الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم:

این جا باید اعترافی بکنم، و آن این که به علت علاقه استادم امیر نادری به نیویورک، کمی خودم را سانسور کردم و کمی از نیویورک بیشتر از اعتقادم تعریف کردم...

به هر حال این چیزها هم در زندگی "پیش می آد"...

فرانکشتين - رونالد ریگان - مادونا - مسیح - رمبو - مریم مقدس - جان وین - کلارک گیبل - مرلین مونرو - جیمز دین - الويس پريسلی - رابين هود (کوین کاستنر) - خوردن (هنری جاگلوم) - پاريس تگزاس - حرص (اریک فون اشتروهایم) - زابريسکی پوینت (آنتونيونی) - رقص با گرگ ها (کوین کاستنر) - ریولوبو - الدورادو - جدال در اوکی کرال - ماجرای نیمروز - زندگی و دوران قاضی روی بین - چه کسی ليبرتی والانس را کشت؟ - انیو موریکونه - کینگ کنگ - رابرت دونیرو - ارتباط فرانسوی - وودی آلن - مارتین اسکورسيسی - جیم جارموش - تب جنگل (اسپايک لی) - دونده - بيلی وايلدر - همشهری کين - مجید نیرومند - کافکا

ماهنامه فیلم- شماره 127
1371 -1992

رویای آمریکایی، از نزدیک

 

آیا سرچشمه آن رویا، رویای آمریکایی، خشک نشده است؟
آیا کسی واقعاً هنوز آن رویا را در سر دارد
یا تنها فیلم ها هستند که به بقایش کمک می کنند؟
آیا آن رویا اصلاً بدون سینما وجود می داشت؟ آیا آمریکا اختراع سینمایش نیست؟
آیا رویای آمریکا را در سر پروراندن، در گوشه و کنار دنیا بدون سینما امکان پذیراست؟
هیچ کشور دیگری در دنیا خودش را، تصویرش را، به این حد نفروخته است.
تصویر خودش را با چنین قدرتی درگوشه و کنار جهان پخش نکرده است.
فیلم های آمریکایی- یا بهتر بگویم: این یک فیلم آمریکایی- به مدت هشتاد سال عمر سینما،
مشغول موعظه رویای بی مانند و سرآمد رویاها، سرزمین موعود بوده اند.
تلویزیون آمریکا این لشکرکشی تبلیغاتی را به تنهایی، هر چه پر قدرت تر به تمامی سیاره
گسترش داده است. آگهی تبلیغاتی فقط برای محصولاتی ساخته می شوند که نیاز به تبلیغ دارند.
چرا این کشور بیش از هر کشور
دیگری خودش را تبلیغ می کند؟
چون به تبلیغات بیش از هر جای دیگری نیاز دارد؟...

(ویم وندرس: از کتاب "تصویرهای عاطفی" 1984)

 

   

در بعد از ظهری سرد و بارانی به کنسول گری آمریکا در سیدنی می روم که پاسپورتم را پس بگیرم. با داشتن پاسپورت ایرانی، طبیعتاً مطمئن نیستم که آیا ویزا را به من داده اند یا نه. روی همین اصل تمام سعی ام را کرده بودم که با تهیه نامه هایی از مراجع مختلف، به آن ها ثابت کنم که قصد ماندن در آن کشور را ندارم. حتی فکر کردم که مستقیماً بگویم که من اصلاً دل خوشی از کشورتان ندارم که بخواهم آنجا بمانم، ولی فکر کردم گفتن این نکته چندان کمکم نخواهدکرد.

همراه با متقاضیان دیگر در طبقه همکف آسمان خراشی چهل طبقه هستیم. درست کنار در ورودی،
یک میز و
چند صندلی موقتی گذاشته اند و هر دفعه که کسی وارد یا خارج می شود، با باز و بسته شدن در اتوماتیک، کمی هم باد و باران از بیرون داخل می شود. ماموران امنیتی و محوطه هایی مخصوص که از طریق گذشتن از آن، همراه داشتن سلاح آشکار می شود، در اطراف وجود دارند. تازگی جنگ با عراق تمام شده و روی همین اصل، چه صبح موقعی که پاسپورت را به آن ها دادیم، و چه بعد از ظهر که قرار است
آن ها را به ما پس دهند، هیچ کس را حتی  به محوطه کنسول گری در طبقه نمی دانم چندم،
راه نمی دهند.

درست سر وقت اعلام شده، ماموری با آسانسور و یک مامور مسلح دیگر، دو سه جعبه بزرگ را که پر از پاسپورت است، به طبقه همکف می آورند. بالاخره نوبت من می شود. پاسپورت را می گیرم و صفحاتش را ورقی سریع می زنم. با دست خط زشت بزرگی در وسط مهر ویزا نوشته شده: " فقط یک بار اجازه ورود".

ساعت 3صبح به وقت هاوایی به هونولولو می رسیم. جزو معدود کسانی هستم که به جای گذراندن پنج دقیقه، سه ربعی را با مامور اداره مهاجرت می گذرانم و به پرسش های بی پایان او جواب می دهم. کارت خبرنگاری مجله فیلم و دوربین هایم به دادم می رسند. می گویم که قصد عکاسی از نیویورک و برگزاری نمایشگاه در سیدنی دارم. می دانم که از این چیزها خوششان می آید. در آخرین لحظه قبل از این که   مهر ورود را بزند، می گوید: "دوست عراقی در آمریکا نداری؟" نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم. می گویم:
"تا همین چند ماه پیش، گویا ما با آن ها دشمن بودیم وشماها دوست." مهر را می زند. دیرتر نگاهی به آن
می اندازم. بادست خطی کمی خوش تر از قبلی، در وسط آن نوشته: "سه ماه، غیر قابل تمدید".

  

نقشه  لوس آنجلس را از همان فرودگاه هونولولو می خرم و در طی راه نگاهی به آن می اندازم.
بورلی هیلز، سانست بولوار، هالیوود، استودیو یونیورسال، مترو گلدین مایر، دیزنی لند...منطقم می گوید: "هل نشو، زیادی جدی نگیر"، ولی ضربان قلبم بالا رفته است.

... رویای آمریکایی، رویایی متشکل از تصاویر، تصاویر بیش از کلمات.
تو رویا را می بینی.
چه نوع رویایی خواهد بود؟ رویای کشوری و مردمی که فراموش کرده اند
چگونه دیدن را. چرا که عادت کرده اند که تمامی چیزها به آن ها نشان داده شود.
آن ها حتی دیگر رویاهایشان را نمی توانند ببینند،
بنابراین رویاها به آن ها نشان داده می شود:
Show Business… 

ظاهراً وارد مرکز لوس آنجلس می شوم، ولی هر چه دنبال مرکز می گردم، آن را پیدا نمی کنم. مرکز از نظر من جایی ست که تعداد زیادی آدم در خیابان هایش در حال قدم زدن باشند. ولی بعداً فهمیدم که در این شهر، آدم ها فقط با ماشین هایشان قدم می زنند.

دیرتر خبردار می شوم که ایالت کالیفرنیا بیش از هر ایالت دیگری در آمریکا ماشین دارد. در رادیو می شنوم که گوینده می گوید: "ما آمریکایی ها ماشین شخصی را می پرستیم. چندین میلیون دلار در سال خرجش می کنیم، (جاده سازی). آن ها را بیش تر از زن و بچه های مان دوست داریم، و سالانه دو هزار و سیصد چهارصد انسان را، (فقط در کالیفرنیا)، قربانی می کنیم و خونش را جلوی پایش می ریزیم (تصادفات در بزرگراه ها)..." ولی دیرتر که بازهم معلوماتم بیشتر می شود، می فهمم که طبیعتاً طبق معمول هر چیزی علتی دارد. ظاهراً در سالهای 1930 جنرال موتورز کل حقوق مربوط به اداره وسایل نقلیه عمومی را در
 لوس آنجلس می خرد، ولی به جای گرداندن آن، درعرض چند سال، قطار، و کم و بیش حتی اتوبوس رانی را در لوس آنجلس بر می اندازد. بنابراین هیچ کس نمی تواند بدون وجود ماشین شخصی در این شهر بزرگ ده میلیونی زندگی کند.

از بورلی هیلز چیزی جز نخل های بلند و خیابان های عریض و زیادی تمیز نمی توان دید. خانه های قصر مانند پول دارها و "شخصیت" های سینمایی، طوری وسط سبزه ها و نزدیک تپه هایی بلند کاشته شده،
که به نظر دکور می آیند. هیچ آدمی هم در افق دید انسان پیدایش نمی شود. تا آن لحظه ای که در پیاده روها قدم نزنی و علائم مربوط به حضور سگ های نگهبان رانبینی و دوربین های ویدئو و زنگ های خطر را کشف نکنی، اصلاً باور نمی کنی که کسی در این خانه ها زندگی می کند. تنها راه تماس با ساکنین این خانه های مجلل سعی در به یاد آوردن فیلم هایی است که داستانش در این منطقه
می گذرد. ولی حافظه هم زیاد یاری ام نمی کند. لااقل سانست بولوار، به خاطر فیلم بیلی وایلدر و هم چنین سکانس نهایی وضعیت امور، از ویم وندرس، برایم حس کردنی تر است. ولی هر قدر کسی فیلم آمریکایی، (یا بهتر بگویم هالیوودی)، هم دوست نداشته باشد، باز نمی تواند بگوید که دیدن هالیوود برایش جالب نیست.

داغ ترین نقطه هالیوود برای توریست ها، (که در واقع نام یک محله است)، سینمایی قدیمی است به نام "سینمای چینی مان"، که در اطراف و جلوی ورودی آن، جای دست و پا و امضاء ستاره های مشهور و نیمه مشهور روی سمنت پیاده رو، با ذکر تاریخ و جزئیات دیگر، ثبت شده است که از فرط شلوغی بزحمت      می شود آن ها را دید. در هر گوشه ای کسی ایستاده، نشسته، یا خوابیده پهلوی اثرات بت مورد علاقه اش، مشغول عکاسی یا فیلم برداری ویدئوست. تازه می گویند که امسال هالیوود خیلی خلوت است.     به علت مشکلات اقتصادی و هم چنین وحشت توریست های داخلی و خارجی از احتمال انفجار هواپیماها توسط عراقی ها، خیلی ها جرئت و یا امکانات سفر را ندارند.

در هر گوشه و کنار، شخصی به طریقی در حال پول در آوردن است. بساط های کوچک متعلق به فروشنده هایی که به چهار و پنج زبان زنده  دنیا آشنایی دارند، (حتی زبان های مشکلی مثل ژاپنی)، و انواع و اقسام یادگاری، پوستر، جاسوییچی و غیره به توریست ها میفروشند. در گوشه ای دیگر نیز مجموعه ی مفصل عکسی از تاریخچه ی اسکار است. با نزدیک شدن به آن پی می برم بنا به دلایلی، فقط نام و عکس بازیگران آن جاست، و خبری از کارگردان ها نیست، چه برسد به بقیه.

از آن جا تا شعاع حداقل یک کیلومتر از دو جهت مخالف، پیاده رو با کاشی هایی که نام دست اندر کاران سینما روی آن حک شده، مفروش است. (هر اسم با دیگری تقریباً حدود دو متر فاصله دارد). لااقل در     این جا که محل گذر سگ های زیادی هم هست، می شود چندتا اسم کارگردان نیز پیدا کرد. البته مکث شخصیت اصلی فیلم وضعیت امور روی اسم فریتس لانگ در محل نامبرده، توقع زیادی در من بوجود آورده بود و فکر می کردم نام تمام کارگردان های هالیوود را خواهم دید، ولی پرسه زدنی هذیان وار و سر به پایین، آواره در هالیوود بولوار، به دنبال اسامی بزرگان گشتن، و مثل گوسفندهای گله به این و آن خوردن، متوجه شدم که اسم خیلی از "بزرگان" سینما هست که حتی یک بار هم به گوش من نخورده، (یا شاید آن هایی که به گوش من خورده بود، آن جا نبودند). 

از تصور این که بابت ثبت شدن هر کدام از این صدها اسم در پیاده رو، چه ماجراهایی ممکن است پشت صحنه اتفاق افتاده باشند، خنده ام میگیرد. چه رفیق بازی ها، پارتی بازی ها، رشوه های علنی و غیر علنی به رییس استودیوها و شهردار هالیوود، چه گرد همایی ها و مهمانی هایی که باید بابت نصب هر کدام از آن پلاک ها در اطرافش برگزار شده باشد. چه دوستی هایی که به هم خورده و چه دشمنی هایی که بین آن ها ایجاد شده...

خلاصه همان طور که اشاره شد هالیوود، (جدا از محل استودیوها)، یک خیابان است حدود یک کیلومتر و نیم. بدون هیچ اغراقی، عین لاله زار قبل از انقلاب است. حدود ده تا سینما تئاتر زمانی وجود داشته اند که در حال حاضر حدود نیمی از آن ها تعطیل هستند. فروشگاه های فراوانی هم هستند که با دریافت چهار پنج دلار، می توانید از طریق حقه عکاسی، عکس خود را پهلوی محبوب تان در مهمانی، پارک یا هر جای دیگر، مونتاژ کنید.

از دیگر نقاط پر بیننده، موزه ای عظیم از مجسمه های مومیایی شده  بزرگان تاریخ و سینماست.
با دیدن عکس های آنان در ویترین بیرون، چون هیچ گونه معیاری که "بزرگان" را از "کوچکان"- از نظر آن ها- جدا می کند به ذهن من نیامد، ترجیح دادم با داخل شدن، بیش تر خود را گیج  نکنم. بدون هیچ گونه دیزالو، فید اوت یا فید این، و خلاصه بدون هیچ تعارف و رودربایستی، فرانکشتین، رونالد ریگان، مدونا، مسیح، رمبو و مریم مقدس، پهلوی هم قرار دارند.

گداها و بی خانمان ها نیز در همان خیابان اصلی و دقیقاً در همان پیاده روهای تاریخی، زندگی و کار می کنند. در کوچه پس کوچه ها و حتی در خیابان اصلی، مواد مخدر به راحتی، حتی با صدای نیمه بلند، به فروش می رسد. به هر طرف که نگاه می کنی، اموات محاصره ات کرده اند: جان وین، کلارک گیبل و بیش
از همه مریلین مونرو، جیمزدین و  الویس پریسلی. (چند هفته دیرتر که در نیویورک هستم، در یک برنامه تلویزیونی مفصل چند ساعته با شرکت چهره های مشهور، که از طریق ماهواره در کل کشور و با شرکت تلفنی بینندگان برگزار می شود، با نشان دادن مدارک فراوانی سعی در اثبات این قضیه را دارد که الویس پریسلی زنده است و
بنا به دلایلی با همکاری دولت آمریکا، خودش را مرده وانمود کرده و در آینده ای نزدیک به پیش ما بر خواهد گشت. اما این دفعه نه به عنوان یک خواننده راک، بلکه به عنوان رهبری روحانی!؟)

یکی از سینماها فیلم رابین هود ساخته کوین کاستنر را نشان می دهد. برای جلب توجه مردم بالای ورودی سینما، مجسمه عظیم  رابین هود نصب شده است که با تیر و کمان به سوی افق نشانه رفته است و آتشی واقعی از پیکان تیرش بیرون می آید. تنها فیلم های غیر هالیوودی که در لوس آنجلس می بینم در سینماهای کوچک هنری است، که  یکی از آن ها، خوردن از هنری جاگلوم، و دیگری، تب جنگل از  اسپایک لی را نمایش می دهند. با این که جاگلوم در لوس آنجلس زندگی می کند و فیلم می سازد، خیلی ها اصلاً اسم او را هم نشنیده اند (فیلم های او معمولاً با پول اروپایی ها ساخته می شود).

در افق دودی شهر، طرفی که رابین هود نشانه رفته است، تپه های مشهور هالیوود دیده می شوند که نوشته ی هالیوود روی آن ها، آن قدر عظیم است که فکر نمی کنم حتی از دید کورها نیز دور بماند.

سیاه ها به رغم تعداد کمشان، (نسبت به نیویورک)، جلب توجه انسان را می کنند. شاید به خاطر چشم های زیبا، بزرگ و غم گین شان باشد. نمی دانم چرا کاستنر، رابین هود جدید هالیوود، از خیر گداهای عهد بوقش نگذشته و به داد گداهای محل خودش نمی رسد. در گوشه ای هم پرویز کاردان مشغول ضبط برنامه ی ویدئویی است. با استفاده از تجربه آدم های با تجربه از هالیوود، از خیر بازدید استودیوی یونیورسال و زیارت ئی تی و دیزنی لند می گذرم. به امید این که لااقل شاید بتوانم تصاویر شاد و معصومانه ای را که از دوران کودکی از نمایش فیلم های والت دیزنی در سینما سینه موند، (با آن فواره های زیبایش)، در خاطر دارم، خراب نکنم. انسان بالاخره مجبور است بعضی وقت ها به خودش دروغ بگوید.

شب ها جلوی تلویزیون می نشینم و شصت هفتاد تا کانال آن را مرور می کنم. احساس می کنم که به قول ویم وندرس، آمریکا را بهتر و سریع تر می شود از طریق تلویزیونش شناخت.

... اولین بار من در آمریکا... بیش از یک هفته می نشینم جلوی تلویزیون. شب و روز.
انگار که مبتلای یک بیماری جدید اسرارآمیزشده ام.
انگار که افسون هیپنو تیزمی قوی شده ام.
در واقع یک اعتیاد بود، نه یک اعتیاد خصوصی، بلکه اعتیادی کاملاً عمومی ...
نه، این تلویزیون نبود که مرا تسخیر کرده بود، چگونگی کاربرد آن بود.
این تلویزیون آمریکایی، بشدت پر سر و صدا، بی ذوق و حساب شده است.
رفتار این سیستم تصاویر، اهانت آمیز است. ابتدا با افسونی وحشت انگیز جذبش شدم
و بعد به تدریج تبدیل به طعمه اش شدم. مانند حیوانی فلج شده از ترس، در جاده ای
در شب، خیره به چراغ های ماشین.
به این نحو بود که من به آن نورهای چشمک زن و چیزی را
که تا آن موقع هرگز ندیده بودم، خیره شده بودم: آن جا روی پرده، دیگر هیچ ارتباطی
بین واقعیت و نمایش آن از طریق تصاویر ، وجود نداشت. نه در اخبار،
(یا چیزی که به نام اخبار نمایش می دهند)، نه در شوهای تلویزیونی و نه در سریال ها.
هیچ توازنی میان واقعیت و آن محصول روی پرده وجود نداشت
که ذهن انسان بتواند آن را جذب کند و به کسی دیگر انتقال دهد.
در عوض تمام تصاویر موجود، بدون هیچ استثنایی،
به چنان سطحی از
حساب شدگی و تصنع تقلیل داده شده بودند،
که تنها آن را در آگهی های تبلیغاتی و فیلم های پروپاگاندا دیده بودم.
همه کانال ها پر بود از تبلیغات و تبلیغات. نه فقط آگهی های تبلیغاتی،
بلکه هر برنامه ای، فیلم، شو، مسابقه، هر چیزی، همه چیز، همه ی تصاویر این رسانه، به سطح ارگانی برای تبلیغات و با شکل تبلیغات تبدیل شده است.

 
امیر نادری در i(1991) Zabriskie Point

به امید کشف غرب وحشی،سفر چهار هزار کیلومتری ام را در کالیفرنیا، آریزونا و نیومکزیکو و بخش هایی از نوادا آغاز می کنم. کمیت و کیفیت جاده ها غیر قابل باور است. به جز فروشگاه های زنجیره ای  همبرگر
و ساندویچ که در هیچ شرایطی دست از تعقیب انسان بر نمی دارند، سه چیز دیگر را نیز همیشه به طور غریبی در اطراف خود یافتم: تلفن همگانی در وسط بیابان، صندوق پست در وسط بیابان، ماشین کوکا کولا دروسط بیابان. اولی و دومی، حسن های غیر قابل انکاری دارند ولی مورد مصرف سومی، بستگی به وضع معده و محضورات دیگر انسان دارد.

  

در پی کشف جغرافیایی لوکیشن های فیلم های محبوبم، نقشه را با وسواس و دقت چندین بار بررسی  می کنم. فیلم نامه پاریس تگزاس با ذکر دقیق محل های فیلم برداری، کارم را ساده کرده: در کاپازدن است که هانتر با  آن تماس می گیرد که خبر سفرش را با تراویس به او بدهد (و مجسمه ی دایناسورها در زمینه تصویر هستند).

 

در دره مرگ هست که اشتروهایم صحنه های نهایی حرص را گرفته. در زابریسکی پوینت است که آنتونیونی مهم ترین صحنه فیلمش را گرفته است و با تحقیقات توریستی متوجه می شوم که به رغم نام تهدید آمیز "دره ی مرگ"، هیچ کس  تا به حال در آن نمرده است. خیلی ها تا حد مرگ پیش رفته اند، ولی ظاهراً در آخرین لحظه به سبک هالیوودی نجات پیدا کرده اند. البته چون در سال های  کشف طلا در کالیفرنیا احتمالاً ماشین کوکا کولا آن قدر دم دست نبوده، آن ها طبیعتاً مجبور بودند که فقط تشنگی شان را با آب خالی برطرف کنند.

 

مسئله بعدی که توجهم را جلب می کند، سیم خارداراست. از بدو خروج از لوس آنجلس متوجه سیم خاردار در دو طرف جاده می شوم که پس از یک روز رانندگی، هنوز تمام نشده اند. آن موقع هنوز خیلی راجع به آمریکا خام بودم و نمی دانستم که تا آخر سفر چهارهزار کیلومتریم، سیم ها تمام نخواهند شد، (به این  می گویند مملکت ّبا صاحب").

  

هیچ جایی هم نبود، حتی وسط بیابان، که بشود بدون اجازه فیلم گرفت، حتی فیلم ویدئو. حدود چهار پنج بار توسط پلیس به بهانه توقف بدون علت در بزرگراه ها، یا فیلم برداری بدون اجازه نامه، به داخل ماشین دعوت شدیم. روی همین اصل بیش تر فیلم های ویدئو را به سبک وندرس، از داخل ماشین در حال حرکت گرفتم. مکان های داخلی، که حرفش را نمی شود زد، همه از آدم پول می خواهند. در بیابان هم بیش تر به دلایل مالی بود که جلوی کارمان را می گرفتند، چون بیابان ها هم بالاخره به کسی تعلق دارد، از مالک خصوصی گرفته تا سازمان های دولتی یا سرخ پوست ها. دیرتر فهمیدم که مانیومنت ولی Monument Valley، آن کوه های مشهور فیلم های جان فورد، معمولاً تا شش ماه بعد برای فیلم برداری رزرو شده اند. از آخرین فیلم های سینمایی که بار تصویری - یا بهتر بگویم: بار تبلیغاتی اش- را در پوسترش روی شانه این محل گذاشته، می شود تلما و لوییز را نام برد.

گاهی بیست کیلومتر از جاده اصلی منحرف می شدیم، به سوی محل تاریخی که با ده ها نشانه با رنگ های مختلف علامت گذاری شده بود می راندیم، در آخر فقط با دو تا دیوار خوابیده روی زمین مواجه می شدیم که اسمش بود "خرابه های باستانی". شاید اشکال ما بود که از ایران می آمدیم، ولی به هر حال آن ها واقعاً این نقاط تاریخی شان را، (که طبیعتاً بازمانده تمدن سرخ پوست هاست)، خیلی جدی می گیرند
و با گارد، پلیس و رنجر و ... از آن ها حفاظت می کنند. بلیت های چند دلاری برایش می فروشند، با نمایش اسلاید و ویدئو، با اسپیشال افکت های آن چنانی، همه چیز را حسابی به آدم شیر فهم می کنند. به قول یکی از دوستان: "اگر آن قدر این چندتا روستای قدیمی سرخ پوست ها برای تان ارزش دارد، پس چرا اصلاً آن ها را کشتید؟"

پس از دیدارهای متوالی از روستاهای مختلف سرخ پوستان مقیم در آریزونا و نیو مکزیکو، متوجه می شوم که از نظر تاریخی و قومی، فقط حدود بیست درصد سرخ پوست ها شکارچی بوده اند. بقیه در جایی ثابت بوده اند، خانه هایی گلی داشته اند و از کشاورزی پیشرفته ای هم بهره می بردند، (ما با جان وین بزرگ شده ها، که هرگز این چیزها را در آن فیلم ها ندیده بودیم، از کجا بدانیم؟) و طبیعتاً آن خرابه های نام برده هم مربوط به این قبایل متمدن- حتی با تعریفی که غرب از تمدن در نظر دارد- بوده اند، مانند آزتک ها.

در حال حاضر از نظر آماری، حدود 5/2میلیون سرخ پوست در آمریکا زندگی می کنند. ولی از لحاظ فرهنگی فکر می کنم به سختی سرخ پوستی وجود داشته باشد. ولی برعکس انتظارم وضع اقتصادی شان آن طور که انتظار داشتم بد نبود. (وضع سیاه ها در آمریکا خیلی اسفناک تر از وضع سرخ پوست هاست). دولت با اختیار کامل دادن به آن ها در تصمیم گیری در زمینه  مسائل قومی، فرهنگی و سنتی شان، (البته در محدوده  املاک واگذار شده به آن ها)، تا حدود زیادی موجب استقلال اجتماعی آنان شده است، که البته این مسئله در مورد نسل چهل ساله به بالا صدق می کند. جوان ترها یا ارزش های فرهنگی و قومی خود را قبول ندارند، یا این که بین فرهنگ خود و فرهنگ آمریکایی، با تضادهایی وحشتناک، در حال زندگی هستند. روی همین اصل تعجبی نخواهد بود که الکلیسم میان آن ها بی داد می کند. (وسط راه شبی در هتل، تبلیغ یکی ازفیلم های وسترن جان وین را نمایش می دادند که قرار بود برای اولین بار در تاریخ تلویزیون، به طریقه سه بعدی به نمایش گذاشته شود و عینک مربوطه را می شد از فروشگاه ها به قیمت یک دلار خرید).

پس از موفقیت فیلم با گرگ ها می رقصد، (که هیچ سرخ پوستی را ندیدم که از آن فیلم تعریف نکند)، اکثر آن ها نظر مساعدتری راجع به به تصویر شدن دوباره شان در فیلم ها دارند. در وهله اول به خاطر این که به هر حال از ساخته شدن هر فیلمی در منطقه شان پول خوبی نصیب شان می شود و بعد هم طبیعتاً قدر برخوردی همدردانه را، پس از هفتاد هشتاد سال وحشی و خون خوار نمایانده شدن در سینمای آمریکا،  می دانند. در این زمینه هیئت های گرداننده جوامع سرخپوستی به اندازه  کافی سازمان یافته و مرتب شده اند که در چند دقیقه، فهرست کامل و قیمت هر گونه خدمات سینمایی را در اختیار درخواست کننده قرار دهند:  1500تا 2000 دلار برای اجازه یک روز فیلم برداری در روستاها، سیاهی لشگر سخن گو 70تا 90دلار در روز، کودکان 50دلار، و خدا نکند که انسان صحنه ای از رقص ها و مراسم سنتی شان را احتیاج داشته باشد، که در آن صورت قیمت، هر چیزی می تواند باشد.

 

خلاصه آن ها به حق به این نتیجه رسیده اند که پس از این همه ظلم سینمایی و غیر سینمایی، این دفعه سهم خودشان را بگیرند. ولی نمی شود از این مساله براحتی گذشت که 1500 تا 2000دلار برای اجازه یک روز فیلم برداری از یک روستا با 15تا 20 خانه و یک مدرسه، (کلیسا را هم نمی شود فیلم برداری کرد)، با قیمت کرایه 1400یا  1500دلاری دکورهای قدیمی فیلم های وسترن، قابل مقایسه نیست.

مثلاً محلی در نزدیکی شهر توسن، (در جنوب فینیکس پایتخت آریزونا) بنام "توسن قدیم" هست، که      می شود گفت که از سال 1939 به بعد تقریباً هیچ فیلم وسترنی نبوده که حداقل بخشی از آن، درآن جا فیلم برداری نشده باشد (ریولوبو، الدورادو، جدال در اوکی کرال، ماجرای نیم روز، زندگی و دوران قاضی روی بین، چه کسی لیبرتی والانس را کشت، و از میان جدیدترها، سه آمیگو و ...). دکور نامبرده شامل بانک، بار، زندان، کلیسا، آهنگری، اصطبل، معدن، ایستگاه قطار، دفتر کلانتر و ... است. "توسن قدیم" در مواقعی که برای فیلم برداری اجاره داده نشده، به روی توریست ها باز است و از هر گوشه آن از طریق بلندگوهایی که به سختی می شود آن ها را پیدا کرد، موسیقی فیلم های وسترن، (معمولاً کارهای انیو موریکونه)، در حال پخش شدن است. شوهای مختلف و صحنه های دوئل و سرقت بانک را نیز برای تماشاگران به نمایش    می گذارند. هم چنین موزه اسلحه عظیمی با یکی از کامل ترین مجموعه سلاح و قطار و دلیجان سواری    و ... 

اگر بخواهیم راجع به استثمار تصاویر، و استثمار به وسیله ی تصاویر، صحبت کنم،
نمی دانم از کجا شروع کنم. یک زمانی "سینمای آمریکا " بود و زبانش هم شکل برحق
و شایسته روایت آمریکایی را داشت و در زیباترین لحظه هایش،
تجلی نشانی از رویای آمریکایی بود.
آن سینما دیگر وجود ندارد. مجبورم دوباره توصیف تلویزیون آمریکایی را شروع کنم.
تخریب زبان، پوک کردن تصاویر از اخلاقیات نهفته در آن ها
و از اخلاقیات نهفته در داستان گویی،
از خلال تصاویر ...

چند لحظه ای توانستم قبل از ورود اتوبوسی بزرگ پر از توریست به منطقه، در خاطره  زابریسکی پوینت آنتونیونی، غوطه بخورم. صحنه ای پر از عشق، انسانیت و زندگی. گفتم زابریسکی پوینت آنتونیونی، چون زابریسکی پوینت آمریکایی، به هیچ وجه حسی مشابه را به انسان نمی دهد. به رغم زیبایی فوق العاده کوه های ما قبل تاریخی و فرم مدرن و انتزاعی آن ها، فضای مصنوعی توریستی آن، (با حضور تابلویی عظیم از عکس آقای زابریسکی و تاریخچه زمین شناسی محل و صدای سوال ها و اظهار نظرهای هزار بار جویده شده توریست های پیر)، آزار دهنده است.

 

در حال انتظار برای ترک محل توسط توریست ها، (که معمولاً دیدارشان پانزده بیست دقیقه بیش تر طول نمی کشد)، شروع به خواندن سرگذشت آقای زابریسکی می کنم. حدسم این است که او احتمالاً باید کاشفی یا دانشمندی باشد که اولین بار این محل را کشف کرده و یا اولین بررسی های علمی و زمین شناسی روی آن انجام داده است.

ولی پس از خواندن اطلاعات مربوطه، متوجه می شوم که او حتی یک بار هم پایش را به این محل نگذاشته، اما ظاهراً در حوالی دویست کیلومتری آن جا، حدود صد سال پیش یک معدن طلای پربار داشته، که طلای مفصلی از آن استخراج شده است. به همین دلیل وقتی که در سن 65 سالگی می میرد، برای قدردانی از او اسمش را روی این محل چند میلیون ساله می گذارند!

... فیلم و تلویزیون در حال حاضر فرمی کاملاً مشابه دارند، فرم آگهی تبلیغاتی ...
آن ها دیگر چیزی برای روایت کردن ندارند. فرم آن ها دیگر احتیاجی به روایت ندارد
یا در حقیقت اجازه ای به روایت کردن نمی دهد. این نسل جدید فیلم ها
- با ریشه های شان در تلویزیون و آگهی تبلیغاتی- فقط تظاهر می کنند که قصه می گویند.
روایت کردن مشکل است. تو باید چیزی برای گفتن داشته باشی و در قضاوت آخر،
هرچه آن را خوب بگویی، قضاوت کارت بر مبنای حقیقت آن چه که گفته ای خواهد بود.
ولی از طرف دیگر تبلیغات ساده است. لازم نیست چیزی برای گفتن داشته باشی.
مادام که آن چه گفته و نشان داده می شود، تاثیر برانگیز و مسحورکننده باشد،
موضوعی برای بررسی باقی نمانده است. به همین علت است که فیلم ها بیش تر
و بیش تر شبیه آگهی های تبلیغاتی 90دقیقه ای شده اند...

تقریباً هیچ شهری در آمریکا وجود ندارد که انسان پایش را در آن بگذارد و اسم آن به نظرش آشنا نباشد، حتی اگر یادت نیاید که در کدام فیلم آن را دیده ای، ولی به هرحال می دانی که چیزی راجع به آن شنیده ای یا خوانده ای. "بزرگ ترین مرکز تفریح دنیا"، لقبی است که خودشان برای لاس وگاس انتخاب کرده اند ولی نمی دانم چرا تمام عظمت و رنگ آمیزی تابلوها و نئون های کاباره و قمارخانه ها، بیش تر از یکی دو ساعت توجه را به خود جذب نمی کنند. چیزی که بیش تر جلب توجه می کند این واقعیت است که هر چه شهرها، بخصوص ساختمان ها و علامت ها و تابلوها بزرگ تر می شوند، انسان ها زیرش حقیرتر و غمگین تر به نظر می رسند.


بدون شرح - مجسمه آزادی

کات به منتهی الیه شرق آمریکا، نیویورک، که دیگر این خصوصیات در آن جا غوغا می کند. هر چه        لوس آنجلس افقی است، (به علت زلزله خیز بودن ایالت کالیفرنیانیویورک عمودی است.

اولین نگاهم که به ساختمان امپایر استیت افتاد، دنبال کینگ کنگ می گشتم که ببینم آیا هنوز آن جا نشسته است یا نه؟ اولین تاکسی که گرفتم، زود در آینه نگاه کردم ببینم آیا رابرت دونیرو آن را می راند یا نه؟ اولین بار که مترو سوار شدم منتظر بودم ببینم آیا هیچ گونه "ارتباط فرانسوی" با کسی برقرار می شود یا نه؟ وقتی فهمیدم پوستر فیلم منهتن  وودی آلن در کنار کدام یک از پل ها گرفته شده، به آن جا رفتم، همان زاویه را پیدا کردم، ولی فهمیدم که نیمکت موجود در پوستر، در اصل وجود ندارد. وقتی به باری که وودی آلن هر دوشنبه در آن کلارینت می زند رفتم، دیدم او هر دوشنبه در آن کلارینت نمی زند. ولی هارلم همانی بود که قبلاً در فیلم ها دیده بودم، حتی اسف بارتر از آن و ارتعاش خشونت موجود در خیابان های نیویورک، همان بود که در پایین شهر و راننده تاکسی اسکورسیزی حس کرده بودم و کوچه پس کوچه های جیم جارموشی هم تا هر قدر که دلم می خواست، وجود داشت.

  
هروئین در هارلم - کلیسای تعطیل هارلم

لوس آنجلس از لحاظ سینمایی مهم ترین شهر آمریکا محسوب می شود. (همان طوری که قبلاً اشاره شد تمام استودیوهای بزرگ، هالیوود، دیزنی لند و غیره در آن مستقر هستند و از همه مهم تر این که        لوس آنجلس خانه اسکار است). نیویورک دومین شهر مهم سینمایی و اولین و مهم ترین شهر روشنفکری در آمریکاست. موزه هایش مالک بزرگ ترین مجموعه های هنر مدرن (نقاشی، مجسمه سازی، عکاسی ...) در دنیا هستند. هر چه لوس آنجلس مصنوعی، سطحی وتازه به دوران رسیده است، نیویورک، اصیل، جا افتاده و سنگین به نظر می رسد. حتی برای بقای فیزیکی بعنوان یک گدا در نیویورک، باید ایده ای جدید داشت. آمار رسمی از 120 هزار بی خانمان که بیش ترشان گدا هستند حکایت می کند. این شهر صد و پنجاه شصت ساله، به اندازه ی یک تمدن قدیمی، "همه جورش" را دیده و به این راحتی سرش کلاه    نمی رود. (یکی از گدایان که کار و کاسبی خوبی داشت، در واقع نان توجهی را که دو سگ کوچک و زیبا،
و یک غاز سفیدش از مردم جلب می کردند، می خورد.)

نزدیک به صد ایستگاه تلویزیونی، (با در نظر گرفتن ایستگاه های کابلی)، وجود دارد که  25ساعته برنامه پخش می کنند! کانال شبانه روزی گزارش هوا، کانال های شبانه روزی موسیقی، فیلم های کلاسیک آمریکایی، اخبار CNN، کانال های مذهبی، دوست یابی و غیره.  هر گوشه شهر را که می بینی، احساس می کنی صدها بار در عکس ها و فیلم ها آن را دیده ای. اصلاً احساس می کنی که با آن بزرگ شده ای. در کتاب خانه ها و موزه ها و گالری های هنری قدم می زنی، متوجه می شوی که هر گونه ایده و طرحی
را این جا پنجاه، شصت، هفتاد سال پیش تجربه کرده اند. خجالت می کشم عکس بگیرم. چه بگیرم که قبلاً گرفته نشده باشد؟

حتی حرف زدن و اظهار تعجب کردن از موقعیت بی خانمان ها و گداها، جلب توجه و ترحم کسی را           بر نمی انگیزد. چشم ها وگوش ها پر است. بعد از یک هفته، حتی توی تازه وارد هم به دیدن بی خانمان ها عادت می کنی و این مسئله غیر قابل تحمل ترین چیزی بود که در این شهر یافتم. عادت و قبول این که یک جامعه می تواند در این حد طبقاتی باشد.

نیویورکی ها هیچ شهر دیگری را در آمریکا به روشنفکری قبول ندارند و لوس آنجلسی ها و هالیوود را مسخره می کنند. هالیوود هم با اسکار ندادن به آن ها دق دلش را خالی می کند. اسکورسیزی به رغم چندین بار کاندیدا شدنش تا به حال برنده هیچ اسکاری نشده است. وودی آلن که حتی زیاد کارش به کاندیدا شدن هم نمی رسد، یا اگر هم بشود، ظاهراً او را بیش تر بعنوان فیلم نامه نویس قبول دارند تا کارگردان. ظاهراً وودی آلن هم آن ها را قبول ندارد چون تا به حال حتی یک بار هم در مراسم اسکار ظاهر نشده است، حتی زمانی که در سال 1978به خاطر انی هال به او جایزه اسکار دادند، به بهانه نواختن کلارینت هر دوشنبه شب (!؟) در بار محبوبش، جایزه را حضوری دریافت نکرد.

از دیگر کارگردان های مطرح نیویورکی می توان از اسپایک لی و جیم جارموش نام برد که فکر نمی کنم اصلاً کسی از وجود کارگردانی به نام جارموش در لوس آنجلس خبر داشته باشد. (فروش کل فیلمDawn by Law  در آمریکا، برابر فروش آن در پاریس بوده است). ولی در آن موقع فیلم تب جنگل اسپایک لی تازه در آمریکا به نمایش گذاشته شده بود و طبق معمول سر و صدای زیادی کرده بود و حتی بحث های مربوط به آن، در برنامه های صبح تلویزیون که مخصوص خانم های خانه دار، (که معمولاً مزخرف ترین برنامه های تلویزیون در 24 ساعت است)، شروع شده بود. به علت سفر اسپایک لی برای تبلیغ فیلمش، متاسفانه نتوانستم از او درخواست مصاحبه کنم، چون می دانستم به هر حال عملی نیست. رابطم دستیار طراح صحنه اش بود که در سیدنی با او آشنا شده بودم.

متاسفانه با تمام این اوصاف، از چهار پنج سال پیش تا به حال، تعداد سینماهای نمایش دهنده فیلم های هنری، (و معمولاً غیر انگلیسی زبان)، از ده سینما، به علت فروش زمین آن ها به آسمان خراش سازها،   به نصف کاهش یافته. به همین جهت یک فیلم متفاوت باید خیلی شانس بیاورد یا مورد علاقه شدید پخش کننده یا صاحبان سینما باشد که بتواند در نیویورک نمایش عمومی پیدا کند. دونده پس از دو سه سال تاخیر،(در مقایسه با  لوس آنجلس، سانفرانسیسکو و واشنگتن)، و ته صف به انتظار ایستادن، بالاخره از همه خوان ها گذشت و در ماه ژوئن به مدت دو هفته با موفقیتی قابل قبول به نمایش در آمد. معتبر ترین مجله  روشنفکری نیویورک، ویلیج ویس، و معتبر ترین روزنامه  آن، نیویورک تایمز، با چاپ نقدهایی تحسین آمیز، بزرگ ترین نقش سازنده و مثبت را برای تبلیغ فیلم داشتند. هم چنین نقدها و مصاحبه های رادیویی
با امیر نادری، بخصوص با رادیوی دانشگاه کلمبیا، تعداد زیادی دانشجوی کنجکاو را نیز به سینما کشانده بود.

سینمایی که دونده را نمایش داد، قبل از آن مروری بر آثار بیلی وایلدر، (با حضور خودش در بعضی سانس ها)، روی پرده داشت و هم زمان با دونده در سالن دیگرش، همشهری کین را به مناسبت پنجاه ساله شدن آن نمایش می داد. ایستاده در سالن انتظار بین دو ورودی سالن ها، دیزالو فریادهای مجید نیرومند با پچ پچ "رزباد"، زیر لب های اورسن ولز، کولاژ جدیدی را درست کرده بود، ولی باقی شهر، هدف تیر و کمان بلند و آتشین کوین کاستنر بود.

از برکت وجود آشنای سابق، رفیق جدید، بهمن مقصودلو و آرشیو عظیم فیلمش در نیویورک، حدود صد فیلم را روی نوار ویدئو برای خودم ضبط می کنم و این دفعه نگران این که  چه جوابی به سوال های احتمالی ماموران فرودگاه نیویورک و سیدنی، در مورد کپی غیر قانونی این فیلم ها بدهم، "سرزمین موعود" را به قصد سفری طولانی به نیم کره ای دیگر ترک می کنم.

... فیلم سازی دومین صنعت پول ساز آمریکا پس از تولید اسلحه محسوب می شود،
 بنابراین منطقی است که تصور کنیم روزی بزرگ ترین خواهد شد.
در این روزگار جنگ ها، بویژه جنگ های جهانی، به نظر غیر ممکن می آیند.
هم زمان روند تبدیل شدن سرگرمی جهانی
به  "ادامه ی سیاست سابق توسط ابزاری دیگر"،  
محتمل تر به نظر می رسد. فیلمی مثل جنگ ستارگان، به معنای واقعی "سرگرم کننده"،
خیلی روشن حرفش را می زند. نه فقط به این علت که راجع به جنگ است و نه فقط به این دلیل که تصویرهای جدیدی را از جنگ مجسم می کند و اسطوره جدیدی از جنگ را برای تمام نسل جدید "بچه های
بین المللی"، پی می ریزد، بلکه هم چنین به این دلیل که در پایان، در کمال معصومیت، سرچشمه و منبع تصاویرش را لو می دهد. سکانس آخر، کپی وفادارانه ای است از بزرگ ترین و قوی ترین فیلم تبلیغاتی،
ساخته شده توسط هیتلر، پیروزی اراده...

...چقدر سخت است درک این مسئله که اصطلاحی مثل "کارخانه ی رویاسازی"،
همیشه با لحنی ستایش آمیز ادا می شود. در صورتی که جایگاه واقعی آن متعلق به
سلسله واژه هایی ست مثل "شستشوی مغزی" یا "قتل عام دست جمعی"...
حال انسان می فهمد که معنی آن نوشته ی روی دیوار، داخل یک توالت در هالیوود چیست: "مردم در این جا تبدیل به مردمی شده اند که تظاهر می کنند هستند." 
چیزی بیش تر نمی توانم به آن اضافه کنم. "رویای آمریکایی" هم در نهایت تبدیل به نمایش دروغینی شده
که خود را وقف آن کرده بود. آن قدر از آن سوء استفاده شده و استثمارش کرده اند که حال خود،
چیزی بیش از آلت استثمار و سوء استفاده نیست. کشوری که به رویای خود فروخته شده
و به آن خیانت کرده است. رویا تمام شد.
عنوان اصلی رمان "آمریکا" نوشته ی کافکا، "گمشده" بود.
هیچ تعریف نهایی بهتر از این برای رویای آمریکایی وجود ندارد: گمشده ...

 

(ویم وندرس: از کتاب "تصویرهای عاطفی" 1984)

 

*مقاله رویای آمریکایی در اصل به زبان آلمانی و با لحنی شعرگونه نوشته شده است، ولی بنده از متن انگلیسی -که سعی کرده تا حد ممکن شعر گونه باشد- آن را ترجمه کردم، و طبیعتا تمام سعی ام را هم کردم که حداقل لحن مقاله از نثر معمولی دور باشد...