپایی (که در بقیه سینماها نمایش داده می شوند)، از اروپا خارج نمی شوند. آن ها راه های مختلفی برای مقابله با این وضع پیشنهاد کرده اند:
1- مشارکت در سرمایه گذاری بوسیله دولت وتلویزیون های دولتی
2- تولید محصولات مشترک بین کشورهای اروپایی
3- تاسیس صندوقی برای سرمایه گذاری تا 49 درصد در فیلم هایی که سازنده شان اروپایی است.
4- اختصاص بودجه برای تبلیغات و بازار یابی، که این آخری از همه مهم تر است. اگر فیلم ضرر داد که هیچ، وگرنه طبق فرمولی، درصدی از فیلم را پس می گیرند.
هیئت یاد شده به همین منظور و برای تبلیغ و بازاریابی به سیدنی و ملبورن آمده بود. در این دوره دوازده فیلم آن ها نمایش داده شد که هفت تای آن ها، در ده فیلم برگزیده تماشاگران جا گرفتند. 

* سینمای پس از جنگ ژاپن
مرور بر آثار
در جشنواره امسال به جای بررسی کار یک فیلم ساز، به سینمای پس از جنگ ژاپن اختصاص داشت. هر ده فیلم نشان داده شده در سالهای 1946تا 1955ساخته شده بودند که دانلدریچی، مورخ، نویسنده و محقق مشهور سینما، که متخصص سینمای ژاپن و شرق دور است، آن ها را برگزیده بود. خود او در این باره چنین گفت: "در نخستین دهه پس از جنگ، بدلیل آزادی سیاسی و نیز فارغ بودن از گیشه، پیشرفت فوق العاده ای در سینمای ژاپن حاصل شد. فیلم سازها برای مدت کوتاهی توانستند زندگی را همان طور که بود نمایش دهند، مانند دوره نئورئالیسم ایتالیا... فیلم هایی صادق که فروش خوبی داشتند."بیشتر فیلم ها به همین دلیل، فضایی واقع گرا داشتند. از آثار فیلم سازانی چون کینوشیتا، ازو، کن ایچی کاوا، میکیو ناروسه، تا افرادی گمنام، (لااقل برای نگارنده)، مانند شیرو تویادا، توماناکا تاساکا و... همه این فیلم ها به رغم ارزش های تاریخی اجتماعی که دارند، از لحاظ هنری روی پای خود نمی ایستند. با مقایسه سابقه یک آقای مستاجر (ازو) با دیگر فیلم ها، تماشاگر در می یابد که چرا ریچی، ازو را بهترین فیلم ساز ژاپنی می داند. به علت مشهور بودن کوروساوا و این که فیلم هایش را در همه  دنیا دیده اند، ریچی فیلمی از او انتخاب نکرده بود.

 
دونالد ریچی

فیلم دیگر پسرهای من (ماسانوشی نگاسه)، درباره سفر پیرمردی به توکیو برای دیدن پسرهایش بود. بازیگر فیلم، همان پسر جوان فیلم قطار اسرار آمیز (جارموش) بود. دوازده انسان آرام تمام داستانش در یک اتاق بزرگ می گذشت. فیلمی خوش ساخت درباره یک هیئت داوری دوازده نفره، که باید درباره ی سرنوشت زنی تصمیم بگیرند که همسرش را زیر اتوموبیل هل داده و باعث مرگ او شده است. پرداخت طنزآلود و چرخش های سریع از کمدی به جدی و برعکس، زیر سوال بردن کل پدیده قضاوت در جوامع معاصر، بررسی طرز فکر آدم های مدرن در ژاپن، تضادها و شباهت های آن با عقاید سنتی، بررسی جنبه های عاطفی و انسانی داوران که باید تصمیمی سرنوشت ساز در مورد یک انسان بگیرند، از این فیلم هرچیزی ساخته بود جز" آرام."

ریچی همچنین در یک سخنرانی شنیدنی، که با شوخ طبعی فوق العاده ای همراه بود، به مسائل مهمی پرداخت. از جمله تفاوت های واقعی و نیز سوءتفاهم های مربوط به درک و دریافت فرهنگ ژاپن و ژاپنی ها در غرب، از زمانی که آلمانی ها به غذا خوردن ژاپنی ها در یکی از فیلم های میزوگوچی خندیدند و تعبیر فیلم های ازو در غرب و  ادعای ارتباط آن با ذن،  تا فیلم های جدید جکی چان.

* فیلم های میزبان
استرالیا
امسال قوی ترین حضورش را طی شش هفت سال اخیر داشت. هم از نظر تعداد فیلم و هم از لحاظ کیفیت آن ها. دو مستند برداشت محصولی سیاه و عصر جدید، مهم ترین فیلم های میزبان بودند که در بخش اصلی به نمایش درآمد. اولی درباره مشکلات ناشی از جنگ های قبیله ای و برداشت محصول قهوه، در گینه نو بود که جایزه اول سینما دوریل فرانسه را گرفته است، و دومی به مرگ تدریجی یک شهر کوچک صنعتی پرداخته بود.
دو فیلم داستانی نیز مورد توجه فراوان قرار گرفت. هشت توپ درباره  ساخت ماکت عظیم از یک ماهی در کنار دریا برای جلب توریست های بیش تر، و تنها بالروم (باز لرمان)، که در جشنواره امسال کن، بجز جایزه جوانان، هفت دقیقه تمام تشویق و تحسین تماشاگران را در پی داشت و در هر دو جشنواره سیدنی و ملبورن، محبوب ترین فیلم تماشاگران شد. فیلمی موزیکال، (بالروم نام نوعی رقص است)، فوق العاده خوش ساخت، و کاملاً وفادار به نوع هالیوودی فیلم
های موزیکال، با یکی دو دهن کجی و ابداع زیرکانه.

* بخش جنبی
طبق سنت هر ساله، مقدار زیادی فیلم های کوتاه، تجربی و مستندهایی با موضوع های داغ سیاسی اجتماعی به نمایش درآمد، که جنجالی ترین و ناراحت کننده ترین آن ها
Titicut Follies ساخته فردریک وایزمن آمریکایی، درباره یک تیمارستان بود. فیلمی که به تازگی پس از 24سال توقیف به نمایش در می آید.
از دیگر فیلم های خوش ساخت مستند، می توان فیلمی درباره جان کیج، آهنگ ساز مدرن و معاصر آمریکایی اشاره کرد و نیز فیلمی بنام نابودشان کن درباره عکاس های فوق العاده مهاجمی که کارشان گرفتن عکس های جنجالی از بازیگران و خواننده های مشهور است. جدا از خود عکاس ها که مانند گرگ به گله می زنند، کار "دوربین روی دست" فیلم بردار فیلم، حتی از کار آن ها نیز ماهرانه تر و تهاجمی تر بود.

* ده فیلم برگزیده تماشاگران
1- تنها بالروم (باز لرمان، استرالیا)
2- زنترویا (لارس فون تریر، دانمارک/ فرانسه/ سوئد/ آلمان)
3- ریف راف (کن لوچ، انگلستان)
4- ماه کامل (انداف راسلین، انگلستان)
5-
Swoon (تام کاین، آمریکا)
6- بدرود غریبه (توفیق بشیر، آلمان)
7- زیبای مزاحم (ژاک ریوت، فرانسه)
8- بچه های طبیعت (فردریک فردریکسون، آیسلند)
9- زندگی روی سیم (چن کایگه، آلمان)
10- مرز (ریکاردو پیندو، شیلی)

محبوب ترین فیلم مستند:
برداشت محصولی سیاه (رابین اندرسون/ باب کانالی، استرالیا)

* تکلمه
جشنواره امسال پر از فیلم های بحث انگیز بود. چه ازنظر موضوع و چه از لحاظ فرم. شاید اصلاً بتوان این دوره را "جشنواره فیلم های بی قصه" نامید. غرولند و شکایت بعضی از تماشاگران به همین دلیل بود.

پیتر کاستالدی، منتقد جوان استرالیایی که امسال بعنوان نماینده  استرالیا برای اولین بار در مجمع بین المللی منتقدان جشنواره کن شرکت کرده بود، جزو معدود کسانی بود که در این قاره بزرگ زندگی و دیگر هیچ (کیارستمی) را دیده بود. نظرش را پرسیدم: "فوق العاده زیبا، تکان دهنده، شاعرانه".
فیلم توسط جشنواره سیدنی دعوت شده بود ولی متاسفانه بعلت در دسترس نبودن کپی، امکان نمایش آن پیش نیامد و من که پس از کلوزآپ از طرفداران پر و پا قرص کیارستمی شده ام، در تاسف ماندم. تاسفم دوچندان شد وقتی که فهمیدم تا پایان جهان (وندرس) در جشنواره  ملبورن نمایش داده شده است.