الان (2010) که به این یادداشت نگاه می کنم:

خوشبختانه در این بیست سال، با هر فیلمی از آنتونیونی هم دچار مشکل شده باشم، ولی آگراندیسمان هنوز (با چشم پوشی از کمی طولانی بودن)، به نظر بنده روی پایش ایستاده. یکی از مدرن ترین فیلم های تاریخ سینما و یکی از Top Ten های زندگی حقیرانه اینجانب...

اين يادداشت  موضوع انشاء داشت که چيزی شبيه این سه چهار مورد بود: دلايل و شروع علاقه ما به سينما - آشنایی با مجله فیلم - دلايل محبوبيت سينمای ايران در خارج - (و برای کسانی که در خارج بودند)، تاثیرات بخش انگلیسی مجله در کشورهای خارجی. در ضمن هنوز در اين مقاطع زمانی، جدا از ويراستاری، مجله فيلم گاهی لغات مورد علاقه خودشان را نیز به متون ما اضافه می کردند. مثلا در جايی: "البته که عاشقان فصل نمی شناسند" به اين يادداشت اضافه شده (مشکلا ت ما با مجله فیلم در يادداشت شماره 290)

بن هور - ده فرمان - آگرانديسمان - دونده - آب باد خاک - وندرس -ازو - برسون - بونوئل - آنتونيونی - تارکوفسکی - جارموش - هنری جاگلوم - دنی آرکان - آکی کاریسماکی - یونک کیون بائه

 

 

 

ماهنامه فیلم- شماره 100
1369 -1990

نخواهم گذاشت فرزندم به دیدن
فیلم های آمریکایی برود، اما...

در تاریکی سینما،
دور از چشم مردم خیابان

 

ده دوازده سالم بود که بن هور را دیدم. در آن سن و سال، صحنه های مسابقه ارابه رانی و جذامیان فیلم، احساسی برایم به وجود آورد که تا آن روز تجربه نکرده بودم. امروز نیز هرگونه تلاش برای وصف و بیان آن، چندان موفقیت آمیز نخواهد بود. آن روزها رابطه ام با فیلم، گونه ای ارتباط حسی، بی هیچ پیش داوری هنری یا سیاسی، عاری از هر جنبه  عقلانی و نظری بود. معجزه ای بود که بخت تکرارش را داشتم،     می توانستم دوباره بلیتی بخرم، داخل شوم و باز قدرت معجزه را ببینم. از این معجزه ها باز هم برایم به وجود آمد- لحظه گشودن دریای ده فرمان... این حکایت با سینمای آمریکا شروع شد.

 

 

گاهی آرزو می کنم می توانستم دوباره با قلب و جان دوران کودکی ام با جهان روبرو شوم. دورانی که به  هر رو باید سپری می شد، باید بزرگ می شدم. کم کم دوره انتظار این که برادر بزرگم دستم را بگیرد و سینما ببرد، به سر آمد. دیگر بی اجازه پدر، دور از چشمان نگران او که دوست نمی داشت تنها به سینما بروم، هر چه دست می داد تماشا می کردم. بلیت پانزده ریالی می خریدم، و اگر چه دوست داشتم نزدیک پرده  سینما بنشینم، باز از وسوسه کلک زدن به آدم بزرگ ها، دزدانه از پانزده ریالی، خود را به لژ و 25 ریالی رساندن، لذت غریبی می بردم.

در همین تجربه ها بود که فهمیدم تفاوتی اساسی بین فیلم های سینما شهر قصه، یا تخت جمشید و سینماهای خیابان شاهرضا وجود دارد . حالا دیگر پانزده شانزده سالم می شد، دوره دبیرستان بود و طغیان های جیمز دینی، گریز از مدرسه و در هفته سه چهار فیلم دیدن، دوران پر آوازگی آلن دلون و چارلز برانسون و ...

 
 
بهروز وثوقی و آلن دلون - چارلز برونسون

بالاخره خانه را ترک کردم و دو سال آخر دبیرستانم با این دغدغه سپری شد که چه بهانه ای برای ناظم یا معلم بیاورم، تا اجازه بگیرم و خود را به جشنواره فیلم تهران برسانم، که روزهایش همیشه هم زمان با امتحان های ثلث اول بود. حاضر کردن درس جبر در صف مردی که زنان را دوست داشت، تروفو نمره 3 را    در امتحان نصیبم کرد.

در ادامه رها شدن ها و قد کشیدن ها، آن حادثه دگرگون کننده- یا ناشی از دگرگون شدن- برای من هم اتفاق افتاد: سیگار کشیدن. هنوز پشت لبم سبز نشده بود و مردم خیابان، تحمل سیگار کشیدنم را نداشتند، (یا من را تحمل نگاهشان نبود)، و سینما با تاریکی اش، آزادی ام را به ارمغان می آورد. همان وقت ها کشف کردم که فیلم ها دو دسته اند: "فیلم هایی با موضوع و فرم قابل پیش بینی" و "فیلم هایی پیش بینی ناپذیر". و این که "قابل پیش بینی ها"، بیش ترشان اتفاقاً آمریکایی هستند و بیش تر فیلم های دسته دیگر، اروپایی.

یک روز سرد زمستانی، 5/6 صبح باید بیدار می شدم، سه اتوبوس را سوار می شدم، کمی بیش تر یا کم تر از 8 صبح خودم را به سینما بولوار می رساندم، تا بلیت آن فیلم های مشهور تک سانسی، که 9 صبح نمایش می دادند، از دستم نرود ... که  آگراندیسمان را کشف کنم و آن گاه تمام دنیای بیرون در نگاهم کوچک بیاید. برای اولین بار احساسی که امیر نادری آن را با عبارت "می خواستم خودم را بزنم"، وصف   می کند، در من به وجود آمد.

با تجربه سینمای تاریخی، پلیسی، وسترن، جنایی و...آمریکایی، همیشه این احساس با من بود که این ها داستان هایی هستند از انسان هایی که در واقعیت نمی توان یافتشان. با  آگراندیسمان بود که گفتم: "ها،دنیای واقعی این است". یا اگر هم نبود، من آن دنیا را بهتر می شناختم و بیش تر دوست می داشتم و می دارم.

 

پول هایم را کنار گذاشتم، دوربین عکاسی خریدم، اما هر چه در پارک ها گشتم، جسدی نیافتم. کوششم کم نبود که بتوانم بازی فوتبال بچه های محل مان را، که مقابل چشمانم جریان داشت، با حذف توپ در ذهنم تجسم کنم. آن چه با سینمای آمریکا شروع شده بود، با سینمای اروپا ادامه یافت.

دیپلمم را گرفتم (تا دو سال بعد گمش کنم). برای آن جشنواره فیلم تهران که هم زمان نباشد با امتحان های ثلث اول، روزها را شمردم. روزها به پایان رسید. جشنواره نیامد. انقلاب شد. سینماها سوختند.

سینمای ایران که از چندی به انقلاب مانده، داشت جان می کند، از پای درآمد. امیدم به کار در سینما از دست رفت. عکاس شدم، گاهی عکس هایم را پیش امیر نادری می بردم و او ایرادهایشان را می گرفت.

می خواست دونده را بسازد. فیلم نامه اش را با سماجت از او گرفتم و خواندم. "که چی؟ مگر می شود از این سناریو فیلم خوبی هم ساخت؟ از یک فوج بچه که همه اش می دوند؟!" اما احساسم را از او پنهان کردم و با یک دنده گی، بالاخره عکاسی فیلم را از او گرفتم. تصمیمی که وحشتش تا اواسط فیلم با او بود.

سکانس مسابقه بچه ها و به چنگ آوردن یخ، که در سناریو نیمی از یک صفحه بود، یک هفته فیلم برداریش طول کشید و یک هفته تدوینش. وقتی فیلم را روی پرده دیدم، بار دیگر همان احساس بن هوری/ آگراندیسمانی برایم تکرار شد. اما این بار درگیر بودن در دنیای پشت پرده  فیلم، دنیای روی پرده را برایم قابل فهم تر، ارزش مندتر و عزیزتر می کرد.

با دونده تفاوت فیلم نامه و فیلم را شناختم و بعد ... آب،باد،خاک از راه رسید و مرا به دنیای طوفانی خود برد. از تحقیق و جستجوی محل فیلم برداری، تا تدوین، شش ماه در و با  آب باد خاک زندگی کردم.

 

پشت میز تدوین،زمان کار روی هفت هشت دقیقه آخر فیلم، دانستم لحظاتی هست که تقطیع دو نما که پس از ساعت ها تقلا هنوز از کار در نیامده، با کاستن یا افزودن دو فریم، (واقعاً دو فریم)، درست می شود. فرق فیلم های تدوین شده و تدوین نشده را آن جا فهمیدم.

چهار سال پیش از زابل به سیدنی آمدم. آن چه را که سال ها درباره شان در ستاره سینما، فیلم و هنر،سینما 52 تا 58، مجله فیلم و ... خوانده بودم،دیدم و دیدم و دیدم و دانستم چه کسانی را در سینما دوست می دارم: وندرس، ازو، برسون، بونوئل، آنتونیونی، تارکوفسکی، که با مرگش، جشنواره فیلم هایش را به ارمغان آورد و نام های تازه:
جیم جارموش
، هنری جاگلوم، دنی آرکان، آکی کاریسماکی، یونگ کیون بائه و ...








آن چه وجود این فیلم سازان را برایم محبوب می کند،سینمای انسانی آن هاست. انسان هایی از گوشت
و پوست و احساس، که علائق و هدف ها و آرزوهایشان انسانی ست. فیلم سازانی که فیلم هایشان، قصد فروش تی شرت و سیگار و نوشابه و ماشین و عینک را ندارند. برای انسان ساخته شده اند، نه کالایی فریبنده برای "مصرف کننده". دغدغه  آنان پرسش های ازلی و ابدی انسان در هر جای دنیا، در هر فرهنگ
و شرایطی ست. ترس ها، امیدها، گذشت زمان و مرگ و معنای زندگی ... صنعت، مهارت، امکانات فنی
و هنری سینما در دست آنان، در خدمت انسان است. و این همان ویژگی ست که سینمای ایران را در این سال ها برای خارجی ها دل پذیر و دیدنی می کند. آنان خسته از فیلم های پر خرج تاریخی یا با فضاهای مدرن و فانتزی، صحنه های خشونت و تعقیب و گریز، با فیلم های ایرانی به آرامشی دست می یابند که فیلم های خودشان، از آن محروم شان می کند.

اما حکایت آشنایی با مجله را بگویم: یکی دو سالی از انقلاب می گذشت و انتشار همه مجله های دوست داشتنی و کم تر دوست داشتنی سینمایی هم متوقف شده بود، و من هم مغازه عکاسی ام را ویدئو کلوب کرده بودم. روزی بر میز روزنامه فروش، مجله کوچکی نگاهم را به خود کشید که امروز برای صدمین شماره اش قلم در دست گرفته ام. مجله در آن شماره های اول در کار نقد و شناساندن فیلمهای ویدئو- کسب و کار روزانه ی من- بود. چند تایش را خریدم که مشتریانم را با آن آشنا کنم  و هم دانسته ها و فرهنگ سینمایی شان را بالا ببرم  و هم کمکی به فروش مجله ی نو پا کنم...

در گردش ایام، ویدئو کلوب هابسته شدند، فرم و قطع مجله تغییر کرد و محتوایش بهتر شد و بنده هنوز خواننده آنم. گاه با آن آشنا، (سر گفتگو با امیر نادری)، و گاه نا آشنا بوده ام. (با دو نقدی که بر دونده، از دو منتقد- یکی با سابقه و یکی کم تر با سابقه- در آن چاپ شد. آن منتقد با سابقه، نقد طرز لباس پوشیدن کارگردان را، حتی از کوتاه و بلند بودن موی سر امیرو، مهم تر دانسته بود).

باری، سرنوشت من ترک ایران و اقامت در این سوی زمین بود و تنها منبع خبری ام از سینمای ایران هم، مجله فیلم. کم کم  رابطه مان از دو سو شد. اگرچه خود را قلم بدست نمی دانم، اما با حضور در استرالیا
و نوشتن گزارشی از جشنواره سیدنی، موقعیت تازه ای یافتم -نماینده خود خواسته مجله فیلم و سینمای ایران- و اکنون خود را در شرایط پرهیز ناپذیری می بینم که باید مبلغ ارزش های سینمای ایران، میان دوستان و آشنایان و هم البته غریبه ها باشم.  

در این کار بخش انگلیسی مجله، مهم ترین منبع خبری به حساب می آید. اگرچه بعضی ارگان های سینمایی در استرالیا مستقیماً مجله را دریافت می کنند، ولی بنده نیز با فرستادن فتوکپی بخش انگلیسی به انستیتوی  فیلم استرالیا، تلویزیون اس بی اس و بخش خاور میانه دانشگاه سیدنی، بی کار نمی نشینم. حضور در این خطه و آشنایی با روحیه آدم های آن، متقاعدم می کند که جلب تماشاگر خارجی به سینمای ایران، کار و تلاش و همتی بلند می طلبد.  و بهترین راه تبلیغ این سینما، با انعکاس خبرهای آن، و نقد های مطبوعات است. تماشاگر خارجی، اگر بداند که فیلم اثری تبلیغاتی نیست و تصویری واقعی از جامعه اش بازتاب می دهد، با رغبت به تماشای آن خواهد نشست، فقط باید راجع به آن بخواند و بداند.

... حال، در روزهای سی سالگی، می دانم اگر صاحب فرزندی شوم، مثل پدرم، نخواهم گذاشت به تماشای فیلم های آمریکایی برود. و اگر نتوانستم مانعش شوم - که می دانم چنین خواهد بود- خود با او به سینما خواهم رفت و رنج دیدن فیلم های آمریکایی را بر خود هموار خواهم کرد و به او توضیح خواهم داد که چرا آن ها فیلم های بدی هستند، چرا دروغ می گویند...و اگر از پی حادثه ای، بخواهد سیگار بکشد، با آن که خود سیگار را ترک کرده ام، یک بسته برایش خواهم خرید، خودم هم یک دانه اش را با او خواهم کشید، دور از چشم مردم خیابان، در تاریکی پر از آزادی سینما.